اون روز حال خوشی نداشتم و داشتم با دوستم که خیلی ناراحت بود از دانشگاه بر می گشتم.
طفلکی بعد از سه ماه می خواست دختری رو که دوست داره ببینه ولی یک هفته از باز شدن
دانشگاه می گذشت اما خبری از اون نبود.
اونقدر غصه دار بود که ناخواسته بغضش گرفت؛از شانس ما یکی از بچه ها عینک دودی
آورده بود. عینک رو ازش گرفتم و دادم به دوستم؛آخه خیلی مغروره و دوست نداره کسی
اشکاشو ببینه،مثه مردای قدیم؛مثه من نیست که اشکش دم مشکش باشه!
خلاصه عینک رو گرفت ویه هندزفری هم داشت که برای اولین بار از اون کنار من استفاده
می کرد؛یه طرف هندزفری تو گوش اون بود و یه طرف دیگه اش تو گوش من؛حالا هرچی
آهنگ غصه دار بود رو گذاشت و یکهو دیدم که اشکاش داره از زیر عینکش می زنه بیرون.
حالا من بغضم گرفت و شروع کردم به گریه کردن و از بد روزگار من هم بغل راهروی اتوبوس بودم و دوستای دیگه مون منو می دیدن!
همون لحظه بود که برای اولین بار تو عمرم آرزو کردم که ای کاش من هم یک عینک دودی
داشتم!
م.هنگامه
پاییز فیلسوف
17مهر88
نویسنده : م.هنگامه
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











