حـرف عشقت مگر امشب ز یکی سرزده استکـه حـیا این همـه آتـش بـه گـلـت در زده اسـتزده جــام غــضــب آن غـمـزه مـگـر غـمـزده ایطـاق ابــروی تــو را گـفـتــ…
| حـرف عشقت مگر امشب ز یکی سرزده است | کـه حـیا این همـه آتـش بـه گـلـت در زده اسـت |
| زده جــام غــضــب آن غـمـزه مـگـر غـمـزده ای | طـاق ابــروی تــو را گـفـتــه و سـاغـر زده اسـت |
| شـعـلـه شـمـع جــمـالـت شـده بــرهـم زده آه | مــرغ روح کــه بـــه پــیــرامــن آن پــرزده اســت |
| خونت از غیرت اشک که به جوش است که بـاز | گـل تـبـخـالـه ز شـیـریـن رطـبـت سـرزده اسـت |
| مـی گـذشـتـی وز مـیـغ مـژه خـون مـی بـاریـد | که به حیران شده ای چشم تو خنجر زده است |
| جیب جـانش ز من اندر خطر است آن که چنین | دامـن ســعــی بــه راه طــلـبــت بــر زده اســت |
| حـاجــبــت کـرده کـمـان زه مـگـر از کـم حـذری | داد جـــرات زده ای قــصــر تـــو را در زده اســـت |
| خوش حریفیست که در وادی عشقت همه جا | خـیـمـه بــا مـحـتـشـم از لـاف بــرابـر زده اسـت |
گروه کتاب پایگاه خبری شاعر
منبع : درج
منبع : درج











