عروس بادها
فصل اول:
****پل چوبی***
باز هم باید از روی آن پل میگذشت.همه چیز قدیمی بود تمام اهالی این را میدانستند و میخواستند که تمام نمادها و سنتها و حتی افسانه های ده دست نخورده باقی بماند.حتی این پل فرسوده چوبی که وقتی از روی آن عبور میکنی به واقعیت معنی فرسودگی در صدای چوبهایی که هر لحظه احتمال فرو ریختنشان وجود دارد پی می بری.
باز هم باید از روی پل میگذشت تا به محله خودشان برسد. دهکده هر روز با تمام اهالی از خواب بیدار میشد و هر شب با آخرین خاموشی چراغ به خواب میرفت.هیچ چیز تازه و جذابی در دهکده وجود نداشت جز داستانهایی که برخی از پیر زنها برای بچه ها تعریف میکردند و با اسرار بر واقعی بودن آنها تاکید میکردند.
(هیوا) باید قبل از خاموشی کامل دهکده به خانه میرسید.امشب قرار بود که آخر داستانی را که از کژال مادر بزرگ (سیروان)شنیده برای خواهرش تعریف کند .داستان که نه – شاید افسانه تعبیر بهتری برای این ماجرا باشد.افسانه عروس باد ها.
هنوز هم دختر هایی بودند که با باور این افسانه جرآت نمیکردنددر هنگام وزش باد بدون رو سری با پسرهای همسایه و هم کلاسی صحبت کنند.
هیوا در این افکار بود و هنوز تا آخر پل مسیر زیادی مانده بود.
صدای زوزه عجیب باد و تاریکی هوا کمی او را به وحشت انداخته بود.
امان از این پل لعنتی که باز هم به تکان افتاده .با احتیاط قدم بر میداشت و پیش میرفت.پدرش به او سفارش کرده بود که راه میان بر یعنی مسیر این پل را فراموش کند و از پایین رودخانه رفت و آمد کند. ولی امشب کمی دیر شده بود و او دلیل دیگری نیز برای عبور از پل داشت.آزمایش صحت گفته های کژال.
پل چوبی با صدای چوبهایی که از شدت خشکی و کهنگی ناله میکردند عبور را دشوار تر میکرد…
ادامه دارد…….
نویسنده : محمد تقی اقدام
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











