مردی که گریه می کند.
همیشه همه می گویند به کسی اعتماد نکن!اما من همیشه اعتماد می کنم،همیشه اعتماد می کنم وضربه می خورم وباز اعتماد می کنم.
همیشه همه می گویند حالم خوش نیست هیچ وقت کسی به من اعتماد نمی کند دلیلش هم پیداست:چون من همیشه به همه اعتماد می کنم.
این جا توی حیاط که نشسته ام حتی به کسی که می گوید دارد مرا می برد یک جای خوب و من می دانم دروغ می گوید هم اعتماد می کنم.مگر چه کار می توانم بکنم ؟بگویم نمی آیم؟فرقش این است:حالا با پاهای خود می روم وقتی مخالفت می کنم با زور.اصلاٌ از این جای خوب خوشم نمی آید.
نشسته ام روبروی یک زن جوان و شاداب که سعی می کند با من همدردی کندومثلاٌ بگوید که می توانم روی او حساب کنم. پشت هم سؤال هایی می کند ، سؤال هایی که جوابشان را خوب می دانم چون بارها توی تخت خوابم با مرورشان ، بالش سفیدم را خیس می کنم.
ـ مرد که گریه نمی کنه!
یک دفعه نگاهم را به زن می اندازم این جمله اش مرا می برد به آن روزی که وقت رفتن داشتم گریه می کردم و تو می گفتی:
ـ مرد که گریه نمی کنه!
اما چشم هایت خیس بود.
وای خدایا مگر من آدم نیستم ؟می خواهم گریه کنم و هر شب هم این کار را می کنم. توی این اتاق ، پای این حرف ها هم گریه می کنم.
ناگهان دستان تو را روی شانه هایم می یابم . کی آمدی که من ندیدمت ؟هنوز هم وقتی من گریه می کنم با یک لبخند دل نشین انگار افتخار می کنی.سرم را پایین می اندازم.نمی دانم چرا؟ شاید چون مرد که گریه نمی کند!تو آهســته پیشانی ام را می بوسی .اشک های داغ من باز روی صورتم جاری می شود.زن اصلاٌ انگار تو را ندیده . چرایش را نمی دانم .شاید چون من دیوانه ام !
اما نیستم این را نتوانستم ثابت کنم اما می دانم که نیستم.
بلند می شوم دستت را می گیرم با هم برویم بیرون که یک نفر در را می گیرد و سعی می کند مرا باز گرداند .دستش را می گرداند روی شانه ام و البته روی دست تو.
آهسته به می گویم : دیدی دیوانه نیستم .
انگار دلش به حالم می سوزد همان طور نگاهم می کند جوابم را نمی دهد.
ـ لعنتی جوابم را بده و بگو که دیوانه نیستم !
می بینم که این را فریاد زده ام ،زن بلند می شود . در ورای لبخندش می بینم که از فریادم ترسیده است . آرام می گوید:
ببین می دانم دیوانه نیستی …
ـ دروغ گو، دروغ گوی پست اگر نیستم چرا این جایم؟
زن ـ خوب ما می خواهیم تو خوب می شوی .
ـ دروغگو ! بذارین من ازاین جا برم ،بزارین بمیرم این جوری خوب می شم .
بعد یک نگاه به تو می اندازم و آهسته می گویم : ببخش عزیزم که فریاد زدم دیگر خسته ام .
زن شجاع تر می شود می آید جلو می آید جلو و می گوید: می دانم توبا کسی به جز من حرف می زنی این یعنی حالت خوب نیست ما می خواهیم خوب شوی باید اینجا بمانی کسی که با تو حرف می زند ، فقط یک رویا ست ، خیال است، وجود ندارد…………..
نعره می زنم : خفه شو!
آه نمی دانم ناگهان زن می افتد زمین . انگار من او را انداختم.یک سوزن میرود توی دستم ، توی رگم.انگار من یخ می زنم، دلم می خواهد هیچ فکر نکنم فقط بخوابم…می خوابم.
بیدار که می شوم تو نیستی، آه باز هم که رفتی !انگار این بار واقعاٌ یک دیوانه ی زنجیری شده ام چون مرا بسته اند به تخت.خب حالا فقط یک سرگرمی هست:فکر میکنم ، یادم می آیدکه با هم قدم می زنیم ، می خندیم ، یادم می آید…
آن روز هایی که پرواز می کردم چقدر خوب بودوقتی می آمدم موهایت را پشت سرت جمع کرده بودی و برایم غذا درست می کردی .آن روزهایی که داشتم می رفتم و تو گفتی اگر بر نگردی چه ؟ اما هیچ وقت گریه نمی کردی ، لبخند می زدی با چشم هایی که اشک توی آن ها حلقه زده بود.
آه کاش از این جلوتر نمی رفتم اما یادم می آید آن روز وقتی آمدم تو نبودی هر جا زنگ زدم همه انگار مرموز و نگران حرف می زدند. توی ذهنم خوب می دانستم یک اتفاقی افتاده اما باز تلفن می کردم ومی رفتم دنبال تو می گشتم .دست آخر خواهرت گفت تو خسته شده ای ورفته ای از این که من پرواز می کنم و تو را با یک دنیا دلتنگی و دلواپسی تنها می گدارم بعد هم می آیم فقط به کوتاهی یک چشم برهم زدن می مانم و باز باید بروم ، اما این که تقصیر من نبود ! تو که می دانستی من دوستت دارم ، بدون تو من می میرم . نه یک حس قوی توی دلم می گوید تو آدمی نیستی که به این زودی خسته شوی .دیگر به خواهرت التماس می کنم ، غرورم را می گزارم کنار ومی گویم اگر مرا پیش تو نبرد همین جا خودم را نابود می کنم .دیگر از آن وقتی که پرواز نمی کنم، نمی توانم پرواز کنم ، حواسم پیش توست ، نگرانم .
خواهرت مرا سوار ماشین می کند، می گوید داریم می رویم پیش تو .خدایا خدایا نمی دانم چرا دلم شور می زند . وقتی وارد قبرستان می شویم باورم نمی شود وحتی از خواهرت نمی پرسم چرا اینجا؟
فقط می رویم ومی رسیم و خواهرت های های گریه می کند.روی یک سنگ سیاه که هنوز آنچنان خاک رویش ننشسته
نام تو را می بینم…
خدا می داند که چه حالی می شوم،کمرم خم میشود….من همانجا مردم! وای که چقدر جوان بودم.
خم می شوم وبوسه ی داغم را بر سنگ سرد می زنم.خدایا چرا خبرم نکردند تا بیایم فقط یک بار دیگر چشمان سیاهت را ببینم؟چرا خبرم نکردند؟آن جا نشستم و گریه کردم به اندازه ی این یکی دو هفته که کسی چیزی به من نمی گفت و من در تنهایی منتظر بودم .بعد از آن روز که تا شب آنجا ماندم از این رو به آن رو شدم تا این که آن روز تو با آن موهای بلند مشکی که تاب خورده بود و ریخته بود دورت آمدی آن روز من هنوز خانه بودم و مشت مشت قرص می خوردم و توی مطب روان پزشک های مختلف وقت می گذراندم .
حالا هم این جا هستم و چون دستانم را بسته اند نمی توانم اشک هایم را پاک کنم دلم برای پرواز کردن تنگ شده ، دلم برای آن روز ها تنگ شده ، دلم برای تو هم تنگ شده .خیلی وقت است شاید میلیون ها سال است دلم برای تو تنگ شده ، زمان خیلی دیر می گذرد.
آرام آرام روی تخت خوابیده ام توی آینه ی رو به روکه خوب می دانم شیشه است و از پشت آن دارند نگاهم می کنند. خودم را می بینم توی این ده میلیون سال که همه می کویند سه سال بیشتر نبوده ، چقدر پیر شده ام چشم های آبی رنگ پشت موهای جو گندمی ام پنهان شده و دلتنگی تو که وجودم را می خورد پشت چشم هایم .
اشک هایم می ریزند روی گردنم، نمی توانم پاکشان کنم .دلم به حال خودم می سوزد چقدر ضعیف شده ام !مثل یک پسر بچه خوابیده ام و گریه می کنم .تو می آیی و اشک هایم را پاک می کنی .دیگر کافی است می خواهی آزادم کنی تا باز پرواز کنم ، سبک بال تر از همیشه .
دو سه تا از پرستار ها می آیند تن خسته ی خلبان پیر را بلند می کنند و می برند یک جای خوب ، می برند همان جا که آن روز نشسته بودم و بوسه های داغ بر سنگ سرد و سیاه می زدم.
فرانک
نویسنده : فرانک.ص
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











