بَعد اَز تو
بَعد اَز تو
هَمِه چیزَم را
هَر آنچِه اَز تو داشتَم را
هَر آنچِه کِه رَنگ و بویِ تو را میداد
خَندِههایِ کودَکانِهاَت را
تِکِهِهایِ شِکِستِهِی خودَم را
وَ عَکسِ یادِگاریِ گُنگِ لایِ کِتاب را
دَر صَندوقچِهاِی ریختَم
وَ پایِ سَروِ خَزان دیدِهی گوشِهی باغ
کِه روزی پاتوقِ هَمیشِگی
عاشِقانِههایِ ما بود
با خیالِ تو، بِه خاک سِپُردَم
خیالَت راحَت راحَت
چیزی بَرایِ خودَم نِگَه نَداشتَم
هیچ چیز…
حَتی اِسمَم را
میخواهَمَش چِکار؟
چِه لُطف دارَد شَنیدَنَش
وَقتی تو نیستی
تا صِدایَم بِزَنی…


