جز محبت، هیچ نمیماند
زندگی چیست…؟
نه در این رفتنِ پیوسته، نه در ماندنِ ماست
زندگی در تپشِ یک نفسِ تازه، در این خواندنِ ماست
ما که در هجمهی ایام، اسیرِ گرهایم
خسته از وسوسهی قافلهی رهگذریم
سایهها میروند و آینه باقیست هنوز
داغِ این حادثه در سینهی ساقیست هنوز
غصه، مهمانِ شبی بود و سحر شد، رفت
آنچه باید به دل از خاطرهها، بار شود…
لحظه را دریاب، که این پنجرهی رو به افق
فرصتی نیست که در سایهی دیوار شود
زندگی، رقصِ همین ذرهی نور است و غبار
گاه در جامِ سکوت و گهی در لبِ یار
زندگی آنسویِ دیوارِ «منیّت» جاریست
عشق، تنها گرهی باز شده بر کاریست
گر در این کوچه و پسکوچهی بیابانِ غریب
تشنهی جرعهی مهریم و به تقدیر، طبیب؛
شرمساریم از این دست که خالیست هنوز
در مسیری که پر از نقشه و خیالیست هنوز
ما چه کردیم…؟
جز آنکه تبر بر تنِ هر شاخه زدیم
نامِ «عمر» آمد و ما نامِ «تأمل» نزدیم!
فرصتِ کم، به تماشایِ تو میآید و رفت
زندگی، نغمهی باران در آن لحظه که نیست
جز «محبت»، که بماند به ابد بر سرِ راه
هرچه جز آن، به نگاهی، به نسیمی… به فناست.


