انسان آخر
انگار من روی زمین ، انسانِ آخرم
تنهای تنها مانده ام ، مهمانِ آخرم
من هستم و یک خانه و کلی کتابِ شعر
چشم انتظارِ دیدنِ بارانِ آخرم
یک بقچه دارم از گل بابونه و صدف
چیزی نبردم از شراب و نانِ آخرم
یک بقچه از اشعارِ زیبایی که یک زمان…
من گفته بودم ، توی تابستانِ آخرم
اصلا مگر نه، شاهنامه آخرش خوش است…
خُب خوش به حالِ من که حالا خانِ آخرم
وقتی تو اینجا می رسی از من نمانده است….
جز چاییِ یخ کرده ی فنجانِ آخرم
یادت بماند جانِ من! دسته کلیدِ من….
پنهان شده زیرِ همان گلدانِ آخرم
#پروانه_منصوری خواه


