زمزمه های خاموش
با دامنی از اندوه بزرگ
در سینه آسمان شب
می تراود مهتاب
و سکوتی سرشار
در سایه روشن های نگاهم
روی نخلستان جاریست
دست جادویی شب باز است
و شکوه خواهش
مثل یک خواب عجیب
روی پلک تر من می بارد
گونه های دشت
روی تنهایی ماه
نخل ها دست برافراشته اند
و انتشار برگ هاشان در قامت شب
چه خیال انگیز است
و چه زیباست این عشق شبانگاه
این زمزمه ثانیه ها
که از آهنگ ستاره ها فرو می ریزد


