قالب شعر: {قالب شعر:35}
چون آتشی، که سوخته است در حریق خویش
چون ماهی غرق گشته، میان تنگ
من بودهام و اقبال من ز روزگار
چون چشمهای، که نشستهاست در سراب آب
چون ماه، که نور میدهد به آفتاب
من بودهام و امید من ز روزگار
چون رود دشت، که میرود بر فراز کوه
چون برگهای روئیده به ریشه، میان خاک
من بودهام و آسایش من ز روزگار
چون عاشقی، که مانده است در چنون خویش
چون قاصدک، که مانده است پای به لنگر زمین
من بودهام و تقدیر من ز روزگار
چون مادری، که دار میزند عزیز دل
چون آن پدر، که میکند گور طفل خویش
من بودهام و شادی من ز روزگار
چون خلقتی، که از یاد برده خالقش
چون ماندهای، که نیست میل هیچ اجل به او
من ماندهام و قسمت من ز روزگار
هوشنگ انصاری کجل (پرسه)
1405/02/31

