هـلـالـی بـودی اول صـد بــلـنـد اخـتـر هـوادارتکـنـون مـاه تـمـامـی نـاتـمـامـی آن چـنـان یـارتبــه آب دیـده پــروردم نـهـالـت را چـه دانـسـتـمکـه بـر…
| هـلـالـی بـودی اول صـد بــلـنـد اخـتـر هـوادارت | کـنـون مـاه تـمـامـی نـاتـمـامـی آن چـنـان یـارت |
| بــه آب دیـده پــروردم نـهـالـت را چـه دانـسـتـم | کـه بـر هربـی بـصـر بـارد ثـمـر نـخـل ثـمـر بـارت |
| هـنـوزت بـوی شـیر از غـنـچـه سـیراب مـی آید | که بـود از شیره جـانم غذای چشم خون خوارت |
| هنوزت دایه میزد شانه بر سنبل که من خود را | نمی دیدم بـه حال خویش و می دیدم گرفتـارت |
| هـنـوزت نـامـرتــب بــود بــر تـن جـامـه خـوبــی | کـه جـیبـم پـاره بـود از دسـت خـوی مردم آزارت |
| هنوزت طره در مرد افکنی چـابـک نبـود ای بـت | کـه مـن افـتــاده بــودم در کـمـنـد جـعـد طـرارت |
| هنوز از یوسـف حـسـنت نـبـود آوازه ای چـندان | که بـا چـندین هوس بـودم من مفـلس خـریدارت |
| کنون کـز پـای تـا سـر در لبـاس عـشـوه و نازی | ز عاشق در پس صد پرده پنهان است رخسارت |
| بـرون آتـا فـشـاند مـحـتـشـم نقـد دل و جـان را | بــه یـک نـظـاره بــر لـطـف قـد و انـگـیـز رفـتـارت |
گروه کتاب پایگاه خبری شاعر
منبع : درج
منبع : درج











