شب سرد دی ….
…………………
هنوز لقمه از گلوم پایین نرفته بود که مادرم گفت : بلند شو را ه بیفت پسر ، دیر می شه ها ، الانه که برسن ، تو سرما می مونن بَده ، بلند شو .
بایستی می رفتم دنبال خواهرم و شوهرش که از جاده بالایی می خواستن بیان ، اونم توی این زمستون . شهر ما کوچیک بود و اطرافش یه عالمه کوه و بیابون ، یکی از شبای سرد دی بود ، برف می اومد و برقا یک ساعتی می شد که رفته بود ، شال و کلاه کردم و زدم بیرون ، تو حیاط به آسمون نگاه کردم و هوا سفید سفید بود ، هیچ صدایی نمی اومد الا خش خش آروم برف که رو زمین می نشست . در حیاط رو آروم بستم ، هیچ احدالناسی تو کوچه نبود و سگ پَر نمی زد ، نوک انگشتای پام تازه تازه داشتن سرما رو احساس می کردن ، جلو پامو خوب نمی دیدم ، تاریک تاریک بود ، بی گازی همینه دیگه به نور چراغ زنبوری و فانوس که نمی شه گفت روشنایی ؛ خلاصه فکر اینکه دو سه کیلومتر میبایست توی تاریکی و بَرُ و بیابون میرفتم دنبال شوهر خواهرم و خواهرم اذیتم می کرد ، سر کوچه که رسیدم مکثی کردم ، تردید داشتم برم یا بهتر بگم می ترسیدم ، خونه رو بلد بودن ، اما ادب حکم می کرد این وقت شب برم دنبالشون ، اینو مامان گفته بود ؛ ناصر برادرم هم که رفته بود دنبال الواتی .
دوباره راه افتادم ، صدای ماشینی که دو کوچه اونورتر می پیچید، می رفت رو اعصابم ، بی توجه قدمهامو تندتر کردم ، ساعتم رو می خواستم ببینم اما تو این تاریکی معلوم نبود چنده ، حول و حوش ده بود ، آخرین خونه رو که رد کردم اول بدبختیام بود ، صدای واق واق سگها از دور و نزدیک می اومد ، منم که از بچگی از سگ می ترسیدم یه فحش به خودم می دادم و یه فحش دیگه به خودم که چرا اومدم .
کلاهمو رو سرم جابجا کردم و خودمو زدم به بی خیالی ، مگه می شد ، خدایا این دیگه چه وضعشه، آدم که تنهاس هزارو یک فکر و خیال برش می داره ، یاد حرفای مامان بزرگ افتادم که از قدیما تعریف می کرد ، می گفت :
جایی که برق نباشه و کوه و بیابون زیاد باشه جن و ارواح هم زیاده ، پاهام می لرزید ، ترسم بیشتر شده بود . کنار جاده ی خاکی که می رسید به جاده ی اصلی ، تیرای چراغ برق کاشته بودن ، می خواستن برق بکشن ، یهو از دور یه سیاهی دیدم ، خوشحال شدم ، پیش خودم گفتم شاید یه مسافر یا یه رهگذر ، اما نزدیک تر که شد دیدم یه سگ بزرگه ، منو که دید شروع کرد به دویدن ، منم تیر برق و گرفتم و رفتم بالا ، زیر تیر یکی دو دقیقه ای پارس کرد و دید که من پایین بیا نیستم راهشو گرفت و رفت ، دستام بی حس شده بود ، با ترس و لرز اومدم پایین ، مامان بزرگ می گفت : آدم ترسو اگه سه تا قول هوالله بخونه ترسش می ریزه ، منم چهار تا خوندم و به این فکر نکردم کی اثر می کنه ، بیست دقیقه ای طول کشید تا لب جاده رسیدم ،هیچ ماشینی نه می رفت نه می اومد ، رو میله های کنار جاده نشستم و با برفای سرد بازی می کردم ، صدای ماشینی از دور اومد و بعد با سرعت از کنارم رد شد و شُل آبای کثیف و ریخت روم ، یخ کردم و نامردی نکردم فحش خواهر و مادر و کشیدم بهش ، بعدش واسه اینکه بی خیال باشم زدم زیر آواز ، آخرای خوندنم بود که اتوبوسی از دور ترمز کرد و آروم آروم جلوی پام وایستاد ، صدای شوهر خواهرم علی رو می شنیدم که داشت با راننده چونه می زد ، در باز شد و دیگه نفهمیدم چطور با هم تا خونه اومدیم .
صدای مادرم و می شنیدم که می گفت : صد بار گفتم لباس گرم بپوش ، گوش نکردی حالا حقته ، فردا می ری دکتر حالت جا می آد ، وای یه سوژه ی دیگه آمپول ، دعا دعا می کردم صبح از خواب پا نشم ، کنار بخاریی که یه قطره نفت نداشت دراز به دراز مثل مرده ها افتاده بودم ، مگه می شد رفت دکتر و خجالت نکشید که یه پسر با سن و هیکل من از آمپول می ترسه ، نه ، من که دکتر برو نیستم . تو همین فکرا بودم که خواهرم گفت : رضا حواست کجاست ؟، راه بیفت ، سرده ، باید زودتر برسیم خونه ، مامان منتظره . !….
خدای من کی حالشو داره ، بی وسیله دو سه کیلومتر تو این سرما و تاریکی بره لب جاده و مریم و شوهرشو بر داره بیاره ، من که اصلا حوصله ندارم مامان ، صبر کن ناصر بیاد و بره دنبالشون .
هنوز لقمه از گلوم پایین نرفته بود که مادرم گفت : بلند شو را ه بیفت پسر ، دیر می شه ها ، الانه که برسن ، تو سرما می مونن بَده ، بلند شو .
درِ حیاط رو که آروم می بستم برقا اومد ، یکی از شبای سرد دی بود .
نویسنده : وحیدپورزارع
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











