” گوییم “
قوری که دوده چراغ والور حسابی سیاهش کرده بود، و انگار سالی یک بار هم شسته نمی شد ؛ روی چراغ قل می زد . پیرمرد گوشه مغازه بر روی صندلی چوبی قدیمی و در میان انبوه به هم ریخته کتابها چرت می زد . کتاب ها هیچ نظم و انضباط خاصی نداشتند ؛ ا نگار که هیچ وقت فرصت مرتب کردنشان برای پیرمرد نبود . گاهی اگر مشتری می آمد و کتابی میخواست پیرمرد آنقدر با حوصله در میان کتابهای بهم ریخته ، چشم میگرداند و دنبالش می گشت ؛ که مشتری پشیمان می شد ، و آرام از در مغازهبیرون می رفت ! و اکثرا هم پیرمرد کتاب مشتری را پیدا نمی کرد . اغلب اگر کسی کتابی میخواست ، وعده
فردا را میداد ؛ اما کمتر پیش می آمد ، به وعده اش عمل کند !
بیش از شصت سال پیش ، در خانه ای که پشت مغازه بود ، در یک خانواده یهودی به دنیا آمده بود . چند سالی بیش نداشت که پدرش مرد و شکیب و برادرانش با دسترنج مادر که کتابفروشی را میگرداند ، در فقر و بدبختی بزرگ شدند ؛ از همان اول ، آنقدر گرفتار فقر وگرسنگی و مشکلات زندگی بودند که کمتر به مذهب فکر کنند ! شکیب شاید حدود ده سال بیشتر نداشت که مادرش هم مرد ! دو برادر شکیب را دائی هایش به فرزند خواندگی قبول کردند ، اما شکیب از همان بدو کودکی ، بد یمن و چندش آور بود ؛ هیچ کس با او دو بار نشست و برخاست نمیکرد ! از همان بدو کودکی مجبور به انزوا و گوشه گیری شد. در خانه پدر ، که کلبه محقر و فقیرانه ای بود زندگی می کرد و در مغازه کتابفروشی به کار مشغول شد ، شاید انزوا خست و پستی و رذالت شکیب را ، به زودی صد چندان کرد .
در بیست و چند سالگی ، به پیشنهاد دائی ها و برادران خود ، دختری از فامیل را به همسری گرفت . دختر بیچاره در زندگی نکبت بار شکیب شریک شد ؛ چند سالی فرزندی نداشتند و شکیب زن بیچاره را به خاطر این موضوع ، آنقدر رنج میداد که یک چشمش اشک بود و یک چشمش خون ! تا اینکه ، یک روز پسرک شش هفت ساله ای ، به در مغازه شکیب آمد و تقاضای کار کرد . شکیب با قر و لند بیرونش کرد ، پسرک دوباره با چشمی گریان به شکیب التماس کرد ؛ شکیب چندین بار پسرک را راند و پسرک انگار که دخیلش بسته باشند ، در مغازه را ول کن نبود ! خلاصه شکیب به پسرک گفت : ” بچه جان تو پدر و مادر نداری ؟” پسرک جواب داد ، که نه ! شکیب ، انگار برقی در چشمانش زد ؛ پرسید : ” دوستی ، فامیلی ، اینجا پیش چه کسی زندگی می کنی ؟” پسرک گفت :” هیچ کسی ؛ دو روزه هیچی نخوردم !” شکیب انگار که منتظر چنین فرصتی بود ، پسرک را نوازشی کرد و به مغازه برد . تکه نان خشکی به دستش داد و با سالوسی از او خواست که در مغازه کار کند ، و شب ها هم همانجا بخوابد . پسرک اسمش هر چه بود ، شکیب از آن روز ” گوییم” صدایش زد .
” گوییم ” در زبان کلیمی ها به غیر یهودی و یا مسلمان گفته می شود . شکیب چون میدانست ، پسرک مسلمان است او را گوییم نامید . گوییم در نکبت و فقر و بدبختی ؛ به خاطر لقمه ای نان خشک ،از صبح خروس خوان تا بوق سگ جان می کند ! شکیب کوچکترین چیزی را بهانه میکرد و پسرک را به باد شلاق و ناسزا می گرفت . توران زن شکیب که خود ، اجاقش کور بود ، “گوییم ” را همچون فرزندش دوست می داشت ، و دور از چشم شکیب ، مهر و محبتش را از او دریغ نمی کرد .
گوییم هم پناهگاهش آغوش باز توران بود ؛ که مادرش می خواند ! پسرک هر روز بزرگتر و بزرگتر میشد و شکیب پیرتر و پست تر ! در این مدت از برکت وجود گوییم به نوایی رسیده بود ؛ و پس اندازی کرده بود . اما خوراکشان همان نان خشک بود و لباسشان همان کهنه های پارسال و خانه شان همان خانه پدری شکیب ! که زمستانها از دست چکه باران همه چیز نم می کشید . توران بر اثر رطوبت فراوان خانه ، روماتیسم گرفته بود .
شکیب پول بالی دکتر و دوا نمیداد ؛ گوییم با پس انداز کمی که مادر داشت ، زمستانها را ، نایلونی می خرید و به پشت بام می کشید ، که شاید کمی از چکه باران جلوگیری کند ! گوییم بیست و چند ساله بود که توران در بر اثر شدت روماتیسم که به قلبش سرایت کرده بود ، در گذشت . با مرگ توران ، گوییم هم شکیب را ترک کرد و به سوی زندگی خویش رفت . شکیب از همان موقع تنهای تنها شد ؛ برادرانش انگار بهائی شده بودند ! شکیب دین وایمان درستی نداشت ؛ هر جا هر جور به نفعش بود خود را معرفی میکرد ! با دار و دسته بهائی ها رفت و آمد زیادی داشت . یک بار هم ، اصفهان رفته بود و شناسنامه مسلمانی گرفته بود ؛ و اسمش را هم فیض ا… گذاشته بود . ولی ذاتا رذالت و پستی قلب چرکینش را مسموم کرده بود و حالا چند سالی بود که منزوی و گوشه گیر در مغازه کوچک خود کتابی می فروخت و در خانه پشت مغازه کپه مرگش را می گذاشت !
…………. گوییم از روزی که منزل شکیب را ترک گفت ، با تجربه تلخی که از زندگی گذشته خود داشت ، به راحتی در چاپخانه کوچکی در باب همایون مشغول به کار شد . در همان حوالی نیز اتاقی گرفت و زندگی تازه ای را سر گرفت . شاید برای فراموش کردن گذشته نکبت بارش ، و شاید هم به خاطر اینکه “گوییم” یک واژه یهودی همه گیر بود تا اسم ؛ همه جا خودش را یوسف معرفی کرد . خصوصیات خاص یوسف ، باعث شد تا به زودی دوستان زیادی پیدا کند ؛ و با اینکه از لحاظ هیکل و قیافه هیچ بهره ای از تناسب و زیبائی نبرده بود ؛ محبوب دوستان و آشنایان شده بود . یوسف با اینکه بیش از بیست و چند سال سن داشت ، قد بسیار کوتاهی داشت . به طوری که یک پسر بچه ده ئوازده ساله ، بلندتر از او می نمایاند ! موهای کم پشت و سر کوچکی داشت ، چشم چپش هم به وضوح کوچکتر از چشم دیگرش بود ! با همه اینها زشت به نظر نمی رسید . بسیار مردم دار و رفیق باز بود ؛ هر دوستی کاری داشت ، یوسف بدون اینکه کوچکترین منتی داشته باشد ، برایش انجام می داد . از ولخرجی هیچ ابائی نداشت ، و از اینکه به وسیله او دوستی به نوائی برسد خوشحال می شد . در زندگی با شکیب ، طالع بینی و چهره شناسی علمی را آموخته بود ؛ در برخورد اول به راحتی از خصوصیات چهره هر کسی و سال تولد ، خصوصیات اخلاقیش را مو به مو برایش می گفت . شاید هم یکی از دلایل محبوبیتش ، همین بود ، اکثرا جوانها در برخورد اول دستش می انداختند ؛ ولی یوسف با حوصله تمام ، خصوصیات اخلاقیشان را تعریف می کرد ، و چند دقیقه بعد ، طرف انگار به یکباره مریدش می شد ! در چاپخانه که ابتدا حروفچین ماشین ملخی بود ، به زودی کلیه کارهای چاپخانه اعم از سفارش کار ، برش کاغذ ، حروفچینی ، چاپ و دوخت سر کاغذها و ………… به عهده یوسف بود . نبوغ خاصی داشت ، اگر ماشین ، عیبی میکرد ، به راحتی عیبش را بر طرف می کرد . تا اینکه حاجی برخوردار که صاحب چاپخانه بود ؛ یک ماشین یک ورقی افست خرید . ماشین خیلی قدیمی بود و از رده هم خارج شده بود . کتر کسی می توانست با این ماشین کار کند ! یوسف به حاجی قول داد ، که به هر ترتیبی شده ، ماشین را راه بیندازد ! یوسف ، شش ماه تمام با ماشین ور رفت ، صبح علی الطلوع تا غروب آفتاب ، با یک دست آچار و پیچ گوشتی به جان ماشین می افتاد و باز میکرد و می بست . از کلیه ادوات مکانیکی گرفته تا پمپ کمپرسور ، و رنگ ماشین فقط به اتکا نبوغ و استعداد خود تعمیر و تعویض کرد و خلاصه بعد از شش ماه ، زینکی به ماشین بست و یک بند کاغذ اینطرف ماشین چید ؛ دکمه را که می زد ، حاجی اصلا باورش نمی آمد که این ماشین راه افتاده باشد ! و خلاصه ماشین راه افتاد . حاجی هیچ باور نمیکرد ؛ با سی چهل هزار تومان ، صاحب ماشینی شود که ده برابر ارزش دارد! با به کار افتادن ماشین افست ، کار و بارشان سکه شد . حاجی هم به لحاظ زحمات بی منت یوسف ، سه دانگ درآمد ماشین افست را به نام یوسف زد .
یوسف هر روز ، وضعش بهتر میشد ، کم کم خانه ای گرفت و کارگاهی زد ، و ماشین خرید و هر روز دوستان بیشتری می یافت ، و بی حساب برایشان مثل ریگ پول خرج می کرد . مدت ها گذشت ، یوسف هیچگاه ازدواج نکرد ؛ شاید به لحاظ هیکل و قیافه اش بود ، و شاید هم به این دلیل بود که هیچکس را نداشت ، که برایش آستین بالا بزند ! و اکنون ، یوسف چهل سال داشت . یوسف فراموش کرده بود که چند سالی در نکبت و بدبختی با یک یهودی رذل زندگی کرده ؛ اصلا خبر نداشت که شکیب مرده است یا زنده !؟ هیچ دلش نمی خواست ، حتی چشمش به چشم او بیفتد . تا اینکه ، یک روز صبح زود که از پنجره به کوچه نگاه می کرد ؛ پیرمرد را دید که عصا کشان از سربالائی آخر کوچه بالا می آمد . صورتش عین جگر سفید گوسفند پف کرده بود ! شلوار گشادی به تن داشت ، و بندی که حمایل شانه هایش بود تا شلوارش را به تن نگه دارد ؛ از یقه های پیراهنش که چرک بسته بود ، معلوم بود که ماه هاست ، شسته نشده ؛ و نیم تنه ای که تا زانو می آمد ! پیر مرد عصاکشان و نفس زنان بالا می آمد . یوسف انگار نفسش بند آمد ؛ بهتش زده بود ؛ و شاید می اندیشید که منزل او را چگونه یافته!؟ آنقدر از پیر مرد متنفر بود که تصمیم گرفت اگر بالا بیاید ، از پنجره به بیرون پرتابش کند . در همین اندیشه ها بود که پیرمرد زنگ منزل روبرویی را زد . از پنجره زنی به پایین نگاهی انداخت ، و پسر بچه ای را فرستاد که در را باز کند .
پیرمرد که بالا رفت ، نگرانی و کنجکاوی یوسف ، چند برابر شد ؛ آخر او اینجا چه می خواست !؟ در حالیکه با احتیاط از پنجره اتاقش ، که مشرف به حیاط روبرو بود ، سعی میکرد سر از کار پیر مرد در آورد؛ غرق در افکار جوروواجور خود بود ! پاسی از روز را که پیرمرد ، در منزل روبرو لنگر انداخته بود و کنگر می خورد ؛ یوسف از کنار پنجره جنب نخورد! هر چقدر از پشت پنجره چشم دواند ، دیگر چیزی نصیبش نشد ! تا بالاخره هم ، پس از چندین بار این پا و آن پا شدن یوسف؛ دوباره پیرمرد عصا کشان از پله ها پایین آمد ؛ و سلانه سلانه از سنگفرش کف حیاط گذشت و از در خارج شد ! پیر مرد که از در حیاط بیرون می رفت ، زن جوان هم به ایوان گلی رو به حیاط رسید . همانطور که ، یک کتی به تیر چوبی ایوان تکیه داده بود ؛ زیر چشمی پیرمرد را بدرقه می کرد . با اینکه ظاهر آشفته و لباسهای مندرس و موهای ژولیده اش ؛ چنگی به دل نمی زد ، ولی زیر ابروان مشکی پرپشتش ، یک جفت چشم سیاه درشت مغرور داشت ؛ که در همان نگاه اول ، بند دل یوسف را پاره کرد ! یوسف با دیدن زن نگاهش را از پیرمرد دزدید ، و آرام از لای درز پنجره ، در صورت گندمگون زن خیره شد . بی اختیار ضربان قلبش تندتر شد ، و نفسش به شماره افتاد ، وخون در زیر رگهای شقیقه اش دوید ! پیر مرد که رفت ، زن هم به آرامی به طرف خانه بر گشت ، و یوسف را مات و مبهوت از بازی روزگار ، در خماری و سرگشتگی ، پشت پنجره اتاقش به حال خود رها کرد . یوسف که زانوانش سست شده بود ، همانجا ، کنار پنجره ، روی دو گرده زانویش ، چمباته زد ؛ سرش را میان دستانش گرفت و غرق در افکار جور و واجور خود گشت !
یکی دو روزی بود که یوسف چشم از منزل روبریی بر نمی داشت ، هر از گاهی که زن جوان برای کاری به حیاط می آمد ، یوسف که به ناگاه هری دلش خالی می شد ؛ از لای درز پنجره با اشتیاق نگاهش می کرد . زن هم که انگار بو برده بود که کسی از خانه روبرویی ، هوایش را دارد ؛ هر از گاهی نگاهی از روی کنجکاوی به پنجره خانه یوسف می انداخت و یوسف آنچنان سریع خودش را کنار می کشید که زن جز سایه سیاهی از یوسف چیزی نصیبش نمی شد ! تا آنروز که یوسف در بقالی سر کوچه ، ناگهان زن را دید که سر خرید مشتی خرت و پرت با مش رحیم بقال ، چانه میزد . زن که ته لهجه شمالی داشت ، خریدش را که کرد ، از بقالی خارج شد و به طرف منزلش رفت . و یوسف که در پناه چند کیسه برنج بقالی خودش را قایم کرده بود ، آرام در حالیکه با نگاهش زن را بدرقه میکرد ، بیرون آمد و با مش رحیم خوش و بشی کرد و به بهانه خرید چیزی پرسید : ” چی می گفت زنه ، مش رحیم !؟” و مش رحیم هم در آمد که :” هیچ ! مگه زنارو نمیشناسی !؟ هر کاری کنی ؛ بازم طلبکارند!” یوسف که زمینه را آماده دید ، پرسید :” مش رحیم آشناست ؟ زنه رو میگم ، ندیدم اینطرفا !” و مش رحیم که چانه گرمی هم داشت در آمد که :” ای بابا ؛ حالا خوبه همسایه روبروته ؛ زینت خانوم با پسرش زندگی میکنه ، خدا عالمه ، میگن پالونشم کجه !” و یوسف که انگار به یک باره یخ کرده باشد با تته پته پرسید :” منظورت چیه مش رحیم ؟ تو که گناه دیگرونو نمی شستی ! این چه تهمتیه به ناموس مردم !؟” و مش رحیم هم که انگار پشیمان بود ، از حرفی که زده ؛ با شرمندگی درآمد که :” چی بکم والا.. ؛ منم شنیدم ؛ ایشالا که اینطوری نیست ؛ الله و اعلم !” و بعد هم مشغول کارش شد . یوسف هم چیزی خرید و از بقالی خارج شد . زن از کوچه گذشته بود و از بعد نگاه یوسف گم شده بود .
یکی دو سه روزی بود که یوسف گاه و بیگاه ، زاغ سیاه زینت را چوب می زد . زینت هم که حالا حسابی بو برده بود که همسایه روبرویی ، هر از گاهی از لای درز پنجره بر اندازش میکند ؛ حسابی طاقچه بالا گذاشته بود ! گو اینکه هر از گاهی هم ، پشت چشمی نازک می کرد و با لبخندهای لوندش دلبری میکرد ! تا آنکه آنروز ، در خم کوچه ، یوسف و زینت سینه به سینه شدند . یوسف که حسابی دست و پایش را گم کرده بود ؛ با تته پته سلامی کرد و خواست که از کمرکش کوچه بگذرد ؛ که زینت درآمد که :” آهای یارو !” یوسف که اصلا انتظار چنین عکس العملی را نداشت ، با دلهره و نگرانی برگشت طرف زینت. رنگش شده بود عینهو میت ؛ قبل از اینکه لب از لب باز کند ، دوباره زینت ادامه داد :” چی میخوای که گاه و بیگاه سرک میکشی تو خونه مردم !؟” و نیشش تا بنا گوش باز شد . یوسف که حسابی غافلگیر شده بود ؛ کمی این پا و آن پا کرد و با تته پته گفت :” قصد جسارت نداشتم ، فقط …………… ” که انگار زبانش بند آمد . و زینت هم که ، کلافگی یوسف را دید؛ با لوندی پوزخندی زد و با همان لحن لاتی گفت :” چه لفظ کلوم هم صحبت میکنه ! خوب اگه حرفی داری بیا جلو ؛ بجای اینکه از لای پنجره هی سک بزنی !” یوسف که هاج و واج مانده بود از این شل کن ، سفت کن زینت ، دوباره سرش را پایین انداخت و آرام زمزمه کرد :” نمی فهمم منظورتون چیه !” و زینت هم درآمد که :” این لفظ کلومت منو کشته ! خوب اگه حرفی داری بگو د !” و یوسف که کمی آرامتر شده بود گفت :” خوب اینجا که نمیشه ؛ اگه میشد یه شب شام می رفتیم بیرون ….. ” و قبل از اینکه دنباله حرفش را بگیرد ، زینت گفت :” کی !؟ ” و یوسف که خواب هم نمی دید ، یک همچین لحظه ای را ؛ گفت :” همین امشب ”
آن شب یوسف بهترین لباسش را پوشیده بود ، کلی هم عطر و ادکلن به خودش زده بود . زینت هم حسابی به خودش رسیده بود . از سر کوچه که شانه به شانه هم می رفتند ؛ مش رحیم بقال ، که از پشت ترازو آنها را دید ؛ استغفرالهی گفت و انگشت اشاره اش را به دندان گزید ! رستوران که رسیدند ، گوشه دنجی را انتخاب کردند و روبرو به هم نشستند . آن شب بهترین شب زندگی یوسف بود ؛ شامی سفارش دادند و سر در گوش هم نجوا کردند و از ته دل خندیدند . یکی دو ساعتی شاید هم بیشتر ، رستوران بودند و گارسون آنقدر جلوی میزشان این پا و آن پا کرد که مجبور شدند ، رستوران را ترک کنند . بعد هم به پیشنهاد یوسف سینمایی رفتند تا خاطره آن شب هرگز فراموششان نشود ! در تاریکی سینما بود که زینت دست یوسف را در دستش گرفت . گرما و لطافت دست زینت یوسف را از خود بیخود کرد . چند لحظه ای نگذشته بود که زینت دست یوسف را از زیر پیراهنش به میان پستانهایش برد ؛ آنقدر که یوسف نفسش بند آمد ، آرام آب دهانش را غورت داد و نرمی و لطافت پستانهای زینت را در دستانش فشرد . زینت هم دستش را به لای پای یوسف برد و آرام با او ور رفت ! دو ساعت به یوسف چه گذشت ؛ فقط خدا میداند و بس ! از سینما که بیرون آمدند ، تاکسی گرفتند و در خانه پیاده شدند . زینت با همان لوندی ، تعارفی کرد و گفت :” نمیای بال !؟” و یوسف که دیگر خجالتش ریخته بود ، گفت :” مزاحم نیستم ! ” و زینت در حالیکه دستش را گرفته بود و به طرف منزلش می کشید ، گفت:” مزاحم کدومه ! ” وارد اتاق که شدند ، زینت در حالیکه کیف و لباسش را به طرفی می انداخت ، در آمد که :” ببخشید که اینجا ، اینجور به هم ریخته است .” و به یوسف تعارف کرد که روی تخت بنیشیند . و همانطور که با عجله رخت و لباسهای به هم ریخته اش را جمع و جور می کرد ، گفت :” چایی که میخوری !؟” و قبل از اینکه منتظر جواب یوسف باشد ، رفت طرف آشپزخانه . چند دقیقه ای طول کشید تا سماور را آب کند و گاز را روشن ، ودستی به سر و روی آشپزخانه بکشد ؛ یوسفداخل اتاق را چشمی گرداند . با اینکه شلختگی از تک تک زوایای اتاق بدجوری به چشم می خورد ، احساس لذتی همراه با تشویش و نگرانی تمام وجود یوسف را گرفته بود . دلشوره حسابی کلافه اش کرده بود ؛ تا زینت از آشپزخانه بیاید ، یوسف ده بار مرد و زنده شد ! تا آب جوش بیاید ، زینت در حالیکه داشت روپوش و روسری اش را از تن می کند ، دوباره وارد اتاق شد . مثل ورور جادو ، یک ریز حرف می زد و آسمان ریسمان را به هم می بافت . تا بعد از خوردن چایی ، که کمی آرام گرفت و کنار دست یوسف نشست ، و بدن نیمه لختش را در آغوش یوسف رها کرد ؛ یوسف هم که خجالتش ریخته بود ، لبهای زینت را به بوسه گرفت و کم کم دست به میان رانهایش برد ؛ و به چند دقیقه نرسید که مثل پیچک ، در هم پیچیدند ؛ و با لذت یک هم آغوشی و هم خوابگی شب را به صبح رساندند .
همه چیز داشت خوب پیش می رفت ؛ تا آنروز که یوسف در حالیکه تازه از خواب بیدار شده بود ، همین طور اتفاقی ، در حالیکه داشت قلنج کمرش را می شکست و خمیازه بلندی می کشید ، از لای درز پنجره ، کوچه را نگاهی انداخت . و دوباره شکیب را دید که عصاکشان ، از سربالایی خم کوچه بالا می آمد ؛ به یک باره عینهو دفعه قبل ، زانوانش سست شد و نفسش بند آمد و کنار پنجره چمباته زد ! در که زد ؛ خود زینت آمد به استقبال ؛ چند روزی بود که پسرش را فرستاده بود شهرستان پیش مادرش ! در را که باز کرد ، پیرمرد ، با زحمت خود را به داخل حیاط سراند و عصاکشان رفت به طرف ساختمان ! چند قدمی که از در حیاط فاصله گرفت ، زینت هم که همانطور بی اعتنا در حالیکه به لت نیمه باز در تکیه داده بود ، و با نگاه دنبالش می کرد ، در حیاط را بست و پشت سرش راه افتاد . به داخل ساختمان که رفتند ، دیگر یوسف با نگاه از پشت پنجره چیزی نصیبش نمی شد . هزار فکر راه و بیراه کرد . هر از گاهی فکر میکرد پیرمرد جای پدر زینت است ؛ و نمی تواند که …….و هر چه فکر میکرد که چه رابطه ای بین این پیرمرد و زینت است ، به هیچ جا نمی رسید ؛ جز اینکه بین ان دو فقط یک رابطه جنسی باشد ! گو اینکه پیرمرد دیگر کاری ازش بر نمی آمد ، ولی مهم این بود که یوسف احساس میکرد دوباره سایه شوم این هیولا دوباره میخواهد همانند بختک ، بر سر زندگیش که تازه داشت سر و سامانی می گرفت ، سنگینی کند ! و شاید همین افکار مالیخولیایی بود که او را به آشپزخانه کشانید . کارد گوشت خورد کنی را برداشت و بی اینکه اختیاری از خود داشته باشد ، از آپارتمانش بیرون آمد و از پله ها سرازیر شد و از در ساختمان بیرون زد ؛ آنچنان با شتاب و عجله قدم بر میداشت که یکی دو باری چیزی نمانده بود که زمین بخورد ؛ به در حیاط زینت که رسید چنان تنه ای به در زد که در از پاشنه در آمد ؛ وبا همان خشم وکینه به طرف عمارت رفت . تا زینت و پیرمرد متوجه یوسف شوند ، او بالاسرشان بود و با چشمان پر از نفرتش دید که زینت و پیرمرد چگونه لخت و عریان در هم می لولند ! نفس در سینه پیرمرد و زینت بند آمد و قبل از اینکه فرصت کنند چیزی بگویند ، یوسف تروفرز جستی زد و روی تخت فنری زهوار در رفته زینت مابین آن دو قرار گرفت . و کارد را تا دسته در قلب پیرمرد فرو کرد ! زینت که از ترس حتی نفسش بند آمده بود ؛ به یک باره آنچنان فریادی زد که یوسف را هم لرزاند ! کارد را از سینه پیرمرد بیرون کشید و به طرف زینت حمله برد ؛ زینت که از ترس داشت قالب تهی میکرد ، زیر دست و پای یوسف شروع کرد به التماس ! ولی یوسف که دیگر نه گوشی برای شنیدن داشت و نه چشمی برای دیدن ؛ کارد را در میان پستانهای لخت و مرمرین زینت چنان فرو کرد که خون همچون فواره به صورت خودش پاشید ! خیلی طول نکشید که دستهای بی رمق زینت که به التماس گریبان یوسف را گرفته بود ؛ شل شد و روی تخت از چرک دلمه بسته زینت ، رها گشت . دستان یوسف دیگر به اختیار خودش نبود ؛ کراد را در میان دو دستش فشرد و با تمام نیرو در سینه اش فرو برد و در بین زینت و پیرمرد به خون غلطید !
” گوییم مرد ! “
نویسنده : وحید صادقی
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











