كَاهى بارنجى درهم ميشكنى انكَار اينجا نقطه پايانى داستان توست وبعد براى بودن وشروع دوباره تلاش ميكنى ،بى آنكه بايستى رنج را ببينى ،لمسش كنى ، دليلش رو درك كنى .دلت مى خواد فراموشش كنى انكَار كه هركَز نبوده ولى اينطور نيست تواز خودت و بودنت فرار ميكنى و حال خوبت رو در جايى جستجو ميكنى كه اون هم در حال فرار از توست
كَاهى ايستادن و رنج ها رو لمس كردن و اونها رو در آغوش كشيدن تازه نقطه شروع ، جايى كه در لحظه زمان از حركت ميايسته وقلبت پر ازنورميشه .اونجاست كه از تمام وابستكَى هاى رها ميشى وچقدر دلت میخواد كه همونجا بمونى و نور تمام قلبت و احساست رو بغل كنه .
به وقت زمين


