تو باید تَنگِ دل در بسترِ آغوش من باشی
تو باید تَنگِ دل در بسترِ آغوش من باشی
برای این منِ بی من تو باید جان و تن باشی
مگر این میشود وقتی که عاشق کردهای من را
برای دیگری چون شمعِ شب در سوختن باشی
مرا از عالم تنهاییام بیرون تو آوردی
کنون باید که بر این غربتِ من چون وطن باشی
تو بیجا میکنی از سردی و رفتن سخن گویی
تو باید در برم همچون به جان خویشتن باشی
به آن سَمّ و تبی کهاز بیوفایی بر تنم دادند
تو باید نوشدارو بهرِ من؛ هم پادتن باشی
بیا ای مَهوَشِ شبهای تاریکم؛ نکن دوری
تو باید عاشقانه نزدِ من در زیستن باشی!!!
تو را من همچونان رقصنده می در جام خود خواهم
دلیل هستی و سرمستیام ؛ اینگونه زن باشی
به قلمِ🖋: پورِ مهر👇
مهردادپورانیان


