غزل عاشقانه
به بی قراری چشمان من قراری نیست
که دست شاعر آشفته اختیاری نیست
بهار آمد واز کوچه های شهر گذشت
برای لاله شدن هیچ اعتباری نیست
خمار باده چشمان عاشقش شده ام
مرا به میکده ی عشق کار وباری نیست
«نگار من که به مکتب نرفت وخط ننوشت»
به غیر غمزه ی غماًز او نگاری نیست
امید ما همگی شانه های شعر تو بود
صبور و ساده تر از شانه تو یاری نیست
چقدر لاله که در قاب خاک خوابیدند
دگر امید به برگشتن بهاری نیست
زکوی دوست سواران صبح برگشتند
میان قصه ی ما حرفی از غباری نیست
به کوچه شاعر آواره ای به من می گفت:
که شعر،زندگی نون وآب داری نیست
حسین کیوانی
شیراز


