مـا را ز شـوق یار بـغـیر الـتـفـات نیسـتپـروای جـان خـویش و سـر کـاینات نیسـتاز پـیش یار اگـر نفـسـی دور مـی شـومهر دم کـه میزنم ز حـسـاب حـیات نیسـتد…
| مـا را ز شـوق یار بـغـیر الـتـفـات نیسـت | پـروای جـان خـویش و سـر کـاینات نیسـت |
| از پـیش یار اگـر نفـسـی دور مـی شـوم | هر دم کـه میزنم ز حـسـاب حـیات نیسـت |
| در عاشقی خموشی و در هجـر صابـری | این خود حکایتیست که در ممکنات نیست |
| رندی گزین که شیوه ناموس و رنگ و بـو | غـیر از خـیال بـاطـل و جـز تـرهـات نـیسـت |
| بــگـذار هـرچـه داری و بـگـذر کـه مـرد را | جـز تـرک تـوشـه تـوشـه راه نجـات نیسـت |
| از خود طلب که هرچه طلب میکنی زیار | در تـنگـنـای کـعـبـه و در سـومـنات نیسـت |
| در یـوزه کــردم از لـب دلـدار بــوســه ای | گـفـتـا بـرو عـبـیـد کـه وقـت زکـوة نـیـسـت |
گروه کتاب پایگاه خبری شاعر
منبع : درج
منبع : درج











