حمید دانشجوی سال آخر دکتری خاکشناسی بود. و تقریبا دو سال می شد که او پس از تلاش های بسیار اجازه تدریس دو واحد خاکشناسی عمومی و چند واحد آزمایشگاه را در یک دانشگاه غیرانتفایی بدست آورده بود.اما امسال بسیار خوشحال بود زیرا درس جدید حاصلخیزی را نیز به او داده بودند، که شامل دو واحد تئوری و یک واحد آزمایشگاه می شد و به علت نداشتن آزمایشگاه، گروه خاکشناسی تصمیم گرفت، یک کلاس را تبدیل به آزمایشگاه کند. دو هفته از ترم جدید آغاز شده بود ولی هنوز وسایل و ابزار های مورد نیاز را که او تقاضای خرید آنها را به دانشگاه داده بود، تهیه نشده بود. حمید آشفته و نگران برای تدریس آزمایشگاه به سمت دانشگاه حرکت کرد. با کمی ترس و دلهوره وارد کلاس شد. وسایل آزمایشگاه شامل چهار عدد شیر آب، 3 تا لوله گاز، چندعدد پتری دیش، لوله آزمایشگاه و حمید می شد. یک نفس عمیق کشید. بعد از خواندن لیست نام دانشجو ها، از اهمیت عملی بودن درس و سختی تهیه وسایل کار صحبت کرد. سپس به دانشجو ها گفت: (( تا آماده شدن و تهیه وسایل، کلاس تئوری برگزار می شود )). دنبال موضوع می گشت تا زمان بگذرد درباره شرایط کار در آزمایشگاه توضیح داد و از همه خواست که برای هر جلسه، گزارش کاری بنویسند و 2 جلسه مانده به آخر ترم برای او بیاورند، تا در جلسه آخر نمرات گزارش کار را اعلام کند. زمان سریع تر از آنچه که فکرش را می کرد، گذشت. ترم تمام شد و وسایل تهیه نشد. فقط با نبوغ خودش، 2 جلسه را با خرید مقداری کود، کلاس را از حالت تئوری خارج کرده بود. در موعد مقرر گزارش کارها را جمع کرد و به خانه برد. جلو تلویزیون روی مبل، کنار مادرش نشست و برگه ها را روی میزی که جلوش بود، گذاشت. مشغول دیدن سریال شد. گاهی به هر ورق نگاه می کرد و با توجه به طول و عرض جمله ها و سیاه شدن کاغذ، نمره می داد و با خودکار قرمز خط می کشید. 3 یا 4 گزارش کار را دید. رسید به برگه فتوکپی شده که اسمی روی آن نوشته شده بود. خندید به مادرش نشان داد و گفت: (( ببین رفته گزارش یکی دیگه رو گرفته و کپی کرده و با وقاحت تمام نام خودش رو روی اون نوشته )). آن را جدا کرد و کنار گذاشت تا گزارش کار اصلی را پیدا کند، ورقه بعدی دقیقا با همان جمله شروع شده بود. دوباره زد زیر خنده : (( این دیگه چه آدمیه !! حداقل گزارش کارش رو با فاصله می داد تا معلوم نشه )). آن را کنار ورق فتوکپی شده گذاشت. دقیق نگاه کرد. ورقه بعدی باز با همان واژه ها شروع می شد. ناراحت شد. تقریبا 70% دانشجوها دقیقا مانند هم نوشته بودند. البته برخی گزارش کارها دست نوشته بود و بین آنها 5 تا هم فتوکپی شده بودند و فقط اسمشان را با خودکار روی آن نوشته بودند. خون جلو چشمانش را از عصبانیت گرفته بود. با خود می گفت : (( باید همه آنها رو از این درس بیندازم تا ادب بشن. نه چرا بیندازم، نمره آزمایشگاه شون رو صفر رد می کنم )). جلسه بعد با حالتی عصابی وارد کلاس شد و برگه هایی که روی آنها صفر نوشته شده بود به تک تکشان داد. صدای همه بلند شد. در کلاس غوغایی به پا شد. حمید نیز که منتظر همین لحظه بود فریاد زد: (( می خواستید سر من کلاه بگذارید. رفتید رو نویسی کردید. خجالت نکشیدید. فکر کردید من نمی خونم. حتی با وقاحت تمام همان جملات رو استفاده کردید. کپی گرفتید، ….. من نمره نمی دهیم )). در بین فریادهای دانشجو ها یکی بلند شد و گفت: (( استاد جزوه های همه ما، یکیه !! آخه تئوری بوده )) حمید گفت : (( 2 جلسه کار عملی هم انجام دادید )). او تازه متوجه شد که دانشجو ها درست می گفتند. آنها درس های او را نوشته بودند. در همان لحظه، خاطره دیگری به ذهنش خطور کرد. 5 سال پیش که دانشجو بود، دقیقا همین بلا را بر سر یکی از اساتیدشان آورد بود. گزارش کارهای درس آبیاری را تایپ کرده بود، به دوستانش گفت : (( این استاد گیجه! حرف هاش همه مثل همه )) بنابراین به پیشنهاد او دوستانش از روی آن 12عدد کپی تهیه کردند و به استاد دادند، بعد حمید به اتاق آن استاد رفت؛ کلی منت بر سرش گذاشت که جزوه اش را تایپ کرده است.
نگاهی به دانشجو ها انداخت، گفت : (( حالا بنشیند اگر امتحانتان خوب شد، نمره گزارش کارهایتان رو می دهم )). بعد از تصحیح برگه های امتحانی به هر دانشجو 2 نمره برای گزارش کار آزمایشگاه داد.
نویسنده : علی برادران راد
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











