لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 9 تیر 1405

پایگاه خبری شاعر

چاه کن- ( میلاد)

هر روز بعد از نمازِ صبح نگاهی در آینه میکرد،با دست موهای مجعدش را سرو سامانی میداد،بهترین لباس هایش را به تن میکرد،بقچه اش را به دوش میگرفت و راهی میشد.

سرِ راه وَردَستش را نیز همراه میگرفت.کلنگ را خود و دلو را پسرک حمل میکرد.

او را به نام چاه کن میشناختند،چاه میکند.شیوه اش خاص بود،رفتارش فرق میکرد،همیشه میگفت همه به بالادست ها میروند تا به خدا نزدیک شوند من به دل زمین فرو میروم تا او را بیابم.نگاهی به عمیقیِ چاه هایی داشت که میکند،آرام سخن میگفت و همیشه ساکت بود.

آن روز قدمهایش محکم تر از همیشه بود،گویی شوقی در قدمهایش نهفته بود.

به چاه نیمه کاره رسیدند،مطابق معمول زیرِ لب ذکری زمزمه کرد و شروع به پوشیدن لباسِ چاه کنی اش کرد،زانوان و آرنج هایش پینه بسته بود،کف دستهایش اگر تاول نداشت جای تعجب بود.پسرک طناب و دلو را به چرخ بالای دهانه ی چاه بست و آماده بود.

مرد مثل همیشه پشت به پسر و طوری که دو پای خود را داخل چاه کرده بود حرفهای قبل از شروع کار را گوشزد کرد:هر وقت طناب را تکان دادم دلو را بکش بالا،زیاد معطل نکن،کار مردم است باید زود تمام شود،پسرک چیزی نگفت.

چاه کن درون چاه رفت،عادت داشت درون چاه آواز بخواند ،میکَند،دلو را پُر میکرد،خاک داخل دلو را با پا میفشرد به گونه ای که جای پایش برروی خاک میماند،طناب را تکانِ خفیفی میداد و پسرک دلو را بالا میکشید.

ساعتی نگذشته بود،چاه کن آرامتر میخواند،طناب دیر تر تکان میخورد،پسرک خوشحال بود.

آفتاب وسط آسمان جا خوش کرده بود،پسرک کنار چاه نشسته بود،ناگهان طناب تکان شدیدی خورد،پسرک تا بحال اینچنین تکان دادنِ طناب را توسط چاه کن ندیده بود،ترسید،با خود فکر کرد شاید چاه کن عصبانیست،خطایی از او سر نزده بود.

به آرامی طناب را بالا کشید،جای پای چاه کن دیده نمیشد،چرا اینبار چاه کن با پا خاک را نفشرده بود!

پسرک گوشش را به دهانه ی چاه نزدیک کرد،صدای آوازی به گوش نمیرسید،صدا کرد چاه کن را …تنها صدایی که میشنید پژواکِ صدای خودش بود و بس…

نویسنده : میلاد

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

آخرین اخبار شعر و ادبیات