لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 9 تیر 1405

پایگاه خبری شاعر

گلریزون بود!

گلریزون بود! و من باید به عنوان مجری ، تا آخر برنامه روی صحنه می بودم!
همه چیز خیلی خوب پیش رفت! تا آخرای برنامه! میثم اومد و گفت یکی از بچه ها می خواد بیاد روی سن و حرف بزنه! با انگشت بهم نشونش داد و پسرک از دور خودی نمایان کرد!
68 میلیون تومن جمع شد و دیگه چیزی به آخرای برنامه نمونده بود! با این پول خیلی ها آزاد می شدن…
پسرک این پا و اون پا می کرد!
با اشاره گفتم بیا روی سن… از من به یک اشاره از او به صد دویدن!
دستم رو دور شانه هاش گره کردم و فشردم ، میکرفن رو به دست گرفت و ای کاش…
گفت که من خطا کارم! بهش نگاه کردم ، و پسرک دوباره بار مقابل 1000 نفر آدم گفت که من خطا کردم! دوست داشتم توی وجودم تحسینش کنم و این کا رو کردم!
و اون ادامه داد و چند کلمه و بغض و گریه و کلام…
از روی صحنه به همه جا مشرف بودم! 1000 نفر بغض و موج و گریه…
پسرک می گفت ، من دل پدر جانبازم رو شکوندم… من باعث سرافکندگی مادرم شدم… و دعا کرد… ، 1000 جفت دست پسرک رو همراهی می کردند روبه آسمون و اون گفت: خدایا منو ببخش که دل پدر جانبازم رو شکوندم و 1000 نفر گفتن آمین…
پرسیدم چرا اینجا هستی؟ گفت : خطا کردم ، نگاهی به مردمک چشمش انداختم و اون گفت: آدم کشتم! و رفت…
باید از کارش سر در می آوردم… پرسیدم چرا این کا رو کرده؟ و فهمیدم الفنت شده! یعنی خشم فیلی… عده ای روزها و ماه ها و سالها به خاطر معلولىت پدرش مسخرش می کردن… و اون در قبال همه ی این وقت ها ، تنها یه بار از کوره در رفته بود و این شد که حالا بهش می گن قتلی…
یاد 5 سال پیش افتادم و خاطره ی علی برام زنده شد ، علی هم قتلی بود… یه بار توی عالم رفاقت بهم گفت: آقا ، فرق من که اسیرم و شما که آزادی ، توو چیه؟ گفتم تو بگو! گفت: فقط توو اون چند ثانیه ای هست که من نفهمیدم چه کار کردم…
پسرک موقعه ی رفتن منو به آغوش کشید… گریه کرد و رفت به خوابگاهش…

کانون ، 28 رمضان 87

نویسنده : سید محمد مهدی حسینی پارسا

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

آخرین اخبار شعر و ادبیات