چشمان روسی
روزم گره خورده به موی آبنوسی اش
یخ می شود چای ام میانِ چشمِ روسی اش
پُر می شود از ماه و ازخورشید، دامنش
هرکس که می آید برای دست بوسی اش…
مانند آن انگشتر زیبای نقره اش
مثل همان تسبیح زرد سندلوسی اش
گنجشککی هستم که رویایش فقط شده…
پرواز در پیراهنِ خوشرنگِ طوسی اش
اصلا کجای این جهان ،بر می خورَد که من…
یک گوشه باشم ، توی آن عکسِ خصوصی اش
یک روز با این آرزوها می روم به گور…
چون مرگِ تلخِ دختری روزِ عروسی اش
یک بیتِ دیگر می نویسم ، بعد والسلام….
تا زنده ای ، باید عزیزت را ببوسی اش
#پروانه_منصوری


