دزد
گربه زیبایی در یک مزرعه پرورش مرغ در کنار چند سگ زندگی می کرد.این گربه از بچگی در مزرعه بود و همونجا بزرگ شده بود و با تمام اهالی مزرعه خیلی خیلی دوست بود. در ضمن اون خیلی برای مزرعه مفید بودچون تمام روز رو در انبار و دور و بر مشغول شکار موش های موذی بود و کلک اونا رو می کند.
مزرعه پرورش مرغ گوشتی جاییه که سالن های پرورش بزرگی داره و اونجا جوجه های یک روزه رو میارن و با انواع غذاهای مقوی اونا رو بزرگ میکنن و وقتی چاق و چله شدن پخ پخشون میکنن و من و شما میخوریمشون و به به میکنیم و از خاصیت اون بهره می بریم.
گربه قصه ما میدونست که نباید وارد سالن ها بشه مخصوصا وقتی که جوجه های ریزه میزه و خوشگل و زرد رنگ اونجا هستن . چون امکان داره که یه وقت وسوسه بشه و …..
یه روز وقتی که گربه داشت با سگ های مزرعه بازی می کرد ، یکی از سگ ها به اون گفت که فقط بره لب پنجره سالن بشینه و جوجه های خوشگل رو تماشا کنه و برای اونها هم تعریف کنه . گربه هم با اسرار سگ ها جستی زد و پرید لب پنجره. کاری که نباید می شد، شد و گربه نتونست خودش رو کنترل کنه و پرید داخل سالن . در اون لحظه اون دیگه هیچ چیزی متوجه نمی شد و عقلش رو کاملا از دست داده بود و به هیچ عنوان نتونست جلوی میل درونیش رو بگیره و یک جوجه کوچولو رو به دندون گرفت و پرید بیرون.
یکی از کارگرهای مزرعه این منظره رو دید و سریع به مسئول اونجا گزارش کرد. اون شخص هم گفت : گربه ای که دزدی کنه و طعم جوجه رو متوجه بشه دیگه کارش تمومه و این کار رو ادامه می ده. دستور داد تا گربه رو بگیرن و توی کیسه بندازن . بعد در کیسه رو محکم بست و انداخت توی ماشین و با خودش برد .
توی اولین شهر شلوغ که رسید گربه بیچاره رو از کیسه بیرون آورد و همونجا ولش کرد. گربه که اصلا نمی فهمید چرا یک چنین تنبیهی برای اون در نظر گرفتن همینطور گیج بود و میون شهر شلوغ تا اومد فریاد بزنه که: آی بخدا تقصیر من نبود آخه من گربه هستم و نتونستم خودمو کنترل کنم و …. ماشین حرکت کرده بود و رفته بود و گربه تنها میون شهر، موند.
از اون روز به بعد گربه توی شهر غریب میون اون همه گربه دزد و شیطون ، نتونست غذا گیر بیاره و هر جایی که می رفت کتک می خورد و هنوز نفهمیده بود که چه کار اشتباهی ازش سر زده که اینطوری روندنش .
بعد از مدتی توی مزرعه دیگه دزدجوجه ای نبود ،ولی موش ها تمام انبار رو خراب می کردن و غلات رو از بین می بردن و همه چیز رو نابود می کردن. و همه از دست اونا کلافه شده بودن. توی شهر هم ، دیگه ، صدای ناله گربه بی گناه قصه ما – نمیومد .
محمد نیک زاده
نویسنده : محمد نیک زاده
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











