برقی دمید و تیشه ی خونین خویش را بر فرق شب نواخت طاق بلند شیشه ای آسمان شکست وز آن شکاف ، کوکب تنهای بخت من چون شبنمی چکید و به خاک سیه نشست آن مرد بی…
برقی دمید و تیشه ی خونین خویش را بر فرق شب نواخت طاق بلند شیشه ای آسمان شکست وز آن شکاف ، کوکب تنهای بخت من چون شبنمی چکید و به خاک سیه نشست آن مرد بی ستاره شدم کز گناه بخت دل در هر آنچه بست ، امدیش ثمر نداشت آن مرد بی ستاره شدم کز غم غروب رو در شبی نهاد که هرگز سحر نداشت ماندم به انتظار که معمار آسمان شاید ز نو مرمت طاق کهن کند چون اختران سوخته را بشمرد شبی یادی هم از ستاره ی خاموش من کند اما زمان پیری او در رسیده بود دیگر توان ساختن آسمان نداشت بازوی زورمند وی از کار مانده بود در چشم پیر خویش ، فروغ جوان نداشت نومید از آنچه عاقبتم حاصلی نداد اکنون بر آستان شما رو نهاده ام ای مرمرین ستون ها ، ای گردبادها شمع بلند قامت پیچان خویش را در زیر طاق پر ترک آسمان زنید زیرا هنوز چشم بلادیدگان خاک در جستجوی بخت ، به سوی ستاره هاست بر این گروه ، چشم حقارت میفکنید گر خاک شد ستاره ی اقبال من ، چه باک در آسمان پاک ، هزاران ستاره اند وانان که بر ستاره ی خود دل نهاده اند در زیر آسمان خدا ، بی شماره اند
گروه کتاب پایگاه خبری شاعر
منبع : درج
منبع : درج











