جادویی در چشمهای توست
جادویی در چشم های توست
که ملوان ها ی پیر
هر بار آن را در گوش بادبان ها خوانده اند
کشتی های بیقرار
قاره های جدیدی کشف کرده اند.
در آغوش می کشم
سرکش ترین بادهای شمالی را.
دوستت دارمی دردناک
در آوند های خشکیده ام
نفوذ می کند.
باران می گیرد
آرزوهای خیس خورده
پخش می شوند
روی استخوانهای عرشه
نفرین به این همه بی تو
گردابی درونم شکل می گیرد
بادبان می کشم
بی ترس از جزر و مد
و طوفانی
که با زندگی ام
پیش می رود
تردید ندارم
زنی که آغوشم هنوز
بوی 14 سالگی اش را می دهد
گوشه ی یکی از اتاق های این شهر
چشم به راهم
پهلو گرفته است.


