ناخدا
دوست پدرم میگه یه ناخداست ،
ولی چشم بند چرمی نداره ،
یه پاش هم چوبی نیست،
یه دستش هم قلاب نیست،
تازه طوطی سخنگو هم رو شونش نمیذاره،
و بازم اصرار داره من باور کنم که یه ناخداست !!!
فکر میکنه من ساده لوحم …
نویسنده : کامران سید عزیزی
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











