چند چشمت بسته بیند چشم سرگردان منچـشم بـگشا ای بـلاگردان چشمت جـان منجـان مردم را خراشید آن که حـک کرد از جـفاحــرف راحــت را ز بــرگ نـرگـس جــانـان …
| چند چشمت بسته بیند چشم سرگردان من | چـشم بـگشا ای بـلاگردان چشمت جـان من |
| جـان مردم را خراشید آن که حـک کرد از جـفا | حــرف راحــت را ز بــرگ نـرگـس جــانـان مـن |
| تـا چـرا چشم تـو پـرخون بـاشد و از من پـرآب | میشود کور از خجالت چشم خون افشان من |
| گشـت مژگان تـو یکدم خـون چـکان وز درد آن | مانده تـا روز قـیامت خـون فـشـان مژگـان من |
| آن کـه از عـیـن سـتـم زد زخـم بــر آهـوی تـو | مـردم چـشـم مـرا خـون ریخـت در دامـان مـن |
| ناله ات کرد آن چـنان زارم که امشب از نجـوم | آسـمان را پـنبـه در گوش اسـت از افـغـان من |
| تـا مـرا بـاشـد حـیات و مـحـتـشـم را زنـدگـی | ریـخــت ای گــل زان او بــادا و دردت زان مــن |
گروه کتاب پایگاه خبری شاعر
منبع : درج
منبع : درج











