شعری از مجموعه شعر جدیدم که سال آینده منتشر می شود.
هرکه را دیدم به جز مُهری به پیشانی نداشت
حاصلی تسبیح و ذکرش جز پریشانی نداشت
رج به رج هر قصه ای می بافت اما عاقبت
بیم رسوا بودنش حرفی پشیمانی نداشت
نت به نت با سیم تارم شوخ چشمی کرد و رفت
عاقبت دیدم درونش حرز و ایمانی نداشت
پل به دستانم نمی زد ترس لرزان بودنش
لرزه بر جانم زد اما عشق طوفانی نداشت
دل به دریا می زنم تا موج رسوایش کند
مو به مویش قصه می بافم که ایمانی نداشت
چشم می بندم به روی جویباری از غمش
ترس غم را داشت اما ذکر پنهانی نداشت


