وقتی به زندان درون خویش تبعیدم!!!
مقیاس طوفان را ،به کوه درد سنجیدم!!!
گویا که باران پرسه می زد در نفس هایم
تا صبح در آن جاده ی بی ربط رقصیدم
شمعدانی از دست زمستان اوفتاد ، اما
پاییز را هم صحبت باران نمی دیدم
سنجاقکی بر روی نان بربری می خواند
از گندمی که ، بر لبان زخم پاشیدم
امروز طعم آب از نور و شقایق نیست
خمیازه ای را ، در مسیر مرگ بوسیدم
تکبیرة الاحرام در تفسیر راز اشک!!!
من این همه ابهام دنیا را نفهمیدم
یا من به دنبال تو ، یا خود در کنار من
آقا خدا ، من را ببخش ،این بود تهدیدم
محمد کریمی (شاهد لایبیدی)


