سیگاری به گوشه لبش گیراند. فندک را به طرف سیگار نزدیک کرد تا روشنش کند. فندک برای بار اول روشن نشد. با نگاهی به فندک، آن را به شدت تکان داد. دوباره سعی کرد تا فندک را روشن کند اما باز هم موفق نشد. اولین بار بود که در زندگیش برای به دست آوردن چیزی بیش از یک بار تلاش میکرد. در همان حال که سیگار به گوشه لبش بود و فندک در دستش، گوشی را جیبش درآورد و دنیال نام مورد نظر گشت. این کار را با تردید انجام داد. حتی چند بار منصرف شد. اما بالاخره شماره را گرفت و منتظر شد. خیلی میترسی که شاید او هم مثل خودش رفتار کند و فرصتی دوباره برای بدست آوردن چیزی قائل نشود. در همین حین صدای آشنا و دوست داشتنی او را شنید و دست پاچه شد. قبل از اینکه چیزی بگوید صدا گفت: میدونستم که این بار یک فرصت دوباره به رابطمون میدی.
نویسنده : میلاد(تنها)
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











