شب از نیمه گذشته بود که پیرمرد ، همچون شب های گذشته ، خورجین سنگینش را بر دوش انداخت و آرام بیصدا ، از منزل بیرون زد . با اینکه بیش از شش دهه از عمرش می گذشت ، هنوز محکم و استوار بود . در روشنایی کم سوی ماهتاب نیمه ماه ؛کوچه را درنوردید . لباس مندرسی به تن داشت ، و پاپوشی که در زیر وصله و پینه هایش گم بود . عبای کهنه و وصله دارش را به سر کشیده بود و با دستارش چهره رنج کشیده اش را پنهان ساخته بود . از زیر دستار ، فقط چشمان سیاه و پیشانی پرچینش بود ، که هر از گاهی، در زیر نور کم سوی ماهتاب آن شب هویدا بود . به خرابه که نزدیک می شد ، از دور کودکی که به انتظارش ، نگران راه بود ، را دید ، که آرام و قرار نداشت . کمی بر سرعت قدم هایش افزود . کودک با دیدن شبح پیرمرد از دور، با شتاب به داخل خرابه خزید تا مژده آمدن “مولا”را به خراباتیان بدهد .
قدم که داخل خرابه گذاشت ، لبخند بر چهره تکیده و غم گرفته ؛ خرابه نشینان نشست . قبل از همه صدای سلام دلنشینش ، مثل همیشه ، خرابه نشینان را غافل کرد . همگی سلامش را علیک گفتند . و کودکی اندیشید :” این بار هم نشد ، که زودتر از مولا سلامش کنم !” مرد در میان نشست . و دست نوازش بر سر یک یک کودکان و خراباتیان کشید . از میثم جوان از بیماریش پرسید که چند روزی بود که مداوایش می کرد . واز عادل کودک از زخمش ؛ که از دیشب تیمارش کرده بود. و از پیر مرد سائلی که چشمانش آب آورده بود و مولا برای تیمارش از طبیب دارو گرفته بود ! خورجین که به زمین گذاشت ؛ گل از گل همه اهالی خرابه شکفت ! داروی چشم پیرمرد را ، با دستان خودش ، بر چشمش مالید . پینه دستانش پلک پیرمرد را آزرد ؛ آن قدر که پیر مرد پرسید :” آقا ؛ آهنگرید شما ؛ یا کشاورز !؟ دستانتان پینه بسته !” نان و خرما را میان اهالی خرابه تقسیم کرد و به پا خاست . عادل کودک دامنش را گرفت :” آقا امشب بیشتر پیشمان می ماندید !” مرد خم شد و کودک را در آغوش کشید . بوسه ای از روی مهر و محبت بر گونه عادل زد ؛ بغض گلویش را فرو داد و دانه اشکی را که از گوشه چشمش به زمین چکید ؛ از کودک پنهان کرد و گفت :” خدا شاهد است ، که هر آن چه دارم از شماست . کاش فرصتی بود تا تمام عمر ، خدمتتان کنم . شما را به خدا حلالم کنید اگر کوتاهی ای در حقتان کردم !” و ولوله ای شد در میان خراباتیان که نگو !
از خرابه که بیرون زد ، به طرف نشانی ای رفت ، که خانواده ای بودند بی سرپرست ! هنوز سپیده ندمیده بود که پیر مرد کلون در را کوفت . صدایی آمد :” که کیستی ؟ ” پیر مرد گفت :” برای دلجویی آمده ام !” زن همراه با سه کودک قد و نیم قدش به دم در آمدند . در را که باز کردند ، پیرمرد گفت :” کمی آذوقه و رخت و لباس آورده ام ؛ شاید که دردی دوا کند !” زن نگاهی به هیبت مرد انداخت ؛ که ظاهرش خود به سائل میماند ، و چهره پوشیده اش که نشان از ناشناسیش بود ! با تعجب پرسید :” تو که خود ، نیازمندتری !این ها از طرف کیست !” پیرمرد برای اینکه ختم قائله کند گفت :” از طرف حکومت !” زن با شنیدن این حرف به یک باره منقلب شد و گفت :” ما را نیازی به مساعدت حکومت نیست ؛ نان آورمان را گرفتید و حالا با کیلی آرد و روغن و کمی رخت و لباس می خواهید از یتیمانم دلجویی کنید !؟ کجا بودید تا حالا که ببینید ؛ چه شب ها که یتیمانم سر گرسنه به بالین گذاشتند !؟ هم اینک هم ، می بینید که بیدارند ؛ از زور گرسنگی است که خوابشان نمی برد ! ” سخنان زن ، تمام غم وغصه عالم را در دل مرد کاشت و اشک در چشمانش حلقه زد و پرسید :” خواهر من ؛ همسر شما را چه شده ؛ که این چنین گلایه مندی !؟” زن که خشم و غضبش هر لحظه رو به فزونی بود با غیض بیشتری گفت :” همسر من در سپاه “علی” در جنگ صفین کشته شد و در تمامی این ایام احدی از حکومت ، حتی برای یک بار ، احوال پرسمان نبود !” با این حرف لرزه به اندام مرد افتاد و زانوانش خم شد ! چشمانش به اشک نشست و دست پر محبتش را بر سر یتیمان زن کشید و گفت :” شما را به خدا قسم تان می دهم که از قصور و کوتاهی “علی” بگذرید ، که او بی خبر از این واقعه بود !” و صورت کودکان زن را غرق بوسه کرد .
زن گفت : ” آرد و روغن به چه کار ما می آید ؛ وقتی که طفل شیرخواره ای دارم که نمی توانم ،از زور گرسنگی ، لحظه ای زمینش بگذارم و کودکانی که لحظه ای آرام و قرار ندارند !؟” مرد کودکان را به آغوش کشید و در حالیکه اذن ورود می خواست گفت :” من از کودکان مراقبت می کنم و تو تنور را روشن کن و نان بپز ؛ و یا اینکه تو به کودکانت برس ؛ تا من تنور را آتش افروزم و خمیر بگیرم و نان بپزم !” زن که از آن همه محبت ، شرمنده شده بود ، مرد را پذیرفت . و مرد با کودکان به بازی مشغول شد تا زن خمیر بگیرد و نان بپزد !
آن شب ساعتها بود که “عادل” در سر در خرابه به انتظار آقا بود که هر شب می آمد و نان و خرما بینشان تقسیم میکرد و دست نوازشش را بر سر عادل می کشید . پیرمردی که هنوز چشمانش بسته بود ، یکی دو باری از کودک پرسید : ” پس چه شد ؛ نیامدند آقا !؟” و کودک با تاسف سری تکان داد و به داخل خرابه خزید . یتیمان زن هم ، آن شب ؛ بی تاب بودند و چشم انتظار ! آخر پیش نیامده بود که پیرمرد ، فراموششان کند ! کودک دوباره بی حوصله و سر در گم ، به سر در خرابه برگشت ؛ شاید نشانی از پیر مرد را از دور ببیند . سایه ای از دور هویدا شد ؛ عادل اندییشید ،که : این دیگر خود آقاست !” ولی نبود ؛ نزدیک که آمد ، کودک میثم را شناخت ؛ که شوریده وغمگین و سراسیمه , به طرف خرابه می آمد . وارد خرابه که شد ؛ با ناله و شیون فریاد برآورد که :”چه نشسته اید که علی را کشتند !” پیر مرد پرسید :” کدام علی !؟” و میثم فریاد برآورد که ” خلیفه ؛ امیرالمومنین !” پیر مرد نفسی چاق کرد و گفت :”مارا چه به خلیفه ؟ آنچنان آشفته بودی که اندیشیدم ، که نکند آسیبی به آقا رسیده باشد !” و میثم دوباره خروش برآورد که:” چه می گویی پیرمرد ؛ همنشین هر شبه ما ، همان “امیرالمومنین علی ” بود که صبح امروز در محراب مسجد کوفه ، فرقش را شکافتند ! پیرمرد از حیرت زبانش بند آمد ، عادل اشک چشمانش را با آستین پاک کرد و میثم که دیگر زانوانش قوتی نداشت ؛ در کناری چمباته زد !
نویسنده : وحید صادقی
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











