لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 9 تیر 1405

پایگاه خبری شاعر

دیشب خوابت رو دیدم دماغ!!!!!!!!!!!!!!

به نام خدا

دیشب خوابتو دیدم دماغ

بعد از یک ساعت ور رفتن با موهام و اتو کشیدنش و کلی تافت مالیدن یه لحظه که داشتم دست لای موهام میکشیدم و تو اینه نگاه کردم یه دفعه یاد حرف نگار افتادم یه لحظه از خودم بدم اومد ایا واقعا اون راست میگفت ؟تمام زیبایی من به خاطر موهامه !!!اگه من کچل بودم دماغم گنده و زشت نشون میداد!!!!!.وای .
تو این فکرا بودم که یه دفعه مامانم گفت به جای این جنگولک بازیات بیا برو دوتا نون واسه مامانت بگیر………………….
پول رو از مامانم گرفتم و زدم بیرون که همینطور که داشتم دستگیره ی در رو ول میکردم یه دفعه صدای گوشیم بلند شد .یهو عکس نگار رو روی صفحه ی گوشیم افتاد……….گوشی رو برداشتم وجواب دادم..
نگار گفت: خوبی پسر! چه خبرااااااااااااااا..کم پیدا شدی دیشب اس ندادی…..وسط همین حرف زدنا بودیم که دوباره نگار گفت :یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟گفتم :نه بگو!!گفت فکر کنم این کلفتی صداتم به خاطر بزرگی دماغته ..ببین اصلا ناراحت نشو من به خاطر خودت میگم واسه این که خوشگل تر بشی ..
من یه خاله دارم دوستش جراح پلاستیکه باش صحبت میکنم بری پیشش..جون نگار این کارو بکن .
.من که خودم بدجور تو این فکر بودم ابروهامو بالا دادم و یه سری تکون دادمو گفتم چه کنیم دیگه نگاریو نمیشه رو حرفت حرف زد…
.بعد نگار خوشحال شد و گفت بیا دم فرهنگسرا بریم با هم سینما!!!!!
شب که از سینما اومدم خونه و همین طور که کلید رو توی در می نداختم یه لحظه با خودم گفتم یعنی بابام پول میده دماغمو عمل کنم یعنی مامان گیر نمیده .نمیدونستم چی کار کنم به نگار قول داده بودم
تازه با اون دروغایی که درباره ی ثروت بابام به نگار گفته بودم نمیخواستم جلوش کم بیارم …………
وقتی وارد خونه شدم یهو مامانم با اون پیشبند همیشگی جلوم ظاهر شد و گفت خسته نباشن حاج اقااااااااا..میدونم که نون نگرفتی لااقل برو دست و صورتتو بشور برو سر میز شام که بابات حسابی اعصابش خورده………..
یه خورده ترسیدم جون بابام وقتی عصبانی باشه با یه من خربزه هم نمیشه خوردش ..خلاصه خیلی اروم رفتم سر میز شام یه سلام خشک و اروم کردم و سریع نشستم و کنترل رو دستم گرفتم که یهو بابام داد زد ………………
معلومه کجا بودی تا این موقع شب من این جا دارم تا بوغ سگ کار میکنم بعد باید مامانت زنگ بزنه که من نون بگیرم برای خونه…………………..
خلاصه منم مثل همیشه قهر کردمو رفتم تو اتاقم …با اون اوضاع اصلا نمیشد موضوع عمل دماغم رو با بابام در میون بزارم تو ی سکوت خودم نشسته بودم که مامانم با سینی غذا اومد تو و نشست کنارم خیلی باها ش درد و دل کردم و اخرش که دیدم مامانم نرم شده گفتم مامان به نظر تو دماغ من بزرگه!!!
که یه دفعه مامانم زد زیر خنده گفت نه پسرم چه طور مگه؟؟
گفتم هیچی مامان چند وقتیه که میخوام یه موضوعی رو باهاتون در میون بزارم میدونید من میخوام دماغمو عمل کنم …..
دوباره مامانم با حالت خنده ویه کم جدی تر گفت پسر دیونه شدی تو این بی پولی میخواهی رو دماغت سرسره وصل کنی…
خلاصه کلی با دروغای خودم رو مخ مامانم کار کردم و اون رضایت داد که بابامو راضی کنه…
شب وقتی خوابیدم حتی توی خوابم…..شکل یه دکتری رو دیدم که داره با قیچی میاد طرفم و میگی بیا میخوام دماغتو عمل کنم /نترس نترس بیا جلو بیا جلو
خیلی ترسیده بودم که یهو از خواب پریدم
روزگارمون شده بود دماغ …خواب میدیدم ،خواب دماغ غذا میخوردم ،به دماغم فکر میکردم صحبت میکردم، به دماغم فکر میکردم خلاصه زندگیمون شده بود دماغ
خلاصه شیطون بد جوری رفته بود تو جلدم تصمیم گرفتم برم دم مغازه ی بابام و با دروغای خودم ازش پول قرض بگیرم خلاصه بعد از دو ساعت از مغازه بابام با پانصد هزار تومن پول بیرون اومدم
به بابام گفته بودم میخوام بزنم تو کار موبایل و با دوستم شریک بشم و به پانصد هزار تومن پول نیاز دارم …که چون رگ خواب بابام دستم بود پولم رو گرفتم ……..
همینطور که خوشحال داشتم کنار خیابون قدم میزدم دوباره زنگ گوشیم خورد و عکس نگار روی صفحه نمایان شد……گوشی رو سریع جواب دادم و گفتم نگار یه خبر خوب فردا پس فردا میخوام برم عمل ..نگار گفت اولا سلام دوما مگه یادت رفته فردا ولنتاینه نمیخواهی برام چیزی بگیری من که با اسم ولنتاین یاد بدبختیم افتادم گفتم..وای اصلا یادم نبود… که یه دفعه نگار پرید وسط حرفم و گفت درکت میکنم تو میخواهی بری دماغتو عمل کنی و به یکی دو میلیونی احتیاج داری من از تو کادوی ولنتاین به جز یه شاخه رز بیشتر نمیخوام…اگه دماغتو عمل کنی بهترین هدیه است برای من چون دیگه اینجوری بهتر میتونم دست تو بگیرم و تو مهمونی ها و تو پارک ها جلوی دوستام باهات راه بیام..
یه لحظه هنگ کردم و تو چشام اشک جمع شد……..و به نگار گفتم نگار من حالم خوش نیست بعدا بهت زنگ میزنم خداحافظ
از یک طرف به این فکر میکردم که ادم دروغگو همچین کسی هم بیشتر نصیبش نمیشه و از یه طرف به این فکر میکردم که نگار گفت یکی دو میلیون………..
اومدم خونه رفتم تو اشپزخونه و هی مامانمو صدا زدم …
که یه دفعه مامانم از بیرون اومد داخل و گفت چی شده مگه سر اوردی………..چرا انقدر داد میزنی
گفتم مامان جون بابا میتونی برام یک میلیونی جور کنی یادمه گفتی پس انداز یک میلیونی داری میتونی به من قرض بدی به خدا قول میدم کار کنم و پولشو بهت پس بدم ..که یه دفعه مامانم داد زد و گفت پسره ی احمق واقعا دیونه شدی ها 1 میلیون پول ناقابل رو میخواهی بدی برای سرسره ی دماغت..من این پولو جمع کردم که فردا سالگرد ازدواجمون یه کادو بدم به بابات……..
خلاصه از اونجایی که مامانم منو خیلی دوست داشت و پسر تک خونه بودم رضایت داد که این پولو به من قرض بده…..
با خوشحالی عابر مامانم رو گرفتم و زدم از خونه بیرون با نگار تماس گرفتم وگفتم که با اون دکتر هماهنگ کنه که فردا برم پیشش……………….
همه چی داشت خوب پیش میرفت البته با دروغای فوق حرفه ای خودم
شب که روی تختم خوابیده بودم و به کاتالوگ مطب اون دکتر نگاه میکردم بیشتر وسوسه میشدم تا زودتر دماغمو عمل کنم
یه لحظه یاد حرف مامانم افتادم که گفت سالگرد ازدواجشونه و همینظور یاد حرف نگار که گفت فردا ولنتاینه
و این دو موضوع رو با هم مقایسه کردم و یه لحظه از خودم بدم اومد و پاشدم روبه روی اینه وایستادم و هر چی تو اینه نگاه کردم بزرگی دماغمو حس نکردم ..داشتم داغون میشدم از یه طرف زیباتر شدن صورتم و خوشحال کردن نگار داشت وسوسه ام میکرد و از یه طرف زشت شدن روحم با دروغایی که گفتم و ناراحت کردن پدر و مادرم داشت عذابم میداد..
خلاصه شب با یه بدبختی خوابیدم ..نگار اس داده بود که من تو مطب منتظرتم ساعت 11 اونجا باش …
صبح که از خواب پا شدم حال عجیبی داشتم جلوی اینه وایستادم وگفتم دیگه منو نمیبینی خداحافظ ای تصویر قدیمی…………
پول رو برداشتم و رفتم سمت مترو ..خیلی داشتم با خودم کلانجار میرفتم که دماغ من قشنگه و نگار اشتباه میکنه .میخواستم از پسر جونی که کنارم نشسته بود و موهای فشنی داشت ببپرسم که روم نشد خلاصه از مترو اومدم پائین سوار تاکسی شدم
توی تاکسی که نشستم یه مرد جونی کنارم نشسته بود و یه پیرزنی که صندلی جلو نشسته بود و پیرمردی که خودش راننده ی تاکسی بود
نمیدونم چرا اعصابم داغون بود عذاب وجدان سختی گرفته بودم که یه دفعه به مرد بغل دستیم گفتم اقا میتونم یه سوال از شما بپرسم گفت :بله بفرمائید اقا به نظر شما دماغ من بزرگه …..بعد از چند لحظه دیدم اون مرد هیچ جوابی به من نداد و دوباره سوالم رو تکرار کردم و دیدم بازم اون مرد جون جواب نمیده .با خودم گفتم واقعا انقدر دماغم ضایع است که روش نمیشه به خاطر همین از اقای راننده هم این سوال رو کردم ..ولی بازم با سکوت روبه رو شدم دیگه داشتم قاتی میکردم که گفتم خانم لااقل شما بگین من دماغم بزرگه یا نه که دوباره با سکوت مواجه شدم انگار نه انگار که من توی ماشینم ..دیگه داشتم شاخ در میاوردم هیچکی جواب منو نمیداد که یه دفعه داد زدم بابا شما مسخره اشو در اوردین خب یکی جواب منو بده دیگه حتما موضوع مهمی که دارم به شما میگم ….دیدم مرد جون صورتش رو برگردون به من و گفت ببین پسر من به خاطر بیماریم چشمامو از دست دادم و نابینا هستم و نمیتونستم که در مورد بزرگی دماغ شما نظر بدم و اگرم سالم بودم اصلا خوشم نمیومد در مورد این موضوع مسخره نظر بدم و همین طور اقای راننده که همسایه ما هستن و من میشناسمشون ایشون کم شنوا هستن و زیاد با کسی صحبت نمیکنن ..
همینجور متعجب بودم که یه دفعه راننده گفت اخره خطه ..وقتی داشتم پیاده میشدم یکی کت من رو از پشت کشید و تا برگشتم دیدم همون پیرزن است که یه برگه کاغذی رو به من داد و رفت.
بهت زده شده بودم از ماشین پیاده شدم و اومدم دم در مطب لای برگه ی کاغذ رو سریع باز کردم تا ببینم چی توش نوشته
وقتی که باز کردم برگه رو خوندم که نوشته بود: پسر جوون من به خاطر سکته ای که کردم نمیتونم دیگه صحبت کنم به خاطر همین بود که نمیتونستم توی ماشین جوابتو بدم..بهت بگم پسر قدر جوونی خودت رو بدون
من خودم سه تا پسر جوون داشتم که به خاطر شما شهید شدند و من فقط استخون جمجمه ی یکی از اونا رو برای اخرین بار بوسیدم و دیگه هیچ اثری ازشون ندارم به جز روحشون که همیشه با منه ..نمیدونم تو دماعت چشه ولی خدا ایشالله معرفت بهت بده
واینو بدون اگه زیبایی میخواهی دنبالش نگرد بلکه پیداش کن!!!!!!! اگه تمام انسان های دنیا زیبایی رو فقط برای یک نفر بخواهند اون موقع است که هیچ زشتی تو جهان وجود نداره..
وقتی اون نوشته ی پیرزن تموم شد نمیدونم چرا بدنم گر گرفت و داغ شدم چشمام یه جوری شد و همینطوری یه نگاه انداختم به اسمون همینطور که سرم بالا بود یه دفعه یه صدایی رشته ی رویاهامو پاره کرد گفت :پسر کجا بودی یه ساعته منتظرتم اون وقت وایستادی داری به اسمون نگاه میکنی بدو بیا بریم تو خانم دکتر منتظره ………
وقتی سرمو پایین اوردم و تو چشای نگار نکردم با حالت غرور و سنگینی خاصی گفتم
حالم از تو خودمو دماغو این رابطه های مسخره بهم میخوره ……………..برای همیشه خداحافظ اینم بهترین کادوی ولنتاینی که میتونستم بهت بدم…………………………..
پایان
نویسنده :احمد یزدانی www.2kolbe.blogfa.com

نویسنده : احمد یزدانی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

آخرین اخبار شعر و ادبیات