تو نیستم که پس از حرف پای پس بکشم
نه آن که منت رزق از خسی و کس بکشم…
اگر که خانه نشین و سماق را بمکم…
زغال و منقلی از آه را سپس بکشم…
عقابم و نشوم خام دانه و دامی
اگر بدور خود از بال و پَر قفس بکشم
و خانه ام شده کوه بلند آزادی
چگونه منت چاهِ پر از مگس بکشم
هدف پریدن و پروانه های پَر باز است
نمی شود که به عشقِ هوا، هوس بکشم
اذان شده ست ولی من وضو نمی گیرم
بر این بدن که شد از خون چگونه مس بکشم؟
تمام سهمم از این راه ها رسیدن بود
اگر که پیچش آن را پر از ارس بکشم
گرفته راهِ گلو را گلوله های حروفم
چگونه در پس این شعر من نفس بکشم
برهان جاوید


