ماجرای شماره ۷
کریستیانو رونالدو و جورجینا
—
کتاب اول: ریشهها
—
فصل اول: آبجوی جوشیده
فونشال، مادیرا – ۱۹۸۴
ماریا دولورس دوس سانتوس آویرو پشت میز آشپزخانه نشسته بود و به دیوار خیره شد. شکمش بزرگ شده بود، چهارمین فرزند. سه تا دیگر کافی نبودند؟ هوگو، آلما، کاتیا… هر کدام دهانی که باید سیر میشد، پشت و رویی که باید پوشیده میشد، روحی که باید تربیت میشد.
خوزه دینیس، شوهرش، باز هم دیر کرده بود. میدانست کجاست. همان جایی که همیشه بود. پشت میزهای چوبی بار، با لیوانی که تا لبه پر از شراب ارزان بود. پولی که برای نان بچهها بود، تبدیل به بخار الکل میشد و از نفسهای پدر خانواده خارج میگشت.
دولورس دستش را روی شکمش گذاشت. حس کرد جنین تکان خورد. کوچک، ضعیف، اما پر از زندگی.
«نمیخوام…» با خودش زمزمه کرد. «نمیخوام این یکی هم بیاد توی این جهنم.»
تصمیمش را گرفت.
دستش را برداشت، بلند شد و به طرف اجاق گاز رفت. آب را جوشاند. نه برای چای، نه برای غذا. برای چیزی دیگر.
از کمد، بطری آبجوی سیاه را برداشت. خوزه آن را خریده بود برای خودش، اما حالا به درد کار دیگری میخورد.
آبجو را در قابلمه ریخت و روی شعله گذاشت. حبابها شروع به بالا آمدن کردند. بخار تلخی در آشپزخانه پیچید.
«اگه این آبجو رو جوشونده بخورم، بچه سقط میشه…» این را یک زن همسایه بهش گفته بود. روشی قدیمی، خشن، اما به گفتهی او "مؤثر".
دولورس قابلمه را برداشت و به لبهایش نزدیک کرد. گرمای بخار صورتش را سوزاند. اشک در چشمانش جمع شد، نه از دود، نه از گرما… از چیز دیگری.
«خدایا… منو ببخش…»
نزدیک بود بنوشد که صدای در باز شدن آمد.
خوزه دینیس وارد شد. مست بود. مثل همیشه. اما این بار چیزی در نگاهش بود که دولورس سالها بود ندیده بود. نه خشم، نه بیتفاوتی. چیز دیگری. شاید… پشیمانی؟
«داری چیکار میکنی؟» صدایش گرفته بود.
دولورس قابلمه را روی میز گذاشت. دستهایش میلرزید.
«نمیخوام این بچه به دنیا بیاد، خوزه. ما نمیتونیم… پول نداریم. تو که…» حرفش را نخورد.
خوزه به قابلمه نگاه کرد، بعد به شکم زنش. برای اولین بار، شاید در سالها، چیزی در وجودش شکست.
«نکن…» گفت. همان یک کلمه.
دولورس گریه کرد. نه از خوشحالی، نه از ناراحتی. از خستگی.
«چطور میخوای این بچه رو بزرگ کنیم؟»
خوزه نزدیکتر آمد. دستش را روی شکم همسرش گذاشت. برای اولین بار در زندگی مشترکشان، شاید واقعاً حس کرد که چیزی زیر دستش در حال شکل گرفتن است. یک زندگی. یک انسان.
«نمیدونم…» صدایش میلرزید. «اما میدونم که این بچه… این یکی فرق میکنه.»
دولورس به قابلمه نگاه کرد. آبجو هنوز داغ بود، بخار از آن بلند میشد. میتوانست هنوز هم آن را بنوشد. یک جرعه، و تمام. اما کاری نکرد.
قابلمه را برداشت و آبجوها را در سینک خالی کرد. صدای مایعی که به داخل لولهها میرفت، مثل آهی بود که از ته دلش بیرون میآمد.
«باشه…» گفت. «میذارم بیاد. ولی اگر این بچه بزرگ شد و هیچی نشد…»
خوزه دستش را روی شانهاش گذاشت.
«میشه. میدونم که میشه. اسمش رو میذارم رونالدو. به خاطر رونالد ریگان، اون بازیگر آمریکایی که دوست دارم. یه روز… یه روز همه دنیا اسمش رو میدونن.»
دولورس لبخند تلخی زد. باور نداشت. چطور میتوانست باور کند؟ مردی که حتی نتوانسته بود پول نان بچههایش را فراهم کند، حالا از "آینده" حرف میزد.
اما چیزی در وجودش گفت: «بذار ببینیم… شاید راست میگه.»
—
آن شب، وقتی خوزه خوابید و بچهها در اتاق کوچکشان به خواب رفتند، دولورس هنوز بیدار بود. به شکمش نگاه کرد و با خودش حرف زد:
«نمیدونم تو کی هستی. نمیدونم چی قراره بشی. ولی اگه اون مرد راست گفته باشه… اگه تو واقعاً فرق کنی…»
مکثی طولانی.
«من عذر میخوام. ازت عذر میخوام که میخواستم نباشی.»
در تاریکی آشپزخانه، کسی نبود که جوابش را بدهد. اما درون شکمش، جایی که قلب کوچکی شروع به تپیدن کرده بود، چیزی انگار آرام گرفت.
گویی آن نوزاد ناخواسته، شنیده بود. و بخشیده بود.
—
پایان فصل اول
—
فصل دوم: دادادو
فونشال، مادیرا – ۵ فوریه ۱۹۸۵ تا ۱۹۹۰
صدای گریهی نوزاد، اتاق کوچک را پر کرد.
دولورس، خسته و عرقریزان، نوزاد را در آغوش گرفت. پسر بود. چهارمین فرزند. پسری که قرار نبود به دنیا بیاید، اما آمد. با ریههایی که از اولین نفس، فریاد زدند: «من هستم!»
خوزه دینیس کنار تخت ایستاده بود. دستهایش میلرزید. نه از الکل، نه از خستگی. از چیزی دیگر. از احساسی که سالها بود تجربه نکرده بود: غرور.
«رونالدو…» زمزمه کرد. «اسمش رو میذارم رونالدو…»
دولورس به نوزاد نگاه کرد. چشمانش را باز کرده بود. کوچک، ریزهمیزه، اما نگاهش… نگاهش چیز دیگری داشت. انگار از همان لحظهی اول میدانست که برای چیزی بزرگتر به این دنیا آمده است.
سالها بعد، دولورس در خاطراتش نوشت: «اون روز، وقتی برای اولین بار به چشمانش نگاه کردم، چیزی در وجودم گفت: این بچه، همانی است که قرار بود نباشد. اما حالا که هست، دنیا را تکان خواهد داد.»
—
خانهی کوچکشان در محلهی سائو پدرو، یکی از فقیرترین مناطق فونشال بود. دیوارهای نمدار، سقفی که باران از آن نفوذ میکرد، و اتاقی که شش نفر در آن زندگی میکردند.
رونالدو کوچکترین عضو خانواده بود. هوگو، برادر بزرگترش، هفت سال از او بزرگتر بود. آلما و کاتیا، خواهرهایش، هر کدام چند سالی از او جلوتر بودند.
شبها، وقتی همه در اتاق کوچک میخوابیدند، رونالدو به سقف نگاه میکرد و به صداها گوش میداد. صدای نفسهای خواهر و برادرهایش، صدای باد که از لابهلای درزهای پنجره میوزید، و گاهی، صدای گریهی مادرش از پشت دیوار.
پدرش باز هم مست بود.
رونالدو نمیدانست مست یعنی چه. فقط میدانست که وقتی پدرش از بار برمیگشت، بوی بدی میداد، تلوتلو میخورد، و مادرش گریه میکرد.
یک شب، از مادرش پرسید: «مامان، چرا بابا اینقدر بوی بد میده؟»
دولورس به پسر کوچکش نگاه کرد. چشمانش پر از اشک شد، اما لبخند زد.
«بابا… یه کم خستهست، پسرم. برو بخواب.»
اما رونالدو دروغ بودن حرف مادرش را فهمید. چیزی در صدایش بود، چیزی که میگفت اینطور نیست. اما حرفی نزد.
—
رونالدو سه ساله بود که برای اولین بار توپ را دید.
نه یک توپ واقعی. یک توپ پلاستیکی کهنه که هوگو از یکی از همسایهها گرفته بود. اما برای رونالدو، این بهترین چیزی بود که تا آن روز دیده بود.
هوگو توپ را به سمتش پرتاب کرد. رونالدو با هر دو دست توپ را گرفت و به آن خیره شد. گرد بود، سبک بود، و وقتی آن را زمین میگذاشتی، میغلتید.
«بیا، ببین چطور لگد میزنم!» هوگو فریاد زد و توپ را به دیوار کوبید.
رونالدو با چشمانی گرد شده تماشا کرد. توپ به دیوار خورد و برگشت. دوباره. و دوباره.
«تک… تک… تک…»
صدای برخورد توپ به دیوار، مثل یک ریتم، مثل یک آهنگ. رونالدو نفسهایش را حبس کرد. چیزی در وجودش روشن شد. مثل یک چراغ که برای اولین بار روشن میشود.
«میخوام…» با خودش گفت. «میخوام این کار رو انجام بدم.»
از آن روز، رونالدو توپ را رها نکرد.
—
چهار ساله بود که برای اولین بار پشت بالکن ایستاد و بچههای محله را تماشا کرد که فوتبال بازی میکردند.
پنج، شش، هفت ساله. همه از او بزرگتر بودند. اما رونالدو اهمیتی نمیداد. میخواست برود پایین و با آنها بازی کند.
یک روز، طاقت نیاورد. از بالکن پایین پرید و دوید سمت آنها.
«منم میخوام بازی کنم!» داد زد.
بچهها ایستادند و به او نگاه کردند. یکی از آنها، پسری کچل و قدبلند که حداقل دو برابر رونالدو بود، جلو آمد.
«تو زیادی کوچیکی! برو خونه!»
«ولی من میتونم…» رونالدو شروع کرد، اما حرفش را قطع کردند.
«دادادو! دادادو!» بچهها شروع به خندیدن کردند.
«دادادو» یعنی «کوچولو» یا «بیمصرف». لقبی که خواهر و برادرهایش گاهی به شوخی به او میدادند. اما حالا، از زبان بچههای محله، مثل یک توهین بود.
رونالدو با چشمانی پر از اشک به خانه برگشت. مادرش در آشپزخانه مشغول کار بود. وقتی صورتش را دید، پرسید: «چی شد، پسرم؟»
رونالدو چیزی نگفت. رفت توی اتاق و در را بست.
آن شب، وقتی همه خواب بودند، رونالدو نشست روی زمین. نگاهش به گوشهی اتاق افتاد. یک جوراب کهنه، پر از سوراخ، افتاده بود.
کندش کرد. گردش کرد. محکم گره زد.
و شروع کرد به لگد زدن به دیوار.
«تک… تک… تک…»
صدای جوراب به دیوار میخورد. مثل یک قلب مصمم. یک قلب که نمیخواست بشکند.
دولورس از پشت در به پسرش نگاه کرد. اشک در چشمانش بود. پسرش، با آن جوراب کهنه، داشت بزرگترین تمرین زندگیاش را انجام میداد.
«خدایا…» با خودش زمزمه کرد. «این بچه رو که میخواستم سقطش کنم… حالا داره دنیا رو فتح میکنه…»
—
هنگام صبح، رونالدو هنوز روی زمین نشسته بود. جوراب کنارش افتاده بود. دیوار، جای لگدهایش را نشان میداد.
هوگو از خواب بیدار شد و به برادر کوچکش نگاه کرد.
«چیکار کردی به دیوار؟»
رونالدو لبخند زد. لبخندی که هوگو هیچوقت فراموش نکرد.
«تمرین میکردم، هوگو. برای وقتی که بزرگ بشم. میخوام بهترین بشم.»
هوگو خندید. اما چیزی در صدای برادر کوچکش بود که باعث شد خندهاش خشک شود.
«بهترین؟ توی چی؟»
رونالدو به جوراب نگاه کرد، بعد به دیوار، بعد به هوگو.
«توی همه چیز.»
—
سالها بعد، وقتی رونالدو در مصاحبهای دربارهی آن شب گفت، لبخندی بر لب داشت:
«اون شب، وقتی با جوراب به دیوار لگد میزدم، نمیدونستم که دارم برای بزرگترین سفر زندگیم تمرین میکنم. فقط میدونستم که نمیخوام هیچکس به من بگه "نمیتونی".»
—
پایان فصل دوم
—
فصل سوم: جوراب
فونشال، مادیرا – ۱۹۹۰ تا ۱۹۹۲
پنج ساله بود که برای اولین بار فهمید فوتبال یعنی چه.
نه از روی تماشا، نه از روی بازی با بچههای محله. از روی دردی که در پاهایش حس میکرد، هر شب، وقتی جوراب کهنه را به دیوار میکوبید.
«تک… تک… تک…»
صدایی که برای همسایهها عادی شده بود. هر شب، مثل یک ساعت کوکی، رونالدوی کوچک مینشست و شروع میکرد به تمرین. پدرش که گاهی مست از بار برمیگشت، با شنیدن این صدا، برای چند لحظه به خود میآمد و زیر لب میگفت:
«این پسر… این پسر یه روزی…»
اما حرفش را تمام نمیکرد. شاید چون نمیدانست چطور ادامه بدهد. شاید چون باورش نمیشد که روزی برسد.
—
مدرسهای که رونالدو به آن میرفت، یک ساختمان قدیمی با دیوارهای ترکخورده بود. معلمها خسته بودند، بچهها بیتفاوت. اما رونالدو نه خسته بود، نه بیتفاوت. فقط چیزی در ذهنش میچرخید که هیچکس دیگر نمیچرخاند.
فوتبال.
یک روز، معلم از او پرسید: «کریستیانو، دوست داری وقتی بزرگ شدی چی بشی؟»
رونالدو بدون مکث جواب داد: «بازیکن فوتبال.»
کلاس خندید. معلم لبخند تلخی زد و گفت: «پسرم، فوتبال برای بچههای پولداره. تو باید یه کار درست و حسابی یاد بگیری.»
رونالدو به معلم نگاه کرد. چیزی در نگاهش بود که معلم را ساکت کرد.
«من میتونم.» فقط همین را گفت.
چهار کلمه. اما آنقدر سنگین که معلم دیگر چیزی نگفت.
—
خانه، مثل همیشه، پر از تنش بود. پدرش بیشتر از همیشه مینوشید. مادرش بیشتر از همیشه گریه میکرد. پول نان به سختی میرسید. و رونالدو، در میان این همه آشوب، یک پناهگاه داشت:
توپ.
یک روز، خوزه پدر، در حالی که مست بود، به خانه برگشت و دید رونالدو در گوشهی اتاق نشسته و با جورابش به دیوار میزند.
برای لحظهای ایستاد. نگاه کرد. چیزی در وجودش شکست.
«بیا اینجا، پسر.»
رونالدو ایستاد و به پدرش نگاه کرد. همیشه از او میترسید. وقتی مست بود، غیرقابل پیشبینی بود. گاهی میخندید، گاهی فریاد میزد. اما این بار، چیزی در نگاهش بود که رونالدو ندیده بود: اشک.
«میدونی… من هیچوقت نتونستم هیچ کاری رو درست انجام بدم.» صدایش میلرزید. «اما تو… تو میتونی. قول بده به من… قول بده که بهترین بشی.»
رونالدو به پدرش نگاه کرد. برای اولین بار، او را نه به عنوان یک مرد مست، نه به عنوان یک پدر شکستخورده، بلکه به عنوان یک انسان دید. یک انسان که میدانست شکست خورده، و امیدوار بود پسرش شکست نخورد.
«قول میدم، بابا.»
خوزه دستش را روی شانهی پسرش گذاشت. همان دستی که سالها پیش روی شکم دولورس گذاشته بود و گفته بود «این یکی فرق میکنه».
«میدونم که میکنی، پسر. میدونم که میکنی.»
آن شب، برای اولین بار، خوزه دینیس بدون اینکه یک جرقه الکل بنوشد، به رختخواب رفت. و رونالدو، با جورابش، تا نیمههای شب به دیوار زد.
«تک… تک… تک…»
صدایی که قرار بود تا ابد در خاطرهها بماند.
—
سال ۱۹۹۲ بود که رونالدو، هفت ساله، برای اولین بار به یک تیم آماتور پیوست.
آندورینیا. تیمی که پدرش در آن مدیر تدارکات بود.
اولین روز تمرین، رونالدو با لباسهای کهنه و کفشهای سوراخدار به زمین آمد. بچههای دیگر به او خندیدند. لباسهایش مناسب نبود، کفشهایش بزرگتر از پاهایش بود.
اما رونالدو، همانطور که در اتاق کوچکش جوراب میزد، همانطور که جلوی بچههای محله گریه کرده بود، همانطور که معلمش را ساکت کرده بود… فقط لبخند زد.
و شروع کرد به دویدن.
چنان سریع که بچههای دیگر نمیتوانستند به او برسند. چنان ماهرانه که توپ به پاهایش چسبیده بود. چنان مصمم که مربی، با چشمانی گرد شده، به خوزه پدر نگاه کرد و گفت:
«این بچه… این بچه از کجا اومده؟»
خوزه لبخند زد. لبخندی که سالها بود لبهایش را آراسته بود. همان لبخندی که وقتی رونالدو به دنیا آمد، زده بود.
«اون پسر منه.» گفت. و در آن لحظه، برای اولین بار، به خودش افتخار کرد.
—
تمرینها هر روز سختتر میشد. اما رونالدو هرگز شکایت نکرد. هر روز، قبل از اینکه همه بیایند، او در زمین بود. هر روز، بعد از اینکه همه رفتند، او هنوز بود.
یک روز، مربی از او پرسید: «چرا اینقدر تمرین میکنی، پسر؟»
رونالدو به مربی نگاه کرد. چشمانش برق میزد.
«چون میخوام بهترین بشم. بهترین بازیکن تاریخ.»
مربی خندید. اما چیزی در نگاه آن پسر هفت ساله بود که باعث شد خندهاش خشک شود.
«واقعاً باور داری که میتونی؟»
رونالدو به توپ نگاه کرد، به زمین، به آسمان.
«مادرم میخواست سقطم کنه. پدرم مسته. هیچ پولی نداریم. من با جوراب تمرین میکنم. اگه با این همه مشکل، هنوز زندهام… پس حتماً یه دلیلی داره. حتماً قراره یه کاری بکنم که هیچکس نکرده.»
مربی ساکت شد. چیزی برای گفتن نداشت.
آن روز، بعد از تمرین، مربی به خوزه پدر گفت: «خوزه، پسرت… اون یه چیزایی داره که من توی هیچ بچهای ندیدم. مواظبش باش.»
خوزه سرش را تکان داد. اما در دلش میدانست که دیگر لازم نیست مواظب پسرش باشد. چون پسرش، از همان شبِ جوراب، خودش راهش را پیدا کرده بود.
—
پایان فصل سوم
—
فصل چهارم: مکدونالد
فونشال، مادیرا – ۱۹۹۵
ده ساله بود که برای اولین بار فهمید گرسنگی یعنی چه.
نه گرسنگیِ معمولی که با یک تکه نان رفع شود. گرسنگیِ عمیقی که شکم را به خود میکشد، چشمها را گود میکند، و ذهن را فقط روی یک چیز متمرکز میکند: غذا.
رونالدو پشت میز نشسته بود و به بشقاب خالی نگاه میکرد. نان تمام شده بود. پول نان را پدرش برده بود. برای چی؟ برای الکل. مثل همیشه.
مادرش، دولورس، در گوشهی آشپزخانه نشسته بود و دستهایش را میفشرد. صورتش را پنهان کرده بود، اما رونالدو میدانست که گریه میکند.
«مامان…» صدایش گرفته بود. «من گرسنهام.»
دولورس سرش را بلند کرد. چشمانش قرمز و متورم بود. سعی کرد لبخند بزند، اما لبخندش شبیه گریه بود.
«میدونم، پسرم. صبر کن. بابا… بابا میاد.»
اما رونالدو میدانست که پدرش نمیآید. نه با نان، نه با پول. او میدانست که پدرش، تا وقتی که آخرین پول را خرج شراب نکند، برنمیگردد.
و او میدانست که نمیتواند بیشتر از این منتظر بماند.
—
از خانه بیرون زد. هوا سرد بود، اما او کت نداشت. فقط یک پیراهن کهنه، از همان پیراهنهایی که خواهرهایش برایش وصله میزدند.
داشت راه میرفت که بویی به مشامش خورد. بویی که نمیشناخت. بویی گرم، چرب، وسوسهانگیز.
بوی ساندویچ.
چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید. شکمش غرید. مثل یک حیوان وحشی که برای اولین بار طعمه را بو میکند.
چشمهایش را باز کرد. جلویش، یک ساختمان بزرگ با رنگهای زرد و قرمز ایستاده بود. روی آن یک حرف بزرگ نوشته شده بود: M.
مکدونالد.
همان جایی که بچههای پولدار محله، بعد از مدرسه، با پول توجیبیشان میرفتند و همبرگر میخوردند.
رونالدو نمیدانست همبرگر چه مزهای دارد. فقط میدانست که بویش، از هر چیزی که تا به حال بو کرده بود، خوشمزهتر است.
نزدیکتر رفت. پشت پنجرههای شیشهای ایستاد. داخل را نگاه کرد. میزهایی پر از مردم، بشقابهایی پر از غذا، و بچههایی که با خوشحالی سیبزمینی سرخشده میخوردند.
آب از دهانش راه افتاد.
یک زن پشت پیشخوان ایستاده بود. حدوداً سی ساله، موهای قهوهای، لبخندی مهربان روی صورتش. اسمش را بعداً فهمید: ادنا.
ادنا به بیرون نگاه کرد و رونالدو را دید. یک پسر کوچک، لاغر، با لباسهای کهنه، که با چشمانی گرسنه به داخل خیره شده بود.
ادنا دلش سوخت.
یک ساندویچ برداشت، پشت شیشه آمد و در را باز کرد.
«بیا، پسر. بگیر.»
رونالدو با چشمانی گرد شده به ساندویچ نگاه کرد. باور نمیکرد. این، برای او؟
«برای… برای منه؟»
ادنا لبخند زد و ساندویچ را به دستهای لرزانش داد.
«بله، پسر. بگیر. بخور.»
رونالدو ساندویچ را گرفت. هنوز گرم بود. بوی نان تازه، گوشت و پنیر، مشامش را پر کرد. شکمش غرید.
اما چیزی در وجودش بود که نمیگذاشت همینطور برود.
نگاهش را از ساندویچ برداشت و به ادنا خیره شد.
«مرسی…» صدایش میلرزید. «یه روز… یه روز پولدار میشم. اون روز میام و بهت یه رستوران میدم.»
ادنا خندید. فکر کرد بچه شوخی میکند.
«باشه، پسر. من منتظرم.»
رونالدو با ساندویچ به خانه برگشت. مادرش هنوز در آشپزخانه بود، هنوز گریه میکرد.
«مامان، ببین چی آوردم!»
دولورس با چشمانی گرد شده به ساندویچ نگاه کرد.
«از کجا آوردیش، پسرم؟»
«خانمِ مکدونالد بهم داد. بهم گفت بگیر و بخور.»
دولورس بغض کرد. با دستهای لرزان، ساندویچ را دو نیم کرد.
«بیا، نصفش رو من میخورم، نصفش رو تو.»
«نه مامان، تو همهاش رو بخور. من دیگه گرسنه نیستم.»
دروغ بود. اما دولورس میدانست که پسرش برایش دروغ میگوید تا او را خوشحال کند.
گریهاش را قورت داد و ساندویچ را خورد.
آن شب، رونالدو روی تختش دراز کشید و به سقف نگاه کرد. شکمش هنوز خالی بود، اما دلش پر بود. پر از یک وعده.
«یه روز…» با خودش گفت. «یه روز میام و بهش یه رستوران میدم. به خاطر همون ساندویچ.»
سالها بعد، وقتی رونالدو ثروتمندترین فوتبالیست تاریخ شد، بارها به مکدونالد رفت تا ادنا را پیدا کند. اما هیچوقت موفق نشد.
«اگه یه روز پیداش کنم…» به دوستانش میگفت. «همه چیز رو بهش میدم. چون اون روز، وقتی هیچکس نبود، اون به من غذا داد.»
—
پایان فصل چهارم
—
فصل پنجم: پدر
فونشال، مادیرا – ۱۹۹۵ تا ۲۰۰۵
رونالدو دوازده ساله بود که برای همیشه از خانه دور شد.
نه به خاطر فرار، نه به خاطر عصبانیت. به خاطر رویایی که بزرگتر از دیوارهای نمدار خانهشان بود.
اسپورتینگ لیسبون، یکی از بزرگترین باشگاههای پرتغال، او را دیده بود. یک پسر لاغر از مادیرا که با جوراب به دیوار میزد، حالا قرار بود به آکادمی جوانان اسپورتینگ بپیوندد.
دولورس، مادرش، با چشمانی گریان، وسایلش را بست. یک کیف کوچک، چند تکه لباس کهنه، و یک عکس از خانواده.
«پسرم…» صدایش میلرزید. «مراقب خودت باش.»
رونالدو به مادرش نگاه کرد. زنی که سالها پیش میخواست سقطش کند، حالا داشت برای دوریاش گریه میکرد.
«نگران نباش، مامان. میرم و بهترین میشم. برمیگردم و همه چی رو درست میکنم.»
خوزه، پدرش، در گوشهی اتاق ایستاده بود. مست بود. مثل همیشه. اما این بار، چیزی در نگاهش بود که رونالدو تا به حال ندیده بود: حسرت.
«پسر…» صدایش گرفته بود. «من… من همیشه میدونستم که تو فرق میکنی.»
رونالدو به پدرش نگاه کرد. مردی که میتوانست بهترین پدر دنیا باشد، اما الکل، همه چیز را خراب کرده بود.
«بابا… قول بده که کمتر میخوری. برای مامان. برای من.»
خوزه سرش را تکان داد. اما رونالدو میدانست که این قول، مثل همه قولهای قبلی، شکسته خواهد شد.
با همان کیف کوچک، سوار کشتی شد و راهی لیسبون گشت. هزار کیلومتر دورتر از خانه، از مادر گریان، از پدر مست، از اتاق کوچکی که با جوراب به دیوار میزد.
—
لیسبون برای یک پسر دوازده ساله از مادیرا، مثل یک سیارهی دیگر بود. خیابانهای شلوغ، ساختمانهای بلند، و مردمی که با لهجهی متفاوتی حرف میزدند.
آکادمی اسپورتینگ، یک دنیای جدید بود. زمینهای چمنِ سبز، مربیانی که فریاد میزدند، و بازیکنانی که همهشان از او بزرگتر و قویتر بودند.
رونالدو تنها بود. دور از خانواده، دور از دوستان، دور از هر چیزی که میشناخت.
شبهای اول، روی تخت کوچکش دراز میکشید و به سقف نگاه میکرد. سقفی که مثل سقف خانهشان نبود. اینجا بوی نم نمیداد، اینجا باران از آن نفوذ نمیکرد، اینجا… اینجا جای یک غریبه بود.
یک شب، گوشی را برداشت و با مادرش تماس گرفت.
«مامان… دلم تنگ شده…»
دولورس در آن سوی خط گریه کرد.
«پسرم، اگه نمیتونی، برگرد. هیچ اشکالی نداره.»
رونالدو چند لحظه سکوت کرد. صدای قلبش را میشنید. همان قلبی که سالها پیش، در همان اتاق کوچک، با جوراب به دیوار میزد.
«نه مامان. من میمونم. اینجا جاییست که باید باشم.»
قبل از اینکه تماس را قطع کند، پرسید:
«بابا چطوره؟»
مکثی طولانی.
«همونطور که میدونی، پسرم. همونطور که همیشه بوده…»
رونالدو گوشی را گذاشت و به دیوار خیره شد. اشک از چشمانش جاری شد، اما کسی نبود که ببیند.
«بابا…» با خودش زمزمه کرد. «یه روز میام و تو رو نجات میدم. قول میدم…»
—
سالها گذشت. رونالدو بزرگ شد، قویتر شد، سریعتر شد. از تیم جوانان به تیم اصلی رسید، از اسپورتینگ به منچستر یونایتد نقل مکان کرد، و از یک پسر لاغر مادیرایی، به یک ستارهی جهانی تبدیل شد.
اما هر بار که به خانه زنگ میزد، خبرها بدتر میشد.
«بابات بازم رفته بار…»
«بابات امروز زمین خورد…»
«بابات نمیتونه از جا بلند بشه…»
رونالدو هر بار پول میفرستاد، هر بار التماس میکرد که پدرش به دکتر برود، هر بار قول میگرفت که دیگر نمینوشد.
اما قولها، مثل همیشه، شکسته میشدند.
—
سپتامبر ۲۰۰۵ بود. رونالدو بیست ساله شده بود، ستارهی منچستر یونایتد، و تازه داشت اولین توپ طلای زندگیاش را میگرفت.
تلفن زنگ خورد. مادرش بود.
«پسرم… بابا… بابا خیلی بد شده. دکترها گفتن که کبدش از کار افتاده. اگه میتونی… بیا…»
رونالدو بدون معطلی بلیط گرفت و به مادیرا پرواز کرد.
وقتی به بیمارستان رسید، پدرش روی تخت دراز کشیده بود. پوستش زرد شده بود، چشمهایش گود رفته بود، و نفسهایش به سختی از گلویش خارج میشد.
رونالدو کنار تخت نشست و دست پدر را گرفت. دستی که سالها پیش روی شکم مادرش گذاشته بود و گفته بود «این یکی فرق میکنه».
«بابا… من اومدم…»
خوزه با زحمت چشمهایش را باز کرد. نگاهش به پسر افتاد. جوانی که حالا همه دنیا اسمش را میدانستند. همان پسری که با جوراب به دیوار میزد.
لبخند ضعیفی زد.
«کریس… من… من همیشه میدونستم… میدونستم که تو… تو فرق میکنی…»
رونالدو بغض کرد.
«بابا، چرا نتونستی… چرا نتونستی ترک کنی؟ ما کلی پول داریم، من میتونستم ببرمت بهترین دکترها…»
خوزه با همان لبخند ضعیف گفت:
«چون من ضعیف بودم، پسر. تو قوی هستی. تو… تو از من بهتر شدی…»
آنها آخرین کلماتش بود.
چند ساعت بعد، خوزه دینیس آویرو چشم از جهان فروبست. مردی که در جنگ آنگولا روانش شکست، در الکل غرق شد، و هرگز نتوانست قولهایش را عملی کند.
—
در راهروی بیمارستان، رونالدو نشست و صورتش را میان دستانش پنهان کرد.
همانجا بود که فهمید، با وجود همهی پولها، همهی شهرتها، همهی جامها، نمیتوانست پدرش را برگرداند.
نمیتوانست آن روزهایی را که پدرش مست به خانه میآمد، برگرداند.
نمیتوانست گریههای مادرش را پاک کند.
نمیتوانست کودکی را که با جوراب به دیوار میزد، دوباره زنده کند.
اما میتوانست یک کار بکند. یک کار که برای همیشه تغییری در زندگیاش ایجاد کند.
برخاست، به سمت مادرش رفت، و با چشمانی خشک اما مصمم گفت:
«مامان… دیگه هیچوقت الکل نمیخورم. نه یک لیوان، نه یک قطره. تا آخر عمرم. به خاطر بابا. به خاطر تو. به خاطر خودم.»
دولورس به پسرش نگاه کرد. همان پسر کوچکی که یک روز با جوراب به دیوار میزد، حالا یک مرد شده بود.
«پسرم… من به تو افتخار میکنم.»
رونالدو پدرش را به خاک سپرد و به منچستر برگشت. در هواپیما، به پنجره نگاه کرد و با خودش گفت:
«بابا… من بهترین میشم. واسه تو. واسه مامان. واسه همهی کسایی که بهم شک داشتند. این قوله، قولِ رونالدو.»
—
سالها بعد، در مصاحبهای با پیرس مورگان، رونالدو دربارهی پدرش گفت:
«من واقعاً پدرم را نمیشناختم. او الکلی بود. هیچوقت مکالمهی عادی با او نداشتم. سخت بود. وقتی شمارهی یک شدم، پدری نبود که ببیند. جوایزی که دریافت کردم را ندید. ندید که به کجا رسیدم… اما امیدوارم که از جایی که هست، مرا ببیند. و به من افتخار کند.»
—
پایان فصل پنجم
—
فصل ششم: قلب
لیسبون، پرتغال – ۲۰۰۰
پانزده ساله بود که برای اولین بار فهمید آدمها میمیرند. نه فقط آدمهای دیگر. خودش هم ممکن بود.
روز معمولیای بود. تمرین در آکادمی اسپورتینگ، مثل همیشه. رونالدو داشت میدوید، توپ را دریبل میزد، و مثل همیشه، از همه سریعتر بود.
اما چیزی اشتباه بود.
یک دفعه، قلبش تند تند شروع به تپیدن کرد. نه مثل وقتی که از هیجان است. یک تپش عجیب، دیوانهوار، طوری که نمیتوانست نفس بکشد.
افتاد روی زمین.
مربیها دورش جمع شدند. صدایشان را میشنید، اما کلماتشان برایش مفهوم نبود. فقط حس میکرد که قلبش، مثل یک پرندهی وحشی در قفس، میخواهد از سینهاش بیرون بزند.
«بیاریدش بیمارستان! سریع!»
—
دولورس، مادرش، با عجله از مادیرا به لیسبون پرواز کرد. وقتی به بیمارستان رسید، پسرش روی تخت دراز کشیده بود، دستگاههایی به بدنش وصل بود، و صورتش مثل دیوار سفید بود.
دکتر کنارش نشست و با لحنی جدی گفت:
«خانم آویرو، پسرتان مشکل قلبی دارد. تاکیکاردی. ضربان قلبش در حالت استراحت، بالاتر از حد نرمال است. اگر در زمین فوتبال بدود، ممکن است…»
نگفت «بمیرد». اما دولورس معنی حرفش را فهمید.
دستهایش شروع به لرزیدن کرد. نگاهش به پسرش افتاد. همان پسر کوچکی که با جوراب به دیوار میزد، که از مکدونالد ساندویچ گدایی میکرد، که قرار بود اسطوره بشود. حالا روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود و ممکن بود دیگر هرگز به زمین فوتبال برنگردد.
«چارهاش چیه، دکتر؟»
دکتر نفس عمیقی کشید.
«جراحی. با لیزر. چندین مسیر قلبی را به یک مسیر تبدیل میکنیم. ریسکش بالاست، اما اگر عمل نکند، ریسک خیلی بیشتر است.»
دولورس با چشمانی گریان به پسرش نگاه کرد.
«پسرم… تو چی میگی؟»
رونالدو که همهی حرفها را شنیده بود، لبخند زد. همان لبخندی که سالها پیش، وقتی بچههای محله به او گفتند «دادادو»، زده بود.
«مامان… من عمل میکنم. اگه نمونم… اگه نمردم، برمیگردم به زمین. قول میدم.»
—
روز عمل فرا رسید. دولورس در راهروی بیمارستان نشسته بود و دستهایش را میفشرد. سالها پیش، در همان مادیرا، در همان آشپزخانه، با همان دستها قابلمهی آبجوی جوشیده را به لبهایش نزدیک کرده بود تا این بچه را سقط کند.
حالا، داشت با همان دستها دعا میکرد که این بچه نمیرد.
«خدایا… من میدونم که اون روز اشتباه کردم. میدونم که میخواستم نباشه. اما تو خواستی که باشه. پس اگه تو خواستی… نذار بمیره. لطفاً… نذار که بره…»
اشکهایش مثل یک سیل، صورتش را خیس کرد. صدای گریهاش در راهروی خالی بیمارستان پیچید. کسی نبود که صدایش را بشنود، جز شاید، همان خدایی که سالها پیش، جلوی دستهایش را گرفته بود.
چند ساعت بعد، درِ اتاق عمل باز شد.
دکتر بیرون آمد، نقاب را از صورتش برداشت، و لبخند زد.
«عمل موفقیتآمیز بود، خانم آویرو. پسرتان خوب است. تنها چند روز استراحت، و میتواند به زندگی عادی برگردد.»
دولورس با چشمانی پر از اشک ایستاد. یک لحظه نتوانست حرف بزند. بعد، با صدایی لرزان پرسید:
«میتونه… میتونه دوباره فوتبال بازی کنه؟»
دکتر لبخندش را پهنتر کرد.
«فقط چند روز صبر کنید. بعد… برود دنیا را فتح کند.»
—
رونالدو روز بعد از بیمارستان مرخص شد. فردای آن روز، در زمین تمرین حاضر شد. دوستانش و مربیها با چشمانی گرد شده به او نگاه کردند.
«کریس، تو هنوز باید استراحت کنی!»
رونالدو لبخند زد و توپ را برداشت.
«میدونم. ولی فقط میخوام یه کاری بکنم.»
نزدیک دروازه ایستاد. از فاصلهای حدوداً ۲۰ متری، به توپ ضربه زد.
گل شد.
همه تشویق کردند. اما رونالدو به آنها نگاه نکرد. به آسمان نگاه کرد. جایی که پدرش، خوزه دینیس، سالها پیش از آنکه بمیرد، گفته بود:
«این بچه فرق میکنه.»
«بابا…» با خودش زمزمه کرد. «تو گفتی فرق میکنم. پس ادامه میدم. حتی اگه قلبم بخواد بایسته، من نمیایستم.»
—
سالها بعد، رونالدو در مصاحبهای دربارهی آن روز گفت:
«خیلیها نمیدانند که من یک عمل قلب انجام دادهام. حتی بعضی از نزدیکانم. اما این عمل، شاید مهمترین اتفاق زندگیام بود. چون به من یادآوری کرد که زندگی، حتی برای یک لحظه، قابلقیمت نیست. و من هر لحظهاش را زندگی میکنم.»
—
پایان فصل ششم
—
فصل هفتم: پلههای رسیدن
لیسبون، پرتغال – ۲۰۰۲ تا ۲۰۰۳
شانزده ساله بود که برای اولین بار پای به ورزشگاه ژوزه آلوالاد گذاشت. نه به عنوان تماشاگر، نه به عنوان توپcollector. به عنوان یک بازیکن تیم اصلی اسپورتینگ.
لحظهای بود که تمام سالهای تمرین با جوراب، تمام شبهای گریه در اتاق کوچک، تمام گرسنگیهای مکدونالد، تمام دردهای از دست دادن پدر، و تمام ترسهای عمل قلب… همه و همه، در آن لحظه معنا پیدا کردند.
مربی، لاسلو بولونی، پیش از بازی به او گفت:
«کریستیانو، امروز اولین بازیته. نترس. هر چی که بلدی رو نشون بده.»
رونالدو به مربی نگاه کرد. چشمانش برق میزد، اما لبخند آرامی روی لبهایش نشسته بود.
«نمیترسم، آقای بولونی. من برای این لحظه به دنیا اومدم.»
—
۲۹ سپتامبر ۲۰۰۲. اسپورتینگ مقابل براگا.
رونالدو روی نیمکت نشسته بود. دستهایش عرق کرده بود، قلبش تندتر از همیشه میزد. اما این بار، نه از بیماری. از هیجان.
دقیقه ۸۵، بولونی به او اشاره کرد: «بپا، کریس. وقتشه.»
رونالدو برخاست، پیراهن شماره ۲۸ را مرتب کرد، و به سمت زمین دوید. هواداران تشویقش کردند، اما صدایشان را نمیشنید. فقط صدای قلب خودش را میشنید. همان قلبی که سالها پیش، نزدیک بود از کار بیفتد.
اولین لمس توپ، مثل یک رویا بود. پاهایش به یاد داشتند، سالها تمرین، سالها لگد زدن به دیوار با جوراب، حالا همهاش در یک لحظه جمع شده بود.
بازی تمام شد. اسپورتینگ برد. اما رونالدو چیزی بیش از یک برد به دست آورده بود. او اولین قدم را برداشته بود. قدمی که قرار بود هزاران قدم دیگر را رقم بزند.
—
یک هفته بعد، ۷ اکتبر ۲۰۰۲، روزی که همه چیز تغییر کرد.
اسپورتینگ مقابل موریرنز. بازی سادهای بود، اما برای رونالدو، یک بازی تاریخی.
دقیقه ۲۴، توپ به پای رونالدو رسید. دریبل زد، از یک مدافع گذشت، از دو مدافع، و بعد… شوت.
توپ با تمام قدرت به گوشهی دروازه رفت. گل.
اولین گل حرفهای.
رونالدو به سمت هواداران دوید، با مشتهای گرهکرده فریاد زد. صدای تشویق، مثل یک موج، او را فرا گرفت.
و بعد، دقیقه ۳۴، دوباره. این بار از پشت محوطه جریمه. شوتی دقیق، محکم، غیرقابلدفاع.
دو گل در یک بازی. یک نوجوان ۱۷ ساله، در دومین بازی حرفهایاش.
آن شب، وقتی به خوابگاه برگشت، به سقف نگاه کرد و با خودش گفت:
«بابا… دیدی؟ دارم میرم بالا. یکی یکی پلهها رو بالا میرم. نگران نباش. به قولِت وفا میکنم.»
—
خبر درخشش رونالدو، مثل آتش در میان باشگاههای بزرگ اروپا پیچید.
لیورپول، بارسلونا، آرسنال… همه به دنبال او بودند. اما کسی که واقعاً او را میخواست، یک پیرمرد اسکاتلندی بود با چشمانی تیزبین و قلبی بزرگ.
الکس فرگوسن.
۶ اوت ۲۰۰۳. ورزشگاه ژوزه آلوالاد، بازی دوستانهای بین اسپورتینگ و منچستر یونایتد. رونالدو، در مقابل برخی از بهترین بازیکنان جهان، تصمیم گرفت همهی چیزی که بلد بود را نشان دهد.
آن شب، هر وقت توپ به پایش میرسید، استادیوم نفسهایش را حبس میکرد. دریبلهای سریع، حرکات غیرقابلپیشبینی، سرعت باورنکردنی. مدافعان منچستر مثل آدمهای خوابآلود، پشت سر او میدویدند و هیچوقت به توپ نمیرسیدند.
در نیمههای اول، رونالدو از کنار مدافع منچستر عبور کرد، بدون اینکه حتی سرعتش کم شود. تمام استادیوم برخاستند و کف زدند. و روی نیمکت منچستر، فرگوسن با چشمانی گرد شده به دستیارش نگاه کرد:
«این پسر کیه؟»
دستیارش لبخند زد: «کریستیانو رونالدو. ۱۸ سالشه. از آکادمی خودشونه.»
فرگوسن چیزی نگفت. فقط به بازیکنانش که مشغول بازی بودند نگاه کرد. خودش را میشناخت. چیز خاصی را در آن نوجوان میدید. همان چیزی که سالها پیش، در جرج بست، در اریک کانتونا، در دیوید بکام دیده بود.
—
بازی با نتیجهی ۳-۱ به سود اسپورتینگ تمام شد. اما فرگوسن از آن نتیجه متنفر نبود. چون چیزی بزرگتر از برد پیدا کرده بود.
در رختکن، فرگوسن به همتیمیهای رونالدو نگاه کرد و پرسید:
«این پسر خوبه، مگه نه؟»
بازیکنان منچستر که اکثراً گل خورده بودند، همه تأیید کردند. بعضی حتی به او التماس کردند که رونالدو را بخرد. از جمله بازیکنان بزرگ، مثل ریو فردیناند و روی کیین که گفته بودند:
«اگه این پسر رو نیاری، ما تو بازیهای بعدی بهت کمک نمیکنیم!»
فرگوسن خندید. اما در دل، تصمیمش را گرفته بود.
—
چند روز بعد، رونالدو در دفتر فرگوسن نشسته بود. دستهایش دوباره عرق کرده بود. اما این بار، نه از هیجان، نه از استرس. از چیزی که هنوز نمیتوانست باورش کند.
فرگوسن به او نگاه کرد و گفت:
«کریستیانو، میخوام بیای منچستر. میخوام با من بازی کنی. اما یه شرط داره.»
رونالدو نفسهایش را حبس کرد.
«چه شرطی؟»
فرگوسن یک پیراهن قرمز از کمد بیرون آورد. روی آن، یک شماره نقش بسته بود:
۷
«از فردا، این پیراهن مال توست. میدونی این شماره برای چه کسانی بوده؟ جرج بست. اریک کانتونا. دیوید بکام. حالا نوبت توست.»
رونالدو به پیراهن نگاه کرد. شماره ۷. همان عددی که سالها پیش، وقتی بچههای محله به او گفتند «دادادو»، هیچوقت فکرش را نمیکرد.
«آقای فرگوسن… من لیاقتش رو ندارم.»
فرگوسن لبخند زد. لبخندی پدرانه، مثل لبخند خوزه دینیس وقتی که پسرش را برای اولین بار در آغوش گرفته بود.
«این را من تصمیم میگیرم، پسر. حالا برو تمرین کن. میخوام روزی برسه که تمام دنیا این شماره را با تو بشناسند.»
رونالدو پیراهن را گرفت. با انگشتهای لرزان، شمارهی ۷ را لمس کرد.
در آن لحظه، تمام خاطرات از جلوی چشمانش گذشت:
مادری که میخواست سقطش کند…
اتاق کوچکی که با جوراب به دیوار میزد…
پدری که مست از بار برمیگشت و قول میداد که دیگر الکل نخورد…
ادنا که یک ساندویچ به او داد…
قلبی که قرار بود بایستد، اما تپید…
و حالا، یک پیراهن قرمز با شمارهی ۷.
«قول میدم، آقای فرگوسن.» رونالدو به چشمان فرگوسن نگاه کرد. «بهترین میشم. برای شما، برای منچستر، و برای همهی کسایی که بهم شک داشتند.»
فرگوسن فقط لبخند زد.
—
پایان کتاب اول: ریشهها
—
کتاب دوم: اوج
—
فصل هشتم: پیراهن شماره ۷
منچستر، انگلستان – اوت ۲۰۰۳
هجده ساله بود که برای اولین بار پای به اولدترافورد گذاشت.
ورزشگاهی که تا چند هفته پیش، فقط روی جلد مجلهها دیده بود. حالا، قرار بود خانهی جدیدش باشد. جایی که باید پیراهن شماره ۷ را به تن میکرد. همان شمارهای که اسطورههایی مثل جرج بست، اریک کانتونا و دیوید بکام پوشیده بودند.
فشار روی شانههایش سنگین بود. سنگینتر از هر وزنهای که تا حالا بلند کرده بود.
روز معارفه، وقتی برای اولین بار وارد رختکن شد، همهی بازیکنان به او خیره شدند. یک پسر لاغر پرتغالی، با گوشوارهای در گوش، و موهایی که با ژل به عقب بسته شده بود.
ریو فردیناند، مدافع بزرگ منچستر، به او نگاه کرد و با خنده گفت:
«پسر، پاشنههات رو ببین! اگه اینجا یه کسی بهت تنه بزنه، میری زمین!»
رونالدو لبخند زد. اما چیزی در نگاهش بود که ریو را ساکت کرد.
«نگران نباش، ریو. اونقدر سریع میدم که کسی نرسه بهم تنه بزنه.»
همه خندیدند. اما رونالدو شوخی نمیکرد.
—
اولین بازی در لیگ برتر، مقابل بولتون واندررز.
۶۰ دقیقهای که برای همیشه در خاطرهها ماند. رونالدو با سرعتی باورنکردنی و دریبلهای تماشایی، هواداران را به وجد آورد. هر بار که توپ به پایش میرسید، استادیوم نفسهایش را حبس میکرد.
اما یک چیز کم بود. گل.
رونالدو چندین موقعیت عالی داشت، اما نتوانست گل بزند. بعد از بازی، در رختکن نشست و به زمین خیره شد. ناامید بود. منتظر بود که فرگوسن به او بگوید که انتظار بیشتری داشته است.
اما فرگوسن کنارش نشست و با همان لهجهی اسکاتلندیاش گفت:
«نگران نباش، پسر. گلها میان. تو برای گلزنی ساخته نشدی. تو برای بینظیر بودن ساخته شدی. اگه به بازی ادامه بدی، گلها خودشون میآن.»
رونالدو به فرگوسن نگاه کرد. همان پیرمردی که به او اعتماد کرده بود، که پیراهن شماره ۷ را به او داده بود، که گفته بود "بهترین باش".
«قول میدم، آقای فرگوسن. گلها رو میزنم. برای شما، برای منچستر، برای هوادارا.»
—
اولین گل برای منچستر، ۱ نوامبر ۲۰۰۳.
ضربهای آزاد، از فاصلهای دور. رونالدو پشت توپ ایستاد. همه فکر میکردند که او پاس میدهد. اما او نگاهش را به دروازه دوخت.
دوید، ضربه زد، و توپ با یک قوس تماشایی به گوشهی دروازه خورد.
گل.
اولدترافورد منفجر شد. هواداران برخاستند و نامش را فریاد زدند:
«رونالدو! رونالدو! رونالدو!»
رونالدو به سمت هواداران دوید، مشتهایش را گره کرد و فریاد زد. در آن لحظه، تمام سختیها را فراموش کرد. مادرش که میخواست سقطش کند، پدرش که مرده بود، مکدونالد که گدایی کرده بود، عمل قلب که نزدیک بود زندگیاش را بگیرد…
همهی آنها، در یک لحظه، معنا پیدا کردند.
—
اما اوج واقعی، سال ۲۰۰۸ بود.
رونالدو ۲۳ ساله بود که برای اولین بار توپ طلا را به دست گرفت. بهترین بازیکن جهان. بالاتر از لیونل مسی، بالاتر از کاکا، بالاتر از همه.
شب مراسم، در پاریس، وقتی نامش را خواندند، نفسهایش را حبس کرد. نمیتوانست باور کند. تا چند سال پیش، پسری بود که با جوراب به دیوار میزد. حالا، بهترین بازیکن جهان بود.
روی سن رفت، جایزه را گرفت، و به میکروفون نگاه کرد. چشمانش برق میزد، اما صدایش میلرزید.
«این جایزه رو تقدیم میکنم به همهی کسایی که بهم گفتن نمیتونی. به مادرم که همیشه بهم ایمان داشت. به پدرم… که دیگه نیست تا من رو ببینه. اما امیدوارم که از اون بالا، به من افتخار کنه…»
اشک در چشمانش جمع شد. اما جلویش را گرفت. رونالدو گریه نمیکند. او فقط گل میزند. فقط میبرد. فقط بهترین میشود.
«و به همهی بچههایی که مثل من، توی فقر بزرگ شدن. بچههایی که بهشون گفتن نمیتونن. بچههایی که با جوراب به دیوار میزنن… این جایزه مال شماست. چون اگه من تونستم، شما هم میتونید.»
تشویقهای بلند، سالن را پر کرد. رونالدو با همان لبخند معروفش، جایزه را بالا برد.
اما در دلش، یک صدا بود. صدای پدرش، صدای خوزه دینیس، که سالها پیش در بیمارستان گفته بود:
«من همیشه میدونستم که تو فرق میکنی…»
«بابا…» رونالدو با خودش زمزمه کرد. «دیدیش؟ بهترین شدم. واسه تو.»
—
پایان فصل هشتم
—
فصل نهم: اشکهای یورو
لیسبون، پرتغال – ژوئیه ۲۰۰۴
۱۹ ساله بود که برای اولین بار قلب یک کشور را شکست.
یورو ۲۰۰۴، میزبانی پرتغال. تمام کشور روی شانههای یک نوجوان گذاشته شده بود. رونالدو، که فقط دو سال از اولین بازی ملیاش میگذشت، حالا ستارهی تیم شده بود. کنار نامهای بزرگی مثل لوئیس فیگو، روی کاستا، و دکو.
اولین گل ملیاش را در همین مسابقات زد. مقابل یونان، در بازی افتتاحیه. شاید نتیجه آن بازی ۲-۱ به سود یونان تمام شد، اما رونالدو نشان داد که برای لحظات بزرگ ساخته شده است.
در نیمهنهایی، مقابل هلند، گل دومش را زد. گلی که پرتغال را به فینال رساند. تمام کشور جشن گرفتند. فینال در ورزشگاه ژوزه آلوالاد، همان جایی که رونالدو اولین بازی حرفهایاش را انجام داده بود.
رویای قهرمانی، نزدیکتر از همیشه بود.
—
۴ ژوئیه ۲۰۰۴. فینال یورو.
ورزشگاه ژوزه آلوالاد، پر از هواداران پرتغالی. پرچمهای سبز و قرمز، همه جا را پوشانده بود. همه باور داشتند که جام، مال آنهاست.
رونالدو در کنار خط، آمادهی شروع بازی بود. چشمانش برق میزد، لبخندی بر لب داشت. شاید فکر میکرد که این، آغاز یک دوران طلایی است.
اما حریف، یونان بود. همان تیمی که در بازی افتتاحیه، پرتغال را شکست داده بود. و این بار، بدتر.
نیمهی اول، با یک گل از یونان تمام شد. آنجلوس چاریستاس، با ضربهای سر، دروازهی پرتغال را باز کرد. سکوت سنگینی روی ورزشگاه نشست.
رونالدو تلاش کرد. دریبل زد، شوت زد، پاس داد. اما چیزی درست کار نمیکرد. یونانیها، مستحکم دفاع میکردند، مثل یک دیوار آهنین.
نیمهی دوم، پرتغال فشار آورد. اما گل دوم هم آمد. از یونان. زئیس، با ضدحملهای برقآسا، کار را تمام کرد.
۲-۰. بازی تمام شده بود.
در دقیقهی آخر، رونالدو گل زد. اما دیر بود. دیرتر از آنکه بشود کاری کرد.
سوت پایان، مثل یک خنجر به قلب همه فرو رفت. یونانیها جشن میگرفتند، پرتغالیها روی زمین افتاده بودند.
—
رونالدو روی چمن نشسته بود. صورتش را پنهان کرده بود، اما همه میدیدند که گریه میکند.
اشکهایش، بیصدا روی گونههایش جاری میشد. نه از روی ضعف، نه از روی شکست. از روی ناامیدی. از روی اینکه میدانست که این فرصت، شاید هیچوقت تکرار نشود.
دوربینهای تلویزیونی، روی او زوم کردند. لحظهای که برای همیشه در تاریخ ماند. یک نوجوان ۱۹ ساله، در حالی که اشکهایش زمین را خیس میکرد، و رقبایش جام را بالای سر میبردند.
بازیکنان یونان، برای گرفتن جام آماده میشدند. و رونالدو، در میان جمعیت، با چشمانی پر از اشک، به آنها نگاه کرد.
یک مقام یونانی نزدیکش آمد و با تمسخر گفت: «گریه نکن پسر. فوتبال فقط یک بازی است.»
رونالدو نگاهش کرد. همان نگاهی که معلمش را ساکت کرده بود، بچههای محله را خاموش کرده بود، و فرگوسن را مجبور به خریدش کرده بود.
«برایت مهم نیست.» صدایش گرفت، اما قوی بود. «چون تو هیچوقت عاشق فوتبال نبودی. تو فقط جام میخوای. من برای کشورم گریه میکنم. فرقش رو بفهم.»
مقام یونانی ساکت شد و رفت.
رونالدو آن شب، با همان چشمان گریان، تشویق هواداران را دریافت کرد. آنها باورش داشتند، حتی اگر جام را از دست داده بود.
«ما به تو افتخار میکنیم، کریس!» هواداران فریاد میزدند.
رونالدو سرش را بلند کرد. اشکهایش خشک شده بود. در چشمانش، چیزی دیگر بود. نه ناامیدی، نه غم. یک عزم جدید.
«قول میدم…» با خودش گفت. «قول میدم که یه روز، این جام رو میبرم. برای پرتغال. برای هوادارا. برای خودم.»
—
سالها بعد، در یورو ۲۰۱۶، وقتی رونالدو به عنوان کاپیتان، جام را بالای سر برد، آن لحظه را به یاد آورد.
اشکهای یورو ۲۰۰۴، تبدیل به لبخند یورو ۲۰۱۶ شدند.
و آن مقام یونانی، هرگز نفهمید که فوتبال، فقط یک بازی نیست. فوتبال، زندگی است.
—
پایان فصل نهم
—
فصل دهم: چشمک
گلزنکیرشن، آلمان – ژوئیه ۲۰۰۶
۲۱ ساله بود که نامش برای همیشه با یک چشمک گره خورد.
جام جهانی ۲۰۰۶ آلمان. پرتغال به مرحلهی یکچهارم نهایی رسیده بود. حریف، انگلستان بود. تیمی پر از ستارههای لیگ برتر، از جمله وین رونی، همتیمی رونالدو در منچستر یونایتد.
رونالدو و رونی، در باشگاه، بهترین دوستان بودند. اما در زمین، هیچکس دوست نیست.
بازی در ورزشگاه گلزنکیرشن، با تنش بالا شروع شد. هر دو تیم میخواستند به نیمهنهایی بروند. اما انگلستان بیشتر از هر چیزی، میخواست انتقام یورو ۲۰۰۴ را بگیرد، جایی که پرتغال آنها را حذف کرده بود.
دقیقه ۶۲. وین رونی، در حالی که با مدافع پرتغال، ریکاردو کاروالیو، درگیر بود، پایش را روی او گذاشت. یک حرکت غیرورزشی. داور، هوراسیو الیزوندو، سوت زد.
رونی عصبی بود. به داور نزدیک شد و اعتراض کرد. اما رونالدو هم نزدیک شد. کسی ندید که چه گفت، اما دوربینها رونالدو را نشان دادند که به داور اشاره میکند و چیزی میگوید.
الیزوندو کارت قرمز را از جیبش درآورد. رونی اخراج شد.
انگلیسیها منفجر شدند. بازیکنان انگلیسی، دور داور جمع شدند. روی نیمکت انگلستان، سرمربی آنها، اسون گوران اریکسون، با چشمانی گرد شده به زمین نگاه کرد.
اما آنچه دنیا را تکان داد، لحظهای بود که رونالدو، در حالی که رونی زمین را ترک میکرد، به سمت نیمکت پرتغال نگاه کرد و چشمکی زد. یک چشمک کوچک. آنقدر سریع که اگر دوربین نبود، هیچکس نمیدید.
اما دوربین بود.
—
رسانههای انگلیسی، از آن شب، رونالدو را دشمن شمارهی یک خود نامیدند.
روزنامهها نوشتند: «خیانت بزرگ» و «دوست دروغین». حتی بعضیها گفتند که رونالدو باید از منچستر یونایتد اخراج شود. هواداران انگلیسی، در بازیهای بعدی، هر بار که رونالدو توپ را لمس میکرد، هو کردند.
فشار روی او غیرقابلتحمل بود. هر روز، خبری جدید، انتقادی تازه، و کینهای عمیقتر.
یک روز، در تمرین منچستر، رونی به رونالدو نزدیک شد. همه فکر میکردند که دعوا میشود. اما رونی فقط به او نگاه کرد و گفت:
«کریس، تو بهترین بازیکنی که باهام بازی کرده. اون چشمک، اشتباه بود. ولی نمیذارم این موضوع، دوستیمون رو از بین ببره.»
رونالدو لبخند زد و دست رونی را فشرد.
«متاسفم، وین. من فقط میخواستم تیمم ببره. نمیخواستم به تو توهین کنم.»
وین سرش را تکان داد. «میدونم. حالا بریم قهرمانی لیگ رو ببریم.»
—
اما رونالدو از آن شب درس بزرگی گرفت. درس کنترل خشم، کنترل کلمات، کنترل حتی نگاههای کوچک.
سالها بعد، در مصاحبهای گفت:
«اون چشمک، بزرگترین اشتباه دوران حرفهایم بود. نه به خاطر رونی، به خاطر تصویری که از من ساخت. مردم فکر کردن که من یک بازیکن خودخواهم که برای برد، هر کاری میکنم. ولی اون شب، فقط میخواستم تیمم ببره. اشتباه کردم. اما ازش یاد گرفتم.»
—
پرتغال، با وجود جنجالها، به نیمهنهایی رسید. اما در آن مرحله، فرانسه جلویشان را گرفت. زینالدین زیدان، در آخرین جام جهانیاش، پنالتی زد و فرانسه ۱-۰ پیروز شد.
بازی ردهبندی، مقابل آلمان، هم با شکست ۳-۱ تمام شد. پرتغال چهارم شد. نه جام، نه هیچ چیز.
رونالدو با چشمانی خالی از اشک، زمین را ترک کرد. این بار، گریه نکرد. نه به خاطر اینکه دیگر اهمیتی نمیداد. به خاطر اینکه فهمیده بود، گاهی، برای رسیدن به اوج، باید صبور بود.
باید منتظر ماند. و بزرگ شد.
—
پایان فصل دهم
—
فصل یازدهم: اولین توپ طلا
پاریس، فرانسه – دسامبر ۲۰۰۸
۲۳ ساله بود که برای اولین بار نامش به عنوان بهترین بازیکن جهان خوانده شد.
سال ۲۰۰۸، سالی که همه چیز را تغییر داد. منچستر یونایتد، با رونالدو در اوج قدرت، سهگانهی لیگ برتر، لیگ قهرمانان، و جام باشگاههای جهان را فتح کرد. رونالدو، با ۴۲ گل در تمام رقابتها، رکورد جورج بست را شکست و کفش طلای اروپا را هم به دست آورد.
اما بزرگترین جایزه، هنوز در راه بود.
توپ طلا. آرزوی هر بازیکنی. و برای رونالدو، آرزویی که از همان شبهای جوراب، در ذهنش میچرخید.
شب مراسم، در پاریس. رونالدو با کت و شلوار مشکی و کراوات قرمز، در سالن تئاتر شاتله نشسته بود. کنارش، مادرش دولورس بود. زنی که سالها پیش، در آشپزخانهی کوچک فونشال، تصمیم گرفته بود که این بچه را به دنیا نیاورد.
دولورس دست پسرش را فشرد. «پسرم، هر چی بشه، من بهت افتخار میکنم.»
رونالدو لبخند زد. «میدونم، مامان. ولی میدونم که برنده میشم.»
واقعاً هم میدانست. در تمام سال، او بهترین بود. در لیگ برتر، بهترین گلزن، بهترین بازیکن، بهترین همهچیز. در لیگ قهرمانان، با ۸ گل، بهترین گلزن و بهترین بازیکن. و حالا، قرار بود بهترین بازیکن جهان شود.
مجری، برای آخرین بار نامزدها را خواند. دو نام آشنا: فرناندو تورس، ستارهی اسپانیا و لیورپول. لیونل مسی، ستارهی آرژانتین و بارسلونا. و کریستیانو رونالدو، ستارهی پرتغال و منچستر یونایتد.
مجری پاکت را باز کرد. نگاهش را به رونالدو دوخت و با لبخندی پهن گفت:
«و برندهی توپ طلای ۲۰۰۸… کریستیانو رونالدو!»
رونالدو برخاست. تشویقهای بلند، سالن را پر کرد. دلش میتپید، سریعتر از هر زمانی که در زمین دویده بود. به سمت سن رفت، جایزه را از دست میشل پلاتینی گرفت، و به میکروفون نگاه کرد.
نگاهش به مادرش افتاد. دولورس در میان جمعیت، با چشمانی گریان، دستهایش را به هم فشرده بود.
رونالدو لبخند زد. لبخندی که تمام سالها را در خود داشت:
«میخوام این جایزه رو تقدیم کنم به همهی کسایی که به من گفتن نمیتونی. به همهی اونایی که توی فونشال بهم گفتن "دادادو". به اونایی که گفتن فوتبال برای بچههای پولداره. به پدرم… که دیگه نیست تا من رو ببینه. اما امیدوارم که از اون بالا، به من افتخار کنه…»
صدایش گرفت. برای لحظهای سکوت کرد. نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
«و به همهی بچههایی که مثل من، توی فقر بزرگ شدن. بچههایی که بهشون گفتن نمیتونن. بچههایی که با جوراب به دیوار میزنن… این جایزه مال شماست. چون اگه من تونستم، شما هم میتونید.»
تشویقها بلندتر شد. رونالدو جایزه را بالا برد و لبخند زد.
در آن لحظه، تمام سالها، تمام سختیها، تمام گریهها، تمام تلاشها معنا پیدا کردند.
او بود. بهترین بازیکن جهان.
—
بعد از مراسم، وقتی همه رفتند، رونالدو با مادرش در هتل نشست. هتل مجلل پاریسی، با اتاقهایی که هر کدامش، از کل خانهی قدیمیشان بزرگتر بود.
دولورس به پسرش نگاه کرد. اشک از چشمانش جاری بود.
«پسرم… یادته وقتی بهت گفتم که میخواستم سقطت کنم؟»
رونالدو لبخند زد و دست مادرش را گرفت.
«یادمه، مامان. ولی اون روز، اشتباه کردی. الان خوشحالی که اشتباه کردی؟»
دولورس با خندهای گریان سرش را تکان داد.
«خوشحالترین زن دنیا، پسرم. تو همه چیزم هستی.»
رونالدو مادرش را بغل کرد. همان بغلی که سالها پیش، در اتاق کوچک فونشال، وقتی پدرش مست به خانه میآمد، به او داده بود.
«مامان… قول میدم که بازم ببرم. یکی نه، پنج تا. تا جایی که برندهترین بازیکن تاریخ بشم.»
دولورس خندید. فکر کرد پسرش شوخی میکند.
اما رونالدو، مثل همیشه، شوخی نمیکرد.
—
پایان کتاب دوم: اوج
—
کتاب سوم: عشق
—
فصل دوازدهم: باله
بوئنوس آیرس، آرژانتین – ۲۷ ژانویه ۱۹۹۴
در یکی از محلههای سادهی بوئنوس آیرس، جایی که صدای تانگو از پنجرههای باز به خیابان میریخت و بوی قهوهی تازه، صبحها را شیرین میکرد، دختری به دنیا آمد.
جورجینا رودریگز هرناندز.
پدرش، آرژانتینی بود با ریشههای عمیق در همین خاک گرم. مادرش، اسپانیایی که عاشق پدرش شده بود و برای عشق، به آن سوی اقیانوس آمده بود. جورجینا، حاصل این عشق بود. دختری که از همان لحظهی اول، دو فرهنگ را در خود داشت.
اما زندگی، همیشه به سادگی عشق نیست.
پدر و مادرش، هر چقدر هم که همدیگر را دوست داشتند، نتوانستند زندگی مشترکشان را حفظ کنند. جدایی، تلخی بود که در سنین پایین به جورجینا چشید. او با مادرش به اسپانیا بازگشت، به شهری کوچک در نزدیکی مادرید.
دور از پدر، دور از آرژانتین، دور از آن خیابانهایی که تانگو در آنها میرقصید.
اما چیزی همراه جورجینا ماند: عشق به رقص.
—
چهار ساله بود که مادرش او را به کلاس باله برد.
استودیوی کوچک با دیوارهای آیینهدار، و مربیای با موهای سفید و چشمانی مهربان که به جورجینا نگاه کرد و گفت:
«خوش اومدی، کوچولو. بیا ببینیم چقدر انعطاف داری.»
جورجینا با چشمانی گرد شده، به دخترهای دیگر نگاه کرد که با لباسهای صورتی، مثل پروانه میچرخیدند. دلش تپید. نه از ترس، از هیجان.
«میتونم مثل اونا بشم؟» از مادرش پرسید.
مادرش خندید و سرش را نوازش کرد: «اگه تمرین کنی، میتونی از اونا هم بهتر بشی، عزیزم.»
و جورجینا تمرین کرد.
روزها، ساعتها، تا وقتی که پاهایش درد میکرد و کمرش خسته میشد. اما دست نمیکشید. باله برایش فقط یک ورزش نبود. یک راه فرار بود. یک راه برای پرواز کردن. از زمین، از مشکلات، از خانهای که گاهی کوچکتر از رویاهایش بود.
یک روز، مربی به مادرش گفت:
«این دختر استعداد داره. واقعاً استعداد داره. اگه ادامه بده، میتونه یک رقصندهی بزرگ بشه.»
مادرش، با چشمانی پر از اشک، به جورجینا نگاه کرد که وسط استودیو، با لبخندی روی لب، میچرخید. مثل یک قوی سفید.
«میشنوی، جورجی؟ میتونی بزرگ بشی.»
جورجینا ایستاد، نفسی تازه کرد و با همان لبخند معصومانهاش گفت:
«میدونم، مامان. بزرگ میشم. برای تو.»
—
سالها گذشت. جورجینا بزرگ شد، اما زندگی ساده نماند.
پول نبود، امکانات کم بود، و رویاها، گاهی در میان مشغلههای روزمره گم میشدند.
جورجینا دیگر آن دختر کوچکی نبود که در استودیوی باله میچرخید. حالا یک نوجوان بود با چشمانی پر از سوال و دلی پر از آرزو.
یک روز، به مادرش گفت:
«مامان، من میخوام برم انگلیس.»
مادرش با چشمانی گرد شده به او نگاه کرد: «انگلیس؟ برای چی؟»
«برای یادگیری زبان. میخوام انگلیسی یاد بگیرم. میخوام بتونم با دنیا حرف بزنم. نمیخوام تو همین شهر کوچک بمونم تا آخر عمرم.»
مادرش سکوت کرد. میدانست که دخترش را نمیتوان متوقف کرد. همانطور که خودش سالها پیش، برای عشق به آرژانتین رفته بود، جورجینا هم برای رویاهایش به انگلیس میرفت.
«باشه، عزیزم. برو. ولی قول بده که هیچوقت رقص رو فراموش نکنی.»
جورجینا لبخند زد و مادرش را بغل کرد:
«قول میدم، مامان. رقص توی خونمه.»
—
پایان فصل دوازدهم
—
فصل سیزدهم: انگلیس
بریستول، انگلستان – ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۴
شانزده ساله بود که برای اولین بار پا به خاک انگلیس گذاشت.
هوا سرد بود، بارانی، و آسمان خاکستری. جورجینا با یک چمدان کوچک، یک کیف دستی، و یک قلب پر از امید، در فرودگاه بریستول ایستاده بود. هیچکس منتظرش نبود. هیچکس را نمیشناخت. تنها بود. کاملاً تنها.
خانوادهای که برایشان کار میکرد، او را از فرودگاه برداشتند. یک زوج انگلیسی با دو فرزند کوچک. خانهشان در حومهی شهر، با حیاطی سبز و یک سگ بزرگ که به جورجینا پارس کرد.
«نگران نباش، عزیزم. عادت میکنه بهت.» خانم خانه با لبخندی مهربان گفت.
جورجینا لبخند زد، اما دلش میتپید. نه از ترس، از هیجان. قرار بود اینجا، یک سال زندگی کند. به عنوان پرستار کودک. نه برای پول، برای یادگیری زبان انگلیسی.
«میدونم اگه میخوام وارد دنیای مد بشم، باید انگلیسی بلد باشم.» این را به مادرش گفته بود قبل از سفر. و حالا، اینجا بود.
—
روزها، از صبح تا شب، به بچهها رسیدگی میکرد. آنها را به مدرسه میبرد، برایشان غذا درست میکرد، با آنها بازی میکرد و شبها، وقتی میخوابیدند، جورجینا پای تلویزیون مینشست و با زیرنویس انگلیسی، فیلم تماشا میکرد.
انگلیسیاش ضعیف بود، خیلی ضعیف. اما خجالتی نبود. هر روز با خانواده حرف میزد، هر روز کلمات جدید یاد میگرفت، هر روز اشتباه میکرد و از اشتباهاتش درس میگرفت.
یک روز، پدر خانواده به او گفت:
«جورجینا، انگلیسیت داره بهتر میشه. خیلی سریع یاد میگیری.»
جورجینا با لبخندی مغرور پاسخ داد:
«چون من میخوام. وقتی بخوام، هیچچیز نمیتونه جلوم رو بگیره.»
پدر خانواده خندید. اما چیزی در نگاه این دختر اسپانیایی بود که باعث شد حرفش را جدی بگیرد.
—
شبها، وقتی همه میخوابیدند، جورجینا به پنجرهی اتاقش میرفت و به آسمان نگاه میکرد. سرد بود، بارانی بود، اما ستارهها، هر جا که باشی، همان ستارهها هستند.
به یاد مادرش میافتاد، به یاد استودیوی باله، به یاد روزهایی که میچرخید و میچرخید تا وقتی که پاهایش درد میکرد.
«مامان… دارم میجنگم. واسه رویام.» با خودش زمزمه میکرد.
و فردا، دوباره بلند میشد و ادامه میداد.
—
یک سال به همین ترتیب گذشت. جورجینا انگلیسی را خوب یاد گرفته بود، به اندازهای که میتوانست با هر کسی حرف بزند، بخواند و بنویسد.
وقتی به اسپانیا برگشت، دیگر آن دختر نوجوان سادهی سابق نبود. حالا یک زن بود با زبانی جدید، اعتمادبهنفسی تازه، و چشمانی که راه دور را میدید.
مادرش در فرودگاه منتظرش بود. وقتی او را دید، با چشمانی گرد شده گفت:
«جورجینا… تو خیلی تغییر کردی.»
جورجینا مادرش را بغل کرد و با همان لبخند همیشگی گفت:
«تغییر خوبه، مامان. قراره دنیا رو ببینم. قراره بزرگ بشم.»
مادرش با چشمانی پر از اشک لبخند زد. میدانست که دخترش، هر جا که برود، موفق میشود. چون جورجینا، مثل مادرش، تسلیمنشدنی بود.
—
پایان فصل سیزدهم
—
فصل چهاردهم: گوچی
مادرید، اسپانیا – ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۶
بیست و یک ساله بود که برای اولین بار پشت پیشخوان فروشگاه گوچی ایستاد.
سالها تلاش، سالها رویا، سالها کار در فروشگاههای مختلف، بالاخره نتیجه داده بود. جورجینا حالا فروشندهی یکی از معروفترین برندهای مد دنیا بود. فروشگاهی در قلب مادرید، در خیابان سرازادا، جایی که ثروتمندترینهای شهر برای خرید میآمدند.
لباسهای مشکی مرتب، موهای جمع شده، و لبخندی که هر مشتری را مجذوب میکرد. جورجینا، با همان اعتمادبهنفسی که در انگلیس به دست آورده بود، حالا در دنیای مد قدم میگذاشت.
هر روز، با مشتریهای مختلفی روبرو میشد. بعضیشان را میشناخت، بعضیشان را نه. بازیگران، خوانندهها، ورزشکاران و تاجران. همه به فروشگاه گوچی میآمدند تا آخرین مدلها را بخرند.
و جورجینا، با لبخند همیشگیاش، به همهشان خدمت میکرد.
«خانم، این کیف جدیدترین مدلمونه. دستتون رو بذارید روش، ببینید چقدر نرمه…»
«آقا، این کت رو با این شلوار امتحان کنید، با هم عالی میشن…»
«بله، حتماً این پیراهن رو براتون رزرو میکنم…»
کارش را دوست داشت، اما میدانست که این، تنها یک شروع است. او میخواست روزی خودش پشت دوربین باشد، نه پشت پیشخوان.
—
فروشگاه گوچی، در یکی از شلوغترین روزهایش بود. سال ۲۰۱۶، بهار بود، و مشتریها برای خرید لباسهای تابستانی میآمدند.
جورجینا، پشت پیشخوان ایستاده بود، گردنبندی را مرتب میکرد. فکر میکرد امروز هم مثل روزهای دیگر خواهد بود. مشتری، لبخند، فروش، تمام.
اما امروز، روز دیگری بود.
در فروشگاه باز شد و یک مرد وارد شد. با هودی مشکی، عینک آفتابی، و کلاه بیسبال. سعی میکرد خودش را پنهان کند، اما جورجینا، با آن همه سال تجربه در فروش، فوراً فهمید که این یک آدم معمولی نیست.
چون حتی وقتی سعی میکند خودش را پنهان کند، نور از او میبارد.
جورجینا به سمتش رفت. دلش میتپید، اما نمیدانست چرا. شاید چون کسی بود که از مجلهها میشناخت. شاید چون چیزی در حضورش بود که او را به گذشتهاش، به رویاهایش، به همهچیز وصل میکرد.
«سلام، آقا. میتونم کمکتون کنم؟» صدایش معمولی بود، اما نگاهش، نه.
مرد عینکش را کمی پایین کشید. چشمانی قهوهای، پر از رمز و راز.
«بله… این کت رو میتونم ببینم؟»
جورجینا لبخند زد و کت را از چوبرخت برداشت. «اینا جدیدترین مدل هستن. خیلی خاصن. روی شونهتون عالی میشن.»
مرد کت را گرفت، اما نگاهش روی جورجینا ماند. روی آن لبخند آرام، روی چشمانی که اعتمادبهنفس را فریاد میزدند، روی دختری که در یک فروشگاه لوکس کار میکرد، اما به هیچکس تعارف نداشت.
اسمش را پرسید. جورجینا گفت.
و او لبخند زد. لبخندی که جورجینا تا سالها بعد، هیچوقت فراموش نکرد.
—
بعد از آن روز، هیچچیز مثل قبل نبود.
کریستیانو رونالدو، همان مردی که جورجینا در مجلهها دیده بود، بارها و بارها به فروشگاه برگشت. یک بار برای خرید، دو بار برای دیدن، سه بار برای… برای چی؟ جورجینا نمیدانست.
اما میدانست که بین آنها چیزی در حال شکلگیری است. چیزی که نه او میتوانست متوقف کند، نه رونالدو.
یک شب، بعد از بستن فروشگاه، در خیابان منتظر ماند. ماشین رونالدو، یک بوگاتی مشکی، مقابلش توقف کرد.
«میخوام یه جایی ببرمت.» گفت.
جورجینا با چشمانی گرد شده به او نگاه کرد. «کجا؟»
رونالدو لبخند زد. همان لبخندی که در فروشگاه زده بود. «مکان خاصی نیست. فقط میخوام باهات حرف بزنم. بیرون از فروشگاه.»
جورجینا سوار شد. دلش مثل یک پرنده در قفس میتپید. نمیدانست کجا میرود، اما چیزی در وجودش میگفت که درست است.
در ماشین، رونالدو به او نگاه کرد و گفت:
«میدونی، توی فروشگاه، وقتی گفتی "میتونم کمکتون کنم"، یه چیزی توی صدات بود که منو گرفت. یه چیز صادق. یه چیز واقعی. توی دنیای من، همه چیز نمایشه. اما تو… تو واقعی هستی.»
جورجینا لبخند زد. نه به خاطر تعریف، به خاطر اینکه در آن لحظه، فهمید که سرنوشت، سالها منتظر بوده تا این دیدار اتفاق بیفتد.
—
پایان فصل چهاردهم
—
فصل پانزدهم: ویترین
مادرید، اسپانیا – بهار و تابستان ۲۰۱۶
هفتهها گذشت. هر روز، رونالدو به بهانهای به فروشگاه گوچی سر میزد.
یک روز برای خرید کمربند، یک روز برای دیدن عطر جدید، یک روز برای… هیچی. فقط برای دیدن جورجینا.
جورجینا اما حرفهای بود. هر بار که وارد میشد، با همان لبخند همیشگی به استقبالش میرفت، کالا را نشانش میداد، و بعد، با ادب تمام، او را تا در همراهی میکرد.
اما یک چیز تغییر کرده بود: نگاههایشان.
دیگر نگاههای یک فروشنده و مشتری نبود. نگاههایی که میگفتند «چیزی بین ماست»، نگاههایی که سوالهای بیجواب داشتند، نگاههایی که شبها، در خلوت اتاق، جورجینا را بیدار نگه میداشتند.
یک روز، رونالدو برای خرید یک کیف زنانه آمد. جورجینا با تعجب پرسید:
«برای کی؟»
رونالدو لبخند زد: «برای مادرم. تولدشه.»
جورجینا کیف را انتخاب کرد، آن را در جعبهای زیبا گذاشت و با کاغذ کادو بستهبندی کرد. وقتی کیف را به رونالدو داد، دستهایشان برای لحظهای به هم خورد.
دنیا ایستاد.
نه صدا بود، نه حرکت، نه چیزی جز آن لحظه. جورجینا نفسهایش را حبس کرد و رونالدو، با همان چشمان قهوهای، به او نگاه کرد.
«جورجینا…» صدایش آرام بود. «امشب… بعد از کارت، میتونم ببینمت؟»
جورجینا نگاهش را پایین انداخت. دلش میتپید، سریعتر از هر زمانی که در استودیوی باله میچرخید.
«باشه…»
—
آن شب، برای اولین بار، نه در فروشگاه، نه در خیابان، که در یک رستوران کوچک و خلوت در حومهی مادرید، کنار هم نشستند.
رونالدو کلاه و عینکش را برداشت. برای اولین بار، جورجینا او را بدون هیچ پوششی دید. فقط یک مرد. یک مرد معمولی که اتفاقاً بهترین فوتبالیست دنیا بود.
«میدونی، این اولین باره که بعد از خیلی سال، با یه دختر بیرون میام بدون اینکه دوربینها باشن.» گفت.
جورجینا لبخند زد: «چرا من؟»
رونالدو به چشمانش نگاه کرد. نگاهی عمیق، نگاهی که میگفت این حرفها را از قبل تمرین کرده است.
«چون وقتی توی فروشگاه به من گفتی "میتونم کمکتون کنم"، تو به من کمک کردی. نه برای خرید… برای اینکه یادم بیاری یه آدم معمولی هم هستم. تو به من نگاه نکردی مثل یه ستاره. به من نگاه کردی مثل یه آدم.»
جورجینا بغض کرد. اما جلوی اشکهایش را گرفت.
«چون من خودم، سالها پیش، یه آدم معمولی بودم که میخواست بزرگ بشه. حالا هم که رسیدم به جایی که هستم، باز هم یه آدم معمولیام. فقط لباسهام عوض شده.»
رونالدو با تعجب به او نگاه کرد. «تو با من حرف میزنی جوری که هیچکس تا حالا با من حرف نزده. چطور اینقدر راحتی؟»
جورجینا خندید: «چون چیزی برای از دست دادن ندارم. من جورجینا هستم. فروشندهی سادهای که روزی پرستار بچه بود و حالا توی یه فروشگاه کار میکنه. اگه تو دوستم داشته باشی، خوب. اگه نه، باز هم خوب. چون من خودم رو دوست دارم.»
رونالدو برای لحظهای ساکت ماند. بعد، لبخندی زد که از ته دلش بود.
«تو باورنکردنی هستی، جورجینا.»
—
ماهها گذشت. قرارهای مخفیانه، پیامهای شبانه، و عشقی که هر روز بزرگتر میشد.
اما رونالدو، یک چیز را پنهان میکرد. یک چیز که جورجینا نمیدانست.
یک روز، در یکی از قرارهایشان، رونالدو با چشمانی نگران گفت:
«جورجینا، من باید یه چیزی بهت بگم. یه چیزی که شاید روزی همه چیز رو عوض کنه.»
جورجینا قلبش تند تند زد. «چی؟»
«من… من چهار تا بچه دارم. کریستیانو جونیور، که ده سالشه. و دوقلوها، اوا و متئو، که چند ماهشونه. و یه دختر کوچولو به اسم آلانا که… که از مادر دیگهای نیست. ولی اونا فرزندان من هستن و من همهشون رو دوست دارم.»
جورجینا با چشمانی گرد شده به او نگاه کرد. برای لحظهای، همه چیز در ذهنش چرخید. بچه؟ چهار تا؟ چطور؟
رونالدو ادامه داد: «میدونم که این خیلی سنگینه. میدونم که شاید برات سخته. ولی من نمیخوام چیزی رو ازت پنهون کنم. چون تو لیاقت حقیقت رو داری.»
جورجینا چند لحظه سکوت کرد. بعد، با همان لبخند همیشگی، دستش را روی دست رونالدو گذاشت.
«کریس… من با تو هستم. نه برای پولت، نه برای شهرتت. برای خودت. و بچههای تو، فرزندان تو هستن. و من اونا رو هم دوست خواهم داشت، چون تو دوستشون داری.»
رونالدو با چشمانی پر از اشک به او نگاه کرد. برای اولین بار در سالها، کسی بود که او را نه به خاطر ستاره بودن، که به خاطر خودش دوست داشت.
«جورجینا… من عاشقتم.»
«منم عاشقتم، کریس.»
—
چند ماه بعد، در نوامبر ۲۰۱۷، آلانا مارتینا به دنیا آمد. اولین فرزند مشترکشان. دختری که چشمهای پدرش را داشت و لبخند مادرش را.
رونالدو، در بیمارستان، کنار تخت جورجینا نشسته بود و نوزاد را در آغوش گرفته بود. چشمانش برق میزد.
«جورجی… تو به من هدیه دادی که هیچکس نمیتونست بده. یه خانواده.»
جورجینا با چشمانی خسته اما خوشحال لبخند زد.
«ما با هم ساختیمش، کریس. این خانواده، مال ماست.»
—
پایان فصل پانزدهم
—
فصل شانزدهم: دوقلوها
مادرید، اسپانیا – ژوئن ۲۰۱۷
هشت ژوئن ۲۰۱۷، روزی که خانوادهی رونالدو برای همیشه بزرگتر شد.
اوا و متئو، دوقلوهایی که از طریق رحم اجارهای به دنیا آمدند، وارد زندگی رونالدو شدند. دو نوزاد کوچک، یک پسر و یک دختر، با چشمانی که هنوز دنیا را نمیشناختند، اما قرار بود در دنیایی پر از عشق بزرگ شوند.
رونالدو در بیمارستان، کنار تخت نوزادان نشسته بود. کریستیانو جونیور، پسر بزرگش، کنارش ایستاده بود و با چشمانی گرد شده به خواهر و برادر کوچکترش نگاه میکرد.
«بابا، اینا مال من هستن؟»
رونالدو با لبخند به پسرش نگاه کرد: «بله، عزیزم. اونا خواهر و برادرت هستن. باید مواظبشون باشی.»
کریستیانو جونیور با جدیت تمام سرش را تکان داد: «قول میدم، بابا. مثل تو ازشون مراقبت میکنم.»
رونالدو پسرش را بغل کرد. در آن لحظه، تمام خستگیهای سالها، تمام دردهای از دست دادن پدر، تمام سختیهای کودکی، معنا پیدا کردند. او حالا پدری بود که میتوانست به فرزندانش بدهد، چیزی که خودش هیچوقت نداشت.
—
جورجینا، با وجود اینکه مادر بیولوژیکی دوقلوها نبود، از همان روز اول، همهی عشقش را به آنها داد.
وقتی برای اولین بار اوا را در آغوش گرفت، اشک از چشمانش جاری شد. نوزاد کوچک، با چشمانی که تازه باز شده بود، به او نگاه کرد و لبخند زد.
«سلام، کوچولو…» جورجینا با صدایی لرزان گفت. «من جورجینام. قراره مادرت باشم. نه به خاطر اینکه تورو به دنیا آوردم، به خاطر اینکه دوستت دارم.»
رونالدو که این صحنه را تماشا میکرد، با چشمانی پر از اشک به جورجینا نگاه کرد.
«جورجی… تو باورنکردنی هستی.»
جورجینا لبخند زد: «این خانوادهی ماست، کریس. همهشون بچههای ما هستن. من بینشون فرقی نمیذارم.»
—
روزهای اول، سخت بود. سه نوزاد در خانه (آلانا چند ماه بعد به دنیا آمد)، یک پسر ده ساله، و دو والدین مشهور که هر لحظهشان زیر ذرهبین بود.
اما جورجینا، با همان انرژیای که در انگلیس زبان یاد گرفته بود، با همان ارادهای که در فروشگاه گوچی داشت، همه چیز را مدیریت میکرد.
شبها، وقتی بچهها میخوابیدند، کنار رونالدو مینشست و دستش را میگرفت.
«خستهای؟» رونالدو میپرسید.
جورجینا با لبخندی خسته اما راضی جواب میداد: «خستهام، اما خوشحالم. این همون زندگیای بود که همیشه میخواستم.»
رونالدو به او نگاه کرد. دختری که از بوئنوس آیرس آمده بود، در انگلیس پرستار بچه بود، در گوچی فروشنده بود، و حالا، مادری بود برای شش فرزند.
«جورجی… من هیچوقت فکر نمیکردم یه روز همچین زندگیای داشته باشم. تو همه چیز رو تغییر دادی.»
جورجینا سرش را روی شانهی رونالدو گذاشت.
«ما با هم تغییرش دادیم، کریس. این خانوادهی ماست.»
—
پایان فصل شانزدهم
—
فصل هفدهم: آلانا
مادرید، اسپانیا – نوامبر ۲۰۱۷
۱۲ نوامبر ۲۰۱۷، روزی که زندگی جورجینا و رونالدو برای همیشه تغییر کرد.
آلانا مارتینا، اولین فرزند مشترکشان، به دنیا آمد. دختری کوچک با چشمانی که هنوز دنیا را نمیشناخت، اما قرار بود قلب دو آدم را تسخیر کند.
رونالدو در اتاق زایمان، کنار تخت جورجینا نشسته بود. دستهایش را گرفته بود و با چشمانی پر از اشک، به نوزاد نگاه میکرد. دختر کوچکش، با همان پیشانی بلند و چشمان درشت، مثل یک فرشته بود.
«جورجی…» صدایش میلرزید. «ما یه دختر داریم. یه دختر…»
جورجینا با چشمانی خسته اما خوشحال لبخند زد: «اسمش رو چی میذاریم؟»
رونالدو به نوزاد نگاه کرد، به چشمانی که تازه باز شده بودند، به انگشتهای کوچکی که دور انگشتش حلقه شده بودند.
«آلانا مارتینا. یعنی "زیبا" و "مهربان". چون دخترمون زیبا و مهربونه. مثل مادرش.»
جورجینا با چشمانی پر از اشک، نوزاد را در آغوش گرفت. در آن لحظه، تمام سختیهای سالها، تمام تلاشهای فروشندگی، تمام شبهای تنهایی در انگلیس، معنا پیدا کردند.
او مادر شده بود. مادرِ یک دختر.
—
ساعات بعد، وقتی خبر تولد در رسانهها منتشر شد، دنیا فهمید که خانوادهی رونالدو کامل شده است. شش فرزند، یک عشق بزرگ، و دو آدم که قرار بود کنار هم بمانند.
رونالدو در شبکههای اجتماعی نوشت:
«آلانا مارتینا به دنیا آمد! جورجینا و آلانا هر دو سالم هستند. همهی ما بسیار خوشحالیم!»
و جورجینا، با همان سادگی همیشگی، پستی منتشر کرد که در آن، دست کوچک آلانا را نشان میداد و نوشت:
«دنیا، دختر کوچک من به تو سلام میکند. لطفاً مهربان باش با او، چون او قلب من است.»
—
بازگشت به خانه، با شش فرزند، کار آسانی نبود. اما جورجینا، با همان انرژی همیشگی، همهچیز را مدیریت میکرد.
صبحها، بیدار میشد و به بچهها صبحانه میداد. کریستیانو جونیور را برای مدرسه آماده میکرد، اوا و متئو را بازی میداد، و آلانا را در آغوش میگرفت و برایش لالایی میخواند.
شبها، وقتی همه میخوابیدند، کنار رونالدو مینشست و به او نگاه میکرد. مردی که از یک پسر فقیر مادیرایی، به بزرگترین ستارهی فوتبال جهان تبدیل شده بود.
«کریس…» یک شب گفت. «آیا تا به حال فکر میکردی که یه روز اینجوری بشه؟»
رونالدو به اطراف نگاه کرد. خانهی بزرگ، بچههایی که در اتاقهایشان خواب بودند، و زنی که کنارش نشسته بود.
«نه، جورجی. هیچوقت. وقتی توی فونشال با جوراب به دیوار میزدم، فقط یه آرزو داشتم: بهترین شدن. اما هیچوقت فکر نمیکردم که بهترین بودن، یعنی داشتن یه خانوادهی اینجوری.»
جورجینا سرش را روی شانهی رونالدو گذاشت.
«ما خوشبختیم، کریس. با همهی سختیها، با همهی مشکلات… ما خوشبختیم.»
رونالدو دستش را دور جورجینا انداخت.
«بله، جورجی. ما خوشبختیم. و این تازه اولشه.»
—
پایان کتاب سوم: عشق
—
کتاب چهارم: طوفان
—
فصل هجدهم: فاجعه
لیسبون، پرتغال – آوریل ۲۰۲۲
هجده آوریل ۲۰۲۲، روزی که دنیا برای رونالدو و جورجینا ایستاد.
آنها منتظر دوقلوها بودند. یک پسر و یک دختر. قرار بود خانوادهشان کاملتر شود. جورجینا ماهها با عشق و امید، خودش را برای این روز آماده کرده بود. اتاق بچهها را چیده بود، لباسهای کوچک خریده بود، و شبها با دست روی شکمش، برای نوزادان لالایی میخواند.
اما سرنوشت، نقشهی دیگری داشت.
در بیمارستان، وقتی پزشکان با چهرهای جدی وارد اتاق شدند، رونالدو و جورجینا هر دو احساس کردند که چیزی اشتباه است.
«متأسفم…» دکتر با صدایی لرزان گفت. «پسر دوقلو… نتونستیم نجاتش بدیم. قلبش از کار افتاد.»
جورجینا فریاد زد. نه یک فریاد معمولی. فریادی که از ته وجودش میآمد، فریادی که میگفت «چرا؟ چرا من؟ چرا بچهام؟»
رونالدو با چشمانی خالی از اشک، جورجینا را بغل کرد. او نمیتوانست گریه کند. شوک، همهچیز را فلج کرده بود. اما درونش، یک طوفان بود. طوفانی از سوالهای بیجواب، از خشم، از ناامیدی.
«چرا خدا؟» با خودش زمزمه کرد. «چرا این بچه؟ مگه من به اندازهی کافی سختی نکشیدم؟ مگه جورجینا لیاقت این درد رو داشت؟»
اما هیچ جوابی نبود. فقط سکوت. سکوتی سنگینتر از هر فریادی.
—
آن روزها، سختترین روزهای زندگی جورجینا بود.
روزها، کنار تخت دراز میکشید و به سقف خیره میشد. اشک از چشمانش جاری میشد، اما صدایی در نمیآورد. مثل یک مجسمه، مثل یک روح سرگردان.
شبها، وقتی همه میخوابیدند، به اتاق کوچکی میرفت که برای نوزاد پسر آماده کرده بود. لباسهای کوچک، اسباببازیهای نرم، و عکسی که هیچوقت قرار نبود از او بگیرد.
آنها را در آغوش میگرفت و با صدایی لرزان زمزمه میکرد:
«من تو رو هیچوقت ندیدم، اما دوستت دارم. همیشه دوستت خواهم داشت…»
رونالدو پشت در میایستاد و تماشا میکرد. دلش میخواست کاری کند، اما نمیدانست چطور. برای اولین بار در زندگی، بهترین بازیکن جهان، حس میکرد که هیچکاری از دستش برنمیآید.
—
چند روز بعد، رونالدو تصمیم گرفت پیامی در شبکههای اجتماعی منتشر کند. پیامی که دل هزاران نفر را شکست:
«با عمیقترین اندوه، اعلام میکنیم که پسر دوقلوی ما از دنیا رفته است. این بزرگترین درد ممکن برای هر پدر و مادری است. فقط دختر دوقلوی ما زنده ماند. ما در این لحظات سخت، از شما درخواست حریم خصوصی داریم. پسر کوچکمان، تو فرشتهی ما هستی. همیشه در قلبهایمان خواهی بود.»
دنیا در غمشان شریک شد. میلیونها پیام همدردی، از سراسر جهان. از هواداران، از بازیکنان، از باشگاهها، حتی از رقبا.
از جمله لیونل مسی، رقیب دیرینهاش، که نوشت:
«درد شما را درک میکنم، کریس. در این لحظهی سخت، کنار شما هستم.»
رونالدو آن پیام را دید و برای اولین بار در سالها، با چشمانی پر از اشک، به موبایلش خیره شد.
«مسی…» با خودش گفت. «میدونستم که تو آدم خوبی هستی.»
—
هفتهها گذشت. کمکم، جورجینا شروع به بهبود کرد. نه اینکه دردش تمام شده باشد، اما یاد گرفته بود با آن زندگی کند.
یک روز، کنار رونالدو نشست و دستش را گرفت.
«کریس… من میخوام قوی باشم. برای بچههای دیگهمون. برای تو. برای خودم. نمیخوام این غم، من رو نابود کنه.»
رونالدو به او نگاه کرد. چشمانش پر از اشک بود، اما این بار، اشکهای همدردی نبود. اشکهای افتخار بود.
«جورجی… تو قویترین زنی هستم که توی عمرم دیدم. اگه من به جایی رسیدم، به خاطر تو بود. تو به من یاد دادی که حتی توی تاریکترین شبها، نور هست.»
جورجینا سرش را روی شانهی رونالدو گذاشت.
«ما با هم از این طوفان رد میشیم، کریس. مثل همیشه.»
—
پایان فصل هجدهم
—
فصل نوزدهم: النصر
ریاض، عربستان سعودی – ژانویه ۲۰۲۳
۳۷ ساله بود که برای اولین بار پا به خاک عربستان گذاشت.
نه به عنوان یک توریست، نه به عنوان یک مسافر. به عنوان یک اسطوره. اسطورهای که قرار بود تاریخ فوتبال این سرزمین را برای همیشه تغییر دهد.
رونالدو کنار پنجرهی هواپیما نشسته بود و به زمینهای طلایی کویر نگاه میکرد. یک سال از آن فاجعه گذشته بود. یک سال از روزی که پسرش را از دست داده بود. یک سال از روزی که با منچستر یونایتد به مشکل خورده بود. یک سال از روزی که دنیا به او پشت کرده بود.
اما رونالدو، مثل همیشه، بلند شده بود.
«بیا، کریس. یه چالش جدید. یه شروع دوباره.» با خودش گفت.
فرودگاه ریاض، پر از هواداران بود. هزاران نفر با پیراهنهای زرد النصر، نامش را فریاد میزدند. «رونالدو! رونالدو! رونالدو!»
وقتی از هواپیما پیاده شد، برای لحظهای ایستاد. نگاهش به جمعیت افتاد، به آن همه لبخند، به آن همه امید. در چشمان هواداران، چیزی را دید که سالها پیش، در چشمان خودش دیده بود: رویا.
«این همون چیزیه که بهش نیاز داشتم…» با خودش زمزمه کرد.
—
مراسم معارفه، در ورزشگاه مرسول پارک، با شکوه تمام برگزار شد. هزاران هوادار، پرچمهای زرد را تکان میدادند و نامش را فریاد میزدند.
رونالدو روی سن رفت، لبخند زد و به میکروفون نگاه کرد.
«سلام به همه! من اینجام. نه برای پول، نه برای شهرت. برای عشق به فوتبال. برای اینکه ثابت کنم، حتی در ۳۷ سالگی، هنوز هم میتونم بهترین باشم.»
تشویقها، سقف ورزشگاه را ترکاند.
اما پشت صحنه، یک چالش بزرگ دیگر وجود داشت. عربستان سعودی، قوانین سختگیرانهای برای زندگی زوجهای مجرد داشت. رونالدو و جورجینا، با وجود اینکه سالها در کنار هم زندگی میکردند، هنوز ازدواج نکرده بودند.
اما شاهزادههای سعودی، به احترام رونالدو، قانون را برایشان استثنا کردند. آنها اجازه یافتند با هم زندگی کنند، بدون اینکه کسی مزاحمشان شود.
رونالدو آن شب، در خانهی جدیدشان در ریاض، کنار جورجینا نشست و گفت:
«جورجی… میدونی، توی تمام این سالها، هیچوقت ازت نپرسیدم… میخوای با من ازدواج کنی؟»
جورجینا با چشمانی گرد شده به او نگاه کرد. «کریس… چه میگی؟»
«میگم که تو، با همهی سختیهایی که کشیدیم، با همهی غمهایی که با هم تحمل کردیم… تو فقط همسر من نیستی. تو بهترین دوستم هستی. تو مادر بچههای منی. تو همهچیز منی. و من میخوام که این رو رسمی کنم.»
جورجینا با چشمانی پر از اشک، سرش را تکان داد.
«بله، کریس. بله. هزار بار بله.»
—
زندگی در عربستان، متفاوت بود. نه از نظر امکانات، که از نظر فرهنگ. اما جورجینا، با همان انرژی همیشگی، همه چیز را پذیرفت.
او در شبکههای اجتماعی، تصاویری از زندگی جدیدشان منتشر کرد. خانواده در کنار هم، بچهها در حال بازی در حیاط بزرگ، و رونالدو که با لباسهای عربی، کنار دوستان جدیدش میخندید.
یک روز، جورجینا در مصاحبهای گفت:
«عربستان برای ما مثل یه شروع دوباره بود. ما اینجا آرامش پیدا کردیم. دور از همهی حاشیهها، دور از همهی فشارها. اینجا، فقط خانوادهی ماست و عشق ما.»
رونالدو، که مصاحبه را دید، با چشمانی پر از عشق به جورجینا نگاه کرد.
«جورجی… تو بهترین تصمیم زندگیام بودی.»
جورجینا لبخند زد و دستش را در دست رونالدو گذاشت:
«و تو بهترین تصمیم زندگیام، کریس.»
—
پایان فصل نوزدهم
—
فصل بیستم: جام
لیسبون، پرتغال – ژوئن ۲۰۲۵
۴۰ سالگی، سنی که بسیاری از بازیکنان، سالها قبل از آن خداحافظی کردهاند. اما رونالدو، تازه شروع کرده بود.
لیگ ملتهای اروپا ۲۰۲۵، آخرین فرصت برای اثبات اینکه هنوز هم بهترین است. پرتغال، با رونالدو به عنوان کاپیتان و رهبر، به مصاف آلمان در نیمهنهایی رفت.
ورزشگاه لیسبون، پر از هواداران پرتغالی. پرچمهای سبز و قرمز، همه جا را پوشانده بود. و رونالدو، در میان آنها، با چشمانی مصمم، به میدان نگاه میکرد.
بازی سخت بود. آلمان، با قدرت تمام، فشار میآورد. اما رونالدو، مثل همیشه، در لحظات بزرگ ظاهر شد.
دقیقه ۷۸، توپ به پایش رسید. دریبل زد، از مدافع گذشت، و با شوتی محکم، توپ را به گوشهی دروازه کوبید.
گل.
پرتغال ۲-۱ پیروز شد و به فینال رسید.
رونالدو با مشتهای گرهکرده، به سمت هواداران دوید. ۴۰ ساله بود، اما هنوز هم همان پسری بود که با جوراب به دیوار میزد. همان پسری که هیچوقت تسلیم نشد.
—
فینال، مقابل اسپانیا. یکی از بزرگترین رقابتهای تاریخ.
۹۰ دقیقه، نفسگیری و پر از هیجان. هر دو تیم، موقعیتهای زیادی داشتند، اما هیچکدام نمیتوانستند گل بزنند.
بازی به وقتهای اضافه رفت. در دقیقه ۶۱، رونالدو توپ را دریافت کرد. نگاهش به دروازه بود، اما به جای شوت، پاسی دقیق به همتیمیاش داد. پاسی که تبدیل به گل شد.
پرتغال ۱-۰ پیش افتاد. اما اسپانیا عقب ننشست. در دقیقه ۸۸، گل تساوی را زد.
بازی به ضربات پنالتی کشیده شد.
فشار، روی شانههای رونالدو بود. او باید یکی از پنالتیها را میزد. با آرامش، توپ را روی نقطه گذاشت، به دروازه نگاه کرد و ضربه زد.
گل.
پرتغال ۵-۳ در ضربات پنالتی پیروز شد و قهرمان شد.
رونالدو، با چشمانی پر از اشک، جام را بالای سر برد. در ۴۰ سالگی، همچنان قهرمان. همچنان بهترین.
دولورس، مادرش، که در میان جمعیت نشسته بود، با چشمانی گریان به پسرش نگاه کرد. همان پسر کوچکی که میخواست سقطش کند، حالا بزرگترین افتخار زندگیاش بود.
—
سال ۲۰۲۶، اوج دیگری در راه بود.
کاخ سفید، به افتخار دستاوردهای رونالدو، کلید طلایی را به او اهدا کرد. اولین فوتبالیستی که چنین افتخاری دریافت میکرد.
رونالدو، با کت و شلوار مشکی و کراوات قرمز، در کاخ سفید حضور یافت. در کنارش، جورجینا با لباسی سفید و چشمانی پر از اشک ایستاده بود.
رئیسجمهور، کلید طلایی را به او داد و گفت:
«آقای رونالدو، شما نه تنها یک اسطورهی فوتبال هستید، بلکه یک اسطورهی انسانی هستید. از کودکی فقر تا اوج شهرت، شما نشان دادید که با تلاش و ایمان، هیچچیز غیرممکن نیست.»
رونالدو، با چشمانی خیس، کلید را گرفت و به دوربینها نگاه کرد.
«این افتخار رو تقدیم میکنم به همهی کسایی که به من گفتن نمیتونم. به مادرم، به خانوادهام، به جورجینا، و به پدرم که دیگه نیست… اما امیدوارم که از اون بالا، به من افتخار کنه.»
—
پایان فصل بیستم
—
فصل بیست و یکم: هفت
ریاض، عربستان سعودی – دسامبر ۲۰۲۶
۴۱ ساله بود که برای آخرین بار، در یک مصاحبهی بلند، به تمام زندگیاش نگاه کرد.
پیرس مورگان، روزنامهنگار معروف، مقابلش نشسته بود. دوربینها روشن بودند، و رونالدو، با همان لبخند همیشگی، آمادهی پاسخگویی بود.
«کریستیانو، بعد از همهی این سالها، بعد از همهی این موفقیتها… چه حسی داری؟»
رونالدو چند لحظه سکوت کرد. نگاهش به دیوار افتاد، جایی که عکسهای قدیمیاش را دیده میشد. عکسهای کودکی در فونشال، عکسهای منچستر، عکسهای رئال، عکسهای یوونتوس، و عکسهای النصر.
«احساس میکنم که تازه شروع کردم.» گفت. «هر روز، وقتی بیدار میشم، حس میکنم که هنوز همون پسرم که با جوراب به دیوار میزد. هیچچیز عوض نشده. فقط پیراهنم عوض شده.»
پیرس لبخند زد: «پس هنوز هم گرسنهای؟»
رونالدو خندید: «بیشتر از همیشه. چون میدونم که پایان، نزدیکه. و میخوام تا آخرین لحظه، بهترین باشم.»
—
سوال بعدی، دربارهی شماره ۷ بود.
«چرا این عدد اینقدر برات مهمه؟»
رونالدو به پیراهنش نگاه کرد. شماره ۷، که حالا بخشی از وجودش شده بود.
«این عدد، فقط یه عدد نیست. این عدد، نماد همهچیزیه که من هستم. وقتی به منچستر اومدم، فرگوسن بهم گفت: "این شماره رو جرج بست پوشیده، اریک کانتونا پوشیده، دیوید بکام پوشیده. حالا نوبت توئه." و من، در اون لحظه، فهمیدم که این شماره، یه مسئولیت هست. مسئولیت بهترین بودن. مسئولیت فراموش نکردن ریشهها. مسئولیت ادامه دادن راهی که دیگران شروع کردن.»
پیرس سرش را تکان داد: «و تونستی به این مسئولیت عمل کنی؟»
رونالدو لبخند زد: «نظرت چیه؟ من ۵ تا توپ طلا دارم، ۴ تا کفش طلا، ۳۷ تا جام… فکر میکنم که تونستم. اما مهمتر از همهی اینا، اینه که هیچوقت فراموش نکردم که از کجا اومدم.»
—
سوال آخر، دربارهی آینده بود.
«بعد از فوتبال، چی کار میکنی؟»
رونالدو به جورجینا نگاه کرد که در گوشهی اتاق نشسته بود و با لبخند، به او نگاه میکرد.
«میرم خونه. پیش جورجینا، پیش بچهها. میشم یه پدر معمولی که بچههاش رو به مدرسه میبره، براشون غذا درست میکنه، و شبها براشون قصه میگه. میخوام جبران کنم همهی روزهایی که به خاطر فوتبال، ازشون دور بودم.»
جورجینا با چشمانی پر از اشک، به او نگاه کرد.
«و بعدش؟»
رونالدو لبخند زد: «و بعدش… میرم به مادیرا. به همون خونهی کوچیکی که توش بزرگ شدم. میخوام اونجا رو تبدیل کنم به موزه. موزهای که بچههای فقیر مثل من، بتونن بیان و ببینن که اگه من تونستم، اونا هم میتونن.»
—
مصاحبه تمام شد. دوربینها خاموش شدند. رونالدو برخاست و به سمت جورجینا رفت.
«چطور بود؟» پرسید.
جورجینا با لبخند گفت: «عالی بود. مثل همیشه.»
رونالدو دستش را دور جورجینا انداخت و به پنجره نگاه کرد. غروب آفتاب، آسمان ریاض را نارنجی کرده بود. مثل همان غروبهایی که در فونشال، پشت بالکن کوچک خانهشان میدید.
«جورجی…»
«بله، کریس؟»
«میدونی، من همیشه فکر میکردم که موفقیت یعنی جام، یعنی پول، یعنی شهرت. اما حالا میدونم که موفقیت، یعنی این. یعنی تو، یعنی بچهها، یعنی آرامش. یعنی برگشتن به ریشهها.»
جورجینا سرش را روی شانهی رونالدو گذاشت.
«ما همیشه با همیم، کریس. از همون روز اول توی فروشگاه گوچی، تا امروز. و تا همیشه.»
رونالدو بغض کرد. در چشمانش، اشک جمع شد. اما این بار، اشکهای غم نبود. اشکهای شکرگزاری بود. شکرگزاری برای همهچیز. برای مادری که میخواست سقطش کند، برای پدری که الکلی بود، برای ادنا که یک ساندویچ به او داد، برای فرگوسن که به او اعتماد کرد، و برای جورجینا که به او عشق داد.
«جورجی… من عاشقتم.»
«منم عاشقتم، کریس. همیشه.»
پایان کتاب چهارم: طوفان
خ.ق.فاراب
پایان







