عروسک
مَسخ شدهام به نوری
که از شیاری خاکآلوده، گاهی
به این پستوی از یاد رفته
و بر این پیکر هزار پاره
ذره ذره میریزد
خاموشم همچون دریای بیموج
در سوگ جدا افتادهها
گاهی بیسر، عور و عریان
گاه با شال و کلاه، بیدست و پا
نشسته، خوابیده، معلق
گاهی به دیوار مصلوب شده
گوش دوختهام به نجوایی
که شاید این سکوت مرگ آلود را
در هم شِکند روزی
و باز شود این درگاه
و عروسک گردانی دیگر
مرا به زندگی بازگرداند…
میم رها


