اگر بر می گشتم شاید زندگیم زیر و رو میشد ولی من رفتن و نماندن را انتخاب کردم.
اما چیزی عوض نشد باز هم در من چیزی عوض نشده بود؛
فقط تنهاتر شده بودم چون اینبار بار یک عشق یکطرفه مدام در مغزم رژه می رفت و سکوت خدا و آشوب درونم
من را تا مرز جنون رساند.
الان که به گذشته نگاه می کنم حسین پسری که
نمی دانست حتی با خودش چند چند است سر راهم قرار گرفت …
من را عاشق خودش کرد و غرورم را شکست و از زندگی من بیرون رفت!!!؟
نه اشتباه کردم بیرون نرفت؛
دلم در دلم حسش میکنم و مغزم سوت می کشد .
من روزی هزار بار با این حس میمیرم و زنده میشوم
من فکر میکنم که عاشقم من حس می کنم که رو دست خوردم
من باور دارم که این عشق نبود
و مادرم می گفت به مشاوره نیاز ندارم ولی…








