گلویم
آشویتس بزرگی است
که به نسل کشی واژه ها ادامه می دهد
هر بار که می بوسمت
قدم در سرزمینی می گذارم نامکشوف
مملو از اشتیاقی ترسناک
شبیه نیل آرمسترانگ
وقتی که روی ماه
پا می گذاشت
در آغوشت می کشم
جهان شکل تازه ای به خود می گیرد
از رگهایم شعر می زند بیرون
می ریزد میان گلو
می کشد خودش را …
بالا
می آید از سینه ات اشتیاق
می نشیند میان چشمها
و زل می زند به من
جزر و مد در گلو شکل می گیرد
اضطراب در رگها
و واژه های خجول
دوباره به تاریکی می خزند
گلویم
آشویتس بزرگی است …


