حس پیری
غم که از حد بگذرد، دل حسِ پیری میکند
چشم، در آیینه هم، احساسِ سیری میکند
شب که بیتو میرسد، بغضِ دلم باران شود
سینه از دلتنگیِ تو آهِ دیری میکند
عشق اگر باشد، جوانی در دلِ ما زنده است
ورنه هر لبخند، خود را ناگزیری میکند
گفتم از یادم برو، دیدم دلم باور نکرد
دل مگر با حکمِ عقل، اینگونه تدبیری میکند؟
من هنوزم با توام، ای جانِ جانان، هر نفس
این دلِ دیوانه با یادت دلاوری میکند


