چشمانش پر از اشک بود و التماس از نگاهش نمایان.
تا بحال گریه سگ ها را ندیده بودم. و عشق و امید را در آنها ناچیز می یافتم.
هر بار بر میگشت و با مهاجمان در گیر میشد ولی قدرت کافی برای درگیر شدن با آنها را نداشت . دست خالی و با چنگ و دندان از ناموسش دفاع می کرد.
ولی هر بار زخمی تازه بر بدن خسته و نحیفش می نشست.
باز به سراغ من برای کمک می آمد. ولی نا امید باز می گشت و شاهد تجاوز سگ های ولگرد به جفتش بود و دوباره با غیرت به آنها حمله ور می شد. و سر به آسمان می کرد . شاید با خود می گفت چرا باید سگ آفریده می شد و همه به چشم حقارت به او نگاه می کردند. دوباره برای کمک جستن پیش من می آمد و باز می جنگید . وقتی چشمان اشکبار او را دیدم با تکه ای چوب به یاریش رفتم و متجاوزان را با سختی دور کردم . و خوشحال به او نگاه کردم ولی او غرق در خون و اشک به زمین افتاده بود و دیگر جان در بدن نداشت….
27/8/88
محمد نیک زاده
نویسنده : محمد نیک زاده
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











