دلِ شیشهای من
در میان کوههای بیانتها،
هنوز شقایقیست
که با تردیدِ باد
به رقص میآید.
هر تَرَک
آینهایست
که نورِ آفتاب را
هزارباره میشکند،
اما از درون
فرو نمیریزد.
من از عشق نمیگریزم،
حتی اگر
سنگها
خوابِ بیپایان
برایم دیده باشند.
امید
آخرین واژهایست
که هنوز
به زبانِ من
جان میدهد.


