سلام
پس از مدتها کشاکش بین عقل و قلبم بالاخره راضی شدم تا ابن نامه را برای تو بنویسم .هرچند بارها به خاطره چنین تصوری از طرف دوستان محاکمه شدم اما باز به بودن تو در ذهنم می ارزد.نمیدانم شاید از سال قبل شروع شد. نمیدونم چطور شد اما درست زمانی که من آرزو داشتم کسی را در کنارم داشته باشم ناگهان لبخندی را دیدم که نه تنها آنروز بلکه هنوز هم از یادم نرفته است.شاید نباید پیشنهاد آشنایی را میدادم اما مست بودم و عقلی که خواب بود.امانمی دونم که چرا دوستانم از همان ابتدا ساز مخالف می زدند!بله خودم نیز فهمیده بودم که آنها هرگز انتظار این را نداشتند که یک فرشته را درکنار من ببینند!خب ببین الان مجبورم تا اینجا نامه را تمام کنم چون دکتر داره میاد معاینم کنه راستی نگران من نباش به غیر از شوک الکتریکی و دارو دادن کاره دیگهای با من ندارم راستی یه چیز بگم شادت کنم اونا هنوز نفهمیدن تو چرا تا حالا نبامدی ملاقاتم و چرا نامه ندادی !نترس منم هیچوقت نمیزارم بفهمند .راستی نامه رو میدم به یه کسی که امن نمیزارم جات لو بره،من باید یه مدت دیگه اینجا باشم.دکتر اومد فعلا خداحافظ
نویسنده : م.معتکف
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











