لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 9 تیر 1405

پایگاه خبری شاعر

داستان:

جامانده از قافله ی عشق

‍ ‍ ‍ ‍ ‍ 🔳جا مانده از قافله ی عشق

خوابم نمی بره ، مدتی میشود،
ننه بلقیس ما میگه :  از فکر و خیاله
روز شنبه با حاج خانم رفتم دکتر، بازهم کلی دارو نوشت برای قلب و ریه هام که دو قلمش نبود.
ساعت 2بامداد است باد پاییزی می وزد برگهای تک درخت توت حیاط مان  یکی پس از دیگری روی موزاییک ها ولو می‌شوند.
پسر همسایه مان گیم باز حرفه ای است ،
به کل آسایش را از ما سلب کرده تا 2کوچه آن ورتر صدای تلویزیون شان  می‌رسد.
نگاهم به عکس دسته جمعی  6نفری روی طاقچه مان می افته ، بجز مرتضی و من همه بچه ها  توی قاب عکس آسمانی شده اند  رضا و محمد توی دفاع مقدس و حاج حسین توی حلب سوریه و علی آقا که بازنشسته سپاه و همرزم شهید سلیمانی بود در جنگ 12روزه ایران و اسراییل شهید شدند.
به یاد می آورم گویی همین دیروز بود
بچه های خط شکن لشکر عاشورا به دل دشمن زدند موفقیت عملیات پنجاه پنجاه است
به یکباره آسمان منطقه عملیاتی نور باران میشود با منورهاو گلوله های رسام  عراقی ها.
از استحکامات و سیم خاردارها عبور می کنیم
کانالهای T شکل مقابلمان هستند داخل کانال می شویم .
رگبار مسلسل ها و خمپاره ها  تمامی ندارد
آقامهدی باکری بچه ها را به لطف و مشیت الهی و امدادهای غیبی مسلح کرده است.
منوچهر پسر یکی یه دونه  آقا مهندس تدین  همسایه مان هم به جبهه آمده و پیک موتوری لشکر شده است.
بی سیم سید بصدا در میاد،
: ابوذر ابوذر،  اینجا مقداد جواب بده،
ابوذر جواب می دهد
مرحله دوم عملیات با رمز مقدس یا زهرا (س) شروع میشود.
دود و آتش و صدای انفجارات و …
گوش فلک را کر می کند کار به  جنگ تن به تن کشیده  وسط میدان نبرد نرسیده به سنگرهای انفرادی عراقی ها  از ناحیه ی پاهام احساس سوزش و درد  می کنم.
بله بد جوری تیر خورده ام ، نقش زمین میشوم رو به آسمان. دارم اشهد هایم را زیر لب زمزمه می کنم.
درست وسط آسمان مقابل دیدگانم چهره نورانی سیدی را می بینم که به رویم  لبخند می زند.
و دیگر هیچ یادم نیست.
شهر دزفول، روی تخت بیمارستانی دراز کشیده ام اتاق 4 تختی با مجروحان جنگی،
دکتر و پرستارها بالای سرم هستند و مرا دلداری می دهند،
هنوز اثر داروهای بیهوشی کامل از بین نرفته است.
ملافه ام را کنار می زنم، خدای من ،
صدای بلند گریه هایم است و باران اشکهایم.

: کجایی آقا مهدی ، بچه ها قرارمان این نبود.
من بدون شما نمی توانم دوام بیاورم
این منم
_ جامانده از قافله ی عشق  _

✍ اصغر رضامند
( حق تبریزی )1404/7/19

آثار دیگر نویسنده :

Uploaded Image

موقعیت در نقشه ادبی :

قالب تخصصی داستان :