لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 14 تیر 1405

پایگاه خبری شاعر

داستان:

یلدا

از سه روز پیش همه جا اعلام شده بود که بلندترین شب سال قرار است بدون روشنایی سپری شود، حالا همه شهر می‌دانستند شب زنده‌داری در یک شهر خاموش چه طعمی دارد، این را فقط محض دلخوشی خودم گفتم. اگرنه یلدای بی‌سحر من کجا و شب زنده‌داری این جماعت کجا؟ تاریکی شب برای افراد معانی خاصی دارد ولی برای من فقط یک کلمه است. تاریکی… چیزی که مدت‌هاست به آن خو گرفته‌ام… از هفته قبل بازار دوباره جانی گرفته بود و جماعت همیشه بی‌درد، سرخوش به فکر سور شب چله بودند، اینان همان‌هایی هستند که همه چیز این زندگی را فقط برای خودشان می‌خواهند، و از قضا خوش بودن این جماعت آنقدر مهم است که از چند روز قبل، به اسم اعلام همگانی هم که شده خبردارشان می‌کنند که در فلان شب‌، شهر در خاموشی‌ست تا حساب کار خود را بدانند و با فراغ خاطر انتخاب کنند کدام بهتر است مسافرتی چند روزه یا یک شب را با چراغ‌گازی سَر کردن…اما مگر می‌شود ساکنان فلان برج از فلان طبقه خاص جامعه در تاریکی بمانند؟ چه دلیلی دارد این جماعت در ناخوشی‌ها با من و امثال من شریک باشند؟ ولی مگر چه می‌شد که این جماعت هم، یک شب از هزار و یکشب دورهمی‌هایشان را در تاریکی باشند؟ واقعا به کجای این دنیا بر می‌خورد؟؟؟ تازه شرط می‌بندم در هر شرایطی، باز تا خروس‌خوان دور هم به گفتن و خندین و رقصیدن و عیش و نوش سرگرمند و حال ما به هیچ کجایشان نیست…
عین شمع خاموشی روی جان‌پناه تراس ساختمان ولو شده بودم و به خیابان و ماشین‌هایش، به پیاده‌رو و رهگذران به این همه هیاهوی بسیار برای هیچ ماتم زده بود و شهری که اینبار زودتر از موعد همیشگی‌اش داشت در دل شب گُم می‌شُد، جز روزهای تعطیل‌ هرگز به یاد نداشتم این ساعت از روز را خانه بوده باشم، فصل‌های سرد سال، معمولا تا نزدیک ساعت 7 شب در کتابفروشی می‌مانم و بعد طبق عادتی شکنجه‌وار از راسته‌ی نان‌برنجی فروش‌های بازار و خیابان زرگرها پیاده می‌کوبم تا خود خانه، در راه اگر احساس گرسنگی کنم و حالی برایم مانده باشد، راه کج می‌کنم و سری هم می‌زنم به ساندویچی استقلال… شب‌ها در مسیر برگشت عین کسی که شهر راه برای اولین بار دیده باشد، در و دیوار را با چشم می‌خورم. سمت مخالف خیابان بازار، راسته‌ی پارچه فروشی‌ها و بازار بزرگ ادویه فروشان و این طرف پیاده‌رو تا چشم کار می‌کند نان‌برنجی فروشی،که سال‌هاست صدای تعارف کردن‌هایشان به رهگذران، در دل هم‌همه روزگار گُم شده… به یاد کودکی یک دل سیر، عطر خوشمزه نان‌ برنجی داغ را در مَشامَم حبس می‌کُنم و ادامه می‌دهم، کمی جلوتر تا چشم کار می‌کند داروخانه و کالا پزشکی و ساختمان پزشکان و آزمایشگاه و… از اینجای مسیر به بعد را فقط در میان مردم می‌لولم و حسابی بَرندازشان می‌کنم، قبل‌تر لابه‌لای همین جمعیت، تا دلت می‌خواست آدم بود و زندگی. امروز ولی همه از خستگی خمیده‌ا‌ند و ناگزیر نعش تن خود را به دوش می‌کِشند و نمی‌توان رد لبخندی را، در هزارتوی غم صورتشان یافت و به راستی که (غم انسان‌ را از لبخندش می‌توان فهمید…) کمی جلوتر بارکِش‌های مو سپید کرده بازار، گاری به دست و جوانی مُرده، دست فروشان، لبو فروشان ،پسر بچه‌های بلال فروش و… هم همه‌ی جمعیت و شاید تصویر کودکی که دست در دستان مادرش زجه می‌زند و به لابد رد انگشتان کوچکش به اسباب بازی فروشی یا چیزی شبیه به آن ختم می‌شود.من شب‌ها درمیان این حجم از جمعیت چه چیز را جستجو می‌کردم؟ شاید قهرمانان قصه‌هایی که دوستشان داشتم را، هرچند سال‌ها و کیلومترها از من دور بودند، شاید به دنبال نگاه آشنای دختری بودم که لابد یک روزی، جایی دیده‌ام و نمی‌دانم کِی و کجا بوده. از همان دست نگاه‌هایی که سالیان سال روز آدم را شب می‌کند. یا شاید در صورت‌های این جماعت خودم را جستجو می‌کردم… حدفاصل میدان شهرداری تا میدان مصدق حداقل یکی دو گروه موسیقی اجرای خیابانی دارند که پایان بخش پرسه‌زدن‌های شبانه‌ی من است.
هنوز در تراس سیگار به دست مانده‌ام، خبری از آسمانِ خون‌آلوده این ساعت هم نیست و آسمان یک دست سیاه‌پوشیده، باد سرد دود سیگار را به سمت صورتم می‌چرخاند… زیر پایم به زحمت سیمان چرک و ترک خورده کف تراس را می‌توان دید،کوپه‌‌ای از فضله‌ی کبوتران رو حجم بزرگی از ته سیگار. هیچ یادم نیست با تک تک این سیگارها چه چیزها را خیال کرده‌ یا از یاد بُرده بودم.. نور رعد و برق برای لحظه‌ای گوشه‌ای را روشن کرد و خیابان تاریک از ماشین تُهی شده و تک و توک آدم‌هایی که برای درامان ماندن از شلاق باران پا تند کرده‌ بودند.بعضی از پنچره‌های آپارتمان‌های روبه‌رویی، شب‌ها تا ساعت‌ها همراهی‌ام می‌کردند، انگار بدانند چشم من به روشنی خانه‌ی ایشان است، انگار همزاد نگون بخت من در یکی از آن چهار دیواری‌ها جان می‌کَند، امشب ولی همان چند پنجره‌ هم خاموش بودند.کمی دورتر اما چند پنجره‌ به زور پِت پِت کردن چراغ گازی روشن‌ بود و چند پنجره هم یکی

بعد از دیگری روشن می‌‌شُدند…ته مانده سیگار ‌خیس خورده را به خیابان پَرت کردم و شدت باران نگذاشت سقوطش را ببینم. خیس وارد خانه تاریک و سرد شُدم در آن تاریکی دستی به پلاستیک روی سنگ پیشخوان آشپزخانه کشیدم سرد سرد همچون تنم، بوی ساندویچ سوسیس بیات همه جا را گرفته است، چند متر جلوتر در لابه‌لای انبوهی از کاغذها و کتاب‌ها، پخش زمین می‌شوم و پتو را تا گردن بالا می‌کِشم. در آن برزخ نامیرا، تنها صدای لطیفی که به گوشم می‌رسد، صدای شُرشُر باران است…
میلاد پیری
۱۴۰۲/۱۰/۰۴

آثار دیگر نویسنده :

Uploaded Image

موقعیت در نقشه ادبی :

قالب تخصصی داستان :