مـرا ز وصـل تـو حـاصـل بـجـز تـمنا نیسـتخیال زلف تو بـستـن خلاف سودا نیستوفا ز عـهد تـو میجـسـت دوش خـاطـر منجـواب داد که خود این متـاع بـا ما نیستبسی…
| مـرا ز وصـل تـو حـاصـل بـجـز تـمنا نیسـت | خیال زلف تو بـستـن خلاف سودا نیست |
| وفا ز عـهد تـو میجـسـت دوش خـاطـر من | جـواب داد که خود این متـاع بـا ما نیست |
| بسی بگفتمت ایدوست هست رای منت | دهان ز شرم فرو بسته ای همانا نیست |
| هزار بـوسـه ز لب وعـده کـرده ای و یکـی | نـمـیـدهـی و مـرا زهـره تـقـاضـا نـیسـت |
| چــو دور دور رخ تــســت خــاطــری دریـاب | که کار بـوالعـجـبـیهای چـرخ پـیدا نیسـت |
| ز میهمـان خـیالـت چـو شـرمسـارم از آنک | جـز آب چـشم و کبـاب جـگر مهیا نیست |
| بـه طـعـنه گـفـتـی کـز ما دریغ داری جـان | مـگـر مگـوی خـدا را عـبـید از آنها نیسـت |
گروه کتاب پایگاه خبری شاعر
منبع : درج
منبع : درج











