که زد بـر یاری ما چـشـم زخـمی ای چـنین یاراکه روزی شد پس از وصل چنان هجر چنین ما راتو خود رفتی ولی بـاد جنون خواهد دواند از پیبــســان شــعـلـه آتــش …
| که زد بـر یاری ما چـشـم زخـمی ای چـنین یارا | که روزی شد پس از وصل چنان هجر چنین ما را |
| تو خود رفتی ولی بـاد جنون خواهد دواند از پی | بــســان شــعـلـه آتــش مـن مـجــنـون رســوا را |
| تو خود رو در سفر کردی ولی صحرا سپر کردی | بـه صـد شـیدائی مـجـنون من مـجـنون شـیدا را |
| فـرس آهسـتـه ران کاندر پـیت از پـویه فرسـوده | قـدمـهـا تــا بــه زانـو گـمـرهـان دشــت پــیـمـا را |
| شـب تـاریک و گمراهان ز دنبـال تـو سـر گـردان | بــرون ار از ســحــاب بــرقـع آن روی مـه آســا را |
| خـطر گاهیسـت گرد خـرگهت از شیشـهای دل | خـدا را بـر زمین ای مـسـت ناز آهسـتـه نه پـا را |
| چو میرد محتـشم دور از قدت بـاری چو بـاز آئی | بـه خاکش گه گهی کن سایه گستر نخل بـالا را |
گروه کتاب پایگاه خبری شاعر
منبع : درج
منبع : درج











