لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 9 تیر 1405

پایگاه خبری شاعر


روبین که از مقابل اتاق رومینا می گذشت ، زمزمه رومینا را با آهنگ ملایمی که از دستگاه صوتیش پخش میشد ، را شنید .
صدای رومینا آنقدر زیبا و گیرا بود که چند لحظه ای ، روبین را پشت در اتاق خوابش میخکوب کرد . رومینا که اکثرا در انزوا و تنهائی و خلوت خود ، سیر میکرد و اکثر اوقاتش را در اتاق خوابش می گذراند ، از درک و حساسیت بسیار بالائی برخوردار بود . انگار که حس کرده باشد ، کسی چشت در اتاقش ایستاده ؛ برای لحظه ای کوتاه مکثی کرد و پرسید : کسی پشت دره !؟
روبین که با این پرسش رومینا کاملا جا خورده بود ؛ به یک باره حری دلش ریخت ؛ و بی اینکه حرفی بزند با عجله ، ولی پاورچین از کنار در اتاق خواب رومینا دور شد و به رختخواب اتاق خودش لغزید !
رومینا که خواهر کوچکتر سوشنا و سیمها بود ، تفاوتهای بسیار فاحشی با خواهرانش داشت . البته در زیبائی دست کمی از آنها نداشت ؛ ولی به لحاظ اخلاقی ، اصلا قابل قیاس با آنها نبود . ظاهری بسیار ساده ، باپوششی بسیار مناسب و رفتاری کاملا محترمانه ! آنقدر که هر پنج نفر مسافر دیگر سفینه ، همیشه بی اختیار ، احترام زیادی برای رومینا قائل بودند .
اکثر اوقاتش به زمزمه ترانه های عاشقانه ، که تماما هم سروده های خودش بودند ، در خلوت و تنهائی اتاقش می گذشت . و یا به مطالعه چندین کتابی که داشت ، که یکیش هم ، تورات عهد عتیق خانوادگیشان بود . رومینا روحیه بسیار ملایم و شادتری داشت ، نسبت به دیگران ! نا امیدی و یاس اصلا در وجودش راه نداشت ؛ و به لطف و کرامت خداوندی بسیار معتقد بود . ولنگاری و لاابالی گری دیگر همسفرانش را نداشت ، و با خلوت خود عالمی ساخته بود.
ظلمت و تاریکی کهکشان ، تنها کسی را که آزار نمیداد ؛ رومینا بود ! او همیشه ایام در تخیلات و تصورات خود زندگی میکرد و محیط بیرون از خیالش ، برایش مفهومی نداشت ! و روبین که بیشتر از هر کسی ، از میان مسافران سفینه سرگردان ، از ظلمت و تاریکی محیط اطرافش رنج می برد ؛ یک بار که با رومینا تنها بودند ، با تعجب از او پرسید : رومینا ؛ واقعا ظلمت و تاریکی تو رو آزار نمیده !؟ و رومینا با لبخند مهربانش که برای روبین همیشه دلنشین و لذتبخش بود ، گفت :
نه روبین ؛ من اصلا مفهوم تاریکی و ظلمتی که تو ازش حرف میزنی رو نمی فهمم ! من شاید به نظر تو آدم رویائی باشم ؛ و با تخیلاتم زندگی کنم ؛ ولی حداقلش اینه که تاریکی ، منو مثل تو آزارم نمیده !
و روبین که نمی خواست مستقیما به نابینائی مادرزادی رومینا اشاره ای داشته باشد ؛ با احتیاط گفت :
خوب این شاید به خاطر اینه که تو هیچوقت ، نور و روشنائی رو نفهمیدی ! طبیعیه که تاریکی نباید آزارت بده !
رومینا که کاملا با کنایه روبین آشنا بود ، با مهربانی گفت : خوب شایدم حق با تو باشه ! علتش هم اینه که نگاه من و تو ، به زندگی با هم فرق میکنه ؛ تو با آنچه که می بینی زندگی میکنی و من با آنچه که خیال میکنم ! شاید یه روزی می تونستی تخیلات منو مسخره کنی ! ولی حالا می بینی که اینجا ، خیال بهتر از چشم کار میکنه ! من هیچگاه چشمی برای دیدن نداشتم ، و به اجبار با خیالم زندگی کردم ، ولی تو که هیشه قوه تخیل هم داشتی ! خوب اگه تا امروز هم بهش احتیاجی نداشتی ، حالا که میتونی ازش استفاده کنی !
و بعد لحن آرامتری به تن صدایش داد و ادامه داد : روبین ؛ من برای تو خیلی نگرانم ؛ تو خیلی خودتو اذیت می کنی ! یه کمی آروم باش ؛ سعی کن خودتو با شرایط وفق بدی ؛ مطمئن باش شدنیه ! فقط باید به خودت مسلط باشی و کمتر حرص بخوری !
آهنگ پر از مهر و محبت حرفهای رومینا ، با آن صورت زیبا و دلنشین و چشمانی که سبزی روشن مردمکش ، همیشه و همیشه آرامش بخش دل پرهیاهوی روبین بود ! وقتی رومینا حرف میزد ، روبین مغرور و سرکش ، همانند بچه ای که محتاج لالائی مادرش باشد ، سراپا گوش می شد ! غرور روبین مانع از آن بود که عشق و علاقه اش به رومینا را اظهار کند .
ولی هر وقت که دلش آشوب می شد ، و وجودش هیاهو ؛ به هر بهانه ای که بود ، می آمد پیش رومینا و سر صحبت را باز می کرد. روبین برای اینکه فضای صحبت کمی عوض شود ، با شوخی و لبخندی که حاکی از شادی بچگانه ای بود گفت :
خوب باشه ؛ سعیمو میکنم . ولی برام جالبه که بدونم ، مثلا ، توی تصوراتت الآن اینجا رو چطور می بینی !؟ ویا بچه هارو ؛ آریل و شارول و سوشی و من ! تصورت از من چه جوریه !؟ فکر میکنی من چه جور آدمی هستم !؟
رومینا که لبخند از لبش محو نمی شد ؛ دستانش را به طرف روبین دراز کرد و روبین هم دستهایش را در دستان رومینا گذاشت . لطافت پوست دستهای رومینا لذت سکر آوری به زیر پوستش دواند !
رومینا گفت : چیزائی که میگم ؛ شاید برای تو خیال باشه ؛ ولی برای من عین حقیقته ! تو اگه جز تاریکی چیزی نمیبینی ؛ من جز نور و روشنائی چیزی حس نمی کنم . من نه تنها تورو که خودمو هم توی یه قصر ، از عاج سفید ، توی یه شهر قصه ها ، با آدمهائی به لطافت برگ گل ، با رودهائی از عسل و آسمانی به رنگ آبی روشن و دریائی پر از امواج آرام و امن و درختانی به سبزی رویا و زمینی به نرمی مخمل می بینم . هیچوقت نتونستی ، غمی که زیر مژه هات قایمشون کردی ازم پنهون کنی ! این غم همیشه باهاته ؛ حتی اینجا ! روبین ، من برای دیدن تو ، اصلا احتیاجی به چشم ندارم !
و وقتی لحظه ای تامل روبین را دید ، با اکراه گفت : باورت نمیشه ؛ نه !؟
و روبین با عجله به میان حرفهای رومینا دوید : نه نه نه ؛ اصلا اینطور نیست ! بر عکس ، تو اینقدر قشنگ حرف می زنی که بعضی وقتها فکر می کنم ؛ که این مائیم که نمی بینیم ؛ نه تو !
و خلاصه صحبت هاشان حسابی گل انداخته بود .

نویسنده : وحید صادقی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

آخرین اخبار شعر و ادبیات