آن ماه رخ دختر
رفتی تو جانم از این خانه مراد، رفت
دل شد خراب و عقلِ دل ز بیداد ، رفت
چون ماه نو ز دیده ام شدی نهان
آن نورِ آشْنا ز شبمِ ، بامْداد رفت
از بوی زلفت گلِ باغ دل شکفت
لیک چو صبح وعده، به یک فریاد رفت
چون لاله سوخت دل، به امید دیدنت
کز خونِ عشق، شعلهٔ صبرم زیاد رفت
زین سایهام برون شو، ولی ز یاد نه
کز سایه بر سرت، مَهِ مهرِ تو شاد رفت
گر دوری از پدر، دلِ او نزد توست
هر ذره از وجود، به عشقت نهاد رفت
بابا هنوز با توست، به بوی خندهات
چون بلبل از بهار، که به میعاد رفت
رفتی ولی نرفتی، که در دلم نشستی
ای قبلهٔ صفا، به دعایم تو یاد رفت
ای دخت نازنین بابا، ز مهرت
شعرم شکوفه کرد ز هر غم آزاد رفت
زاهد ار دوری از او، به خویش مپیچ چون
نقش رخش به چشم تو افتاد رفت
ـــ زاهد فخرآبادی


