کم کم چشماشو باز می کنه.
نگاهم می کنه.
بهم لبخند خشکی می زنه.
که فقط زده باشه!
***
روی آسفالت سفت خیابون راه میرم.
سنگی جلو پامه شوتش می کنم.
قل می خوره.
می ره و می ره…
تا پلقی می افته توی چاله ی آب.
صداشو می شنوم.
داد می زنه.
ازم کمک می خواد.
اما من فقط نگاش می کنم.
می ره پایین و غرق می شه.
من می خندم.
خشک و بی احساس.
***
صدام می کنه.
بر می گردم.
نگاهش می کنم.
می گه:دیر اومدی،
زود دیر شد.
به سنگی که جلوی پاشه لگد می زنه.
سنگ؛
می ره و می ره…
تا می افته تویه چاله ی آبو غرق میشه.
و ما؛فقط نگاش می کنیم…
نویسنده : نازنین سادات افتخار
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











