گر حالِ پریشان شده داری تو ز مایی
از مایی اگر خسته دل از رنج جفایی
گر ترکشِ غم بر پرِ پروازِ تو بنشست
پس چون من سرگشته تو هم صید قضایی
زندان غریبیاست به من مأمنِ دنیا
یا بر تنِ بیمارِ دل آن کهنه قَبایی
آن دایهء اقبال من اکنون شده جانی؟
که از کشتن دل هیچ به او نیست اِبایی
این پارهء دل باعث نابودیِ من شد
ویرانم اگر ظاهر است آباد بنایی
*محجورم و از بارِ جنون خم و کمانم
بر قامتِ رنجور دلم نیست عصایی
آرامشِ خلوت به خیالم،؛ تو کجایی؟
باشد به سزا روی خوشت را بنَمایی
با آنچه که دیدم ز قضا و ز خداوند
این است به سَر : خلقت ما بود خطایی
گر خوابِ خوش اکنون ز تو هم کرده جدایی
داری به دلت همچو دلم سِرِّ خفایی
ای مَحرمِ دل خسته؛ که از اهل صفایی
بر زخمِ دلی مرهم و بر من چو شفایی
با طاقِ بلندی ز تفکر که تو داری
از برزخِ روحم تو دهی بلکه رهایی
حالا که مشخص شده تو از خودِ مایی
ازسایهء سنگین غم آرم به جدایی
به قلمِ🖋: پورِ مهر👇
#مهردادپورانیان
☑️توضیحات لازم و معانی کلماتِ نامأنوس👇
*دایهء اقبال: کنایه از دنیا که در بیت قبل به آن اشاره شده بود
*محجور: به افرادی که به دلیل زوال عقل یا سن کم نمیتوانند در اموالشان دخل وتصرف داشته باشند که با اشاره به کلمهء جنون در همین مصرع مفهوم مد نظر شاعر از این کلمه تامین و برای مخاطب مشخص میشود
مفهوم این مصرع برای خودم بسیار گسترده تر از معنی ظاهری و مختصر توضیحاتم در مورد مصرع مربوطه میباشد


