تــا بــه عــمـدا ز رخ نـقـاب انـداخــتخـاک در چـشم آفتـاب انداختسـر زلفـش چـو شـیر پـنجـه گـشـادآهوان را به مشک ناب انداختتیر چشمش که عالمی خون داشتا…
| تــا بــه عــمـدا ز رخ نـقـاب انـداخــت | خـاک در چـشم آفتـاب انداخت |
| سـر زلفـش چـو شـیر پـنجـه گـشـاد | آهوان را به مشک ناب انداخت |
| تیر چشمش که عالمی خون داشت | اشتری را به یک کبـاب انداخت |
| لـب شـیـریـنـش چـون تـبــسـم کـرد | شور در لؤلؤ خـوشـاب انداخـت |
| تـــاب در زلـــف داد و هـــر مـــویـــش | در دلـم صـد هزار تـاب انداخـت |
| خــیـمــه عــنــبــریـنــت ای مــهـوش | در همه حـلقـها طـناب انداخـت |
| شــوق روی چــو آفــتـــاب تـــو بـــود | کاسـمان را در انقـلاب انداخـت |
| شـکـری از لـبــت بـه سـرکـه رسـیـد | سرکه را بـاز در شراب انداخـت |
| عـــرقــی کــرد عـــارض چـــو گــلــت | نظـرم بـر گـل و گـلـاب انداخـت |
| روی ناشـسـتـه خـوشـتـری بـنشـین | کاتـشی روی تـو در آب انداخت |
| از لــب تـــو فــریــد آبـــی خــواســت | در دلـش آتـش عـذاب انـداخـت |
گروه کتاب پایگاه خبری شاعر
منبع : درج
منبع : درج











