راستش توی مهمونی نباید هیچ وقت کنار مادرتون بنشینید من امروز توی مهمونی پیش ماردرم نشسته بودم که به شوخی به یکی از فامیلهای خودم گفتم:چه بوی گهی میدی .مادرم با تمام نیروی که در بدنش یود چنان نیشگونم گرفت که تا پایان مهمونی نمیتونستم از جام جم بخورم برگشتم به طرفش گفتم از جاش کندی باز چی شده راستش خیلی جلوی خودم گرفتم که بهش فحش ندهم راستش از وقتی که وارد دانشگاه شدم شیوه دستور زبانمون فرق کرده و این تنها شامل گروه یا هم دانشکده های ما نمی شد همه به نحوی در این کار خیر سهیم بودند و بیشتر تلاششونو برای یادگیری کرد ند توی خونه ماهمه چیز با بله و نه خیر جواب داده می شد وای که حالم چه قد بهم می خوره ولی اونجا ما گه و مخلفاتش را توی دسر جا می دادیم گه و مادر جنده و پدر سگ فحشهای خیلی مودبانمون بود راستش توی این جمع ساورش(اسم دوستم) یک فحشهای میداد که برامون از همه بیشتر تازگی داشت تقر یبا هیچ کدامشون را نشینده بودیم بیشتر فحش ناموسی میداد یک بار قزل قز (اسم دوستم ) ساورش را لخت کرد تا ببینه اون دو جنسی است یا نه چون تمام و کمال فحش مردونه میداد بعضی وقتها می خندید و میگفت :من میدانم قزل قز از من چی میخواد باشه عزیزم دوام بیار برم عمل جراحی برگردم تو هم تا اون وقت رختخوابت را از رونق نیانداز.
حالا با این توصیف من بعد از 5ماه به خونه اومده بودم و چند روز نگذشته بود که به یک مهمونی دعوت شده بودم. خواستم با طرف که خیلی وقت بود ندیده بودمش صمیمی بر خورد کنم که روی تمام زحمتهای مامانم که برای بزرگ کردن من کشیده بود ریده ام البته همیشه سر این موضوع که اون برای تربیت من خیلی تلا ش کرده زیاد منت می ذاشت حالا به قول ساروش مامان خوب همون شب نطفه بندی من تو جنده معلوم نبود با کدام پدرسگ توی کدام قحبه خونه مشغول چه کار خوبی بودید وارد جز ئیاتش نمی شم .
حالا آقا موضوع اون وشیگون برای این بود که ان روز یک خواستگار محترم داشت من را می پایید از اون اقا محترمها که خواهرشون برای انجام گزینش اومده بودند .مادرم داشت خوش را تیکه تیکه می کرد خلاصه من هم نادم از کارم توی یک گوشه خلوت کرده بودم که یکهو دلم خواست برم آشپز خونه و یک لیوان آب سرد بخورم چند قدم مونده به اشپز خونه یک مرد و زن جوان در حال صحبت بودند زن پشتش به من بود .مردگفت:حالا اون روسپی کون گنده چی گفت راستش خیلی بهم حال میده .
مرد که متوجه حضور من شد سرشو پایین انداخت و خیلی اروم گفت معذرت می خوام زنه که تازه متو جه حضور یکی پشت سرش شده بود و سرش بلند کرد و گفت : هی تویی راستش می خواستم شما را بهم دیگه معر فی کنم این دادش من سالار جان است و سالار این ورنیکا خانم که الان داشتم در باره اش صحبت می کردیم پسره بیچاره که می دونست خواهرش متوجه اشتباهش نشده گفت خوب پس بعدا در باره اون موضوع حرف میزنیم
خواهرش که شکر خدا دو قرونیش کج افتاده بود گفت : سالار جان چرا دستپاچه ای این همون دختره هست که داشتیم در بار هاش حرف میزدم دلم به حالش سوخت مثل لبو سرخ شده بود هیچی نمی گفت چشاش روی کفشاش خیره بود و خواهرش هم دست بر دار نبود. خودش کنار کشید و به دیوار تکیه داد
بالا خره خواهرش ما را با هم تنها گذاشت و رفت .من که به زور جلوی نگاه کنجکاوم را از روی پسره گرفته بودم و کم کم هم تونستم جلوی خنده ام بگیرم.
تقر یبا نیم ساعت گذاشت و هیچ کدام چیزی نگفتیم سالار خودشو جمع و جور کرد و اب دهنشو غورت داد و هر لحظه صدای ضربانش بالا و بالاتر میر فت و اولین جمله و اشنایی ما با این کلمه شروع شد” قسم میخورم بعد از این دیگه هیچ وقت فحش ندم” اینو گفت و رفت
من که یک گوشه کز کرده بودم و داشتم فکر می کردم وارد اتاق شد با این فکر که من رفته ام در را با پاش باز کرد و مشتشو محکم به در کوبید در حالی که بلند بلند با خودش حرف میزد” لعنتی اخه این چه وقته اومدن بود “
حرفش تموم نشده بود که نگاش روی من مات شد حالت چهره شو پر از چین و چرو ک کرد و لب پایینشو به نحوی که غیر قابل کنترل بود گاز گرفت و گفت باور کنید با خودم بودم .چند ثانیه تمر کز کرد و با یک صدای لرزون گفت لعنتی که فحش نیست و بلا فصله کتشو بر داشت و گم شد
هنوز هم جز ما دو تا کسی نمی دونه ما چه طوری آشنا شدیم
نویسنده : فریبا زلالی
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











