نوران تو را خواند
عزیزا گر روزگاری شنوی شعر مرا
بینی سرای دلم و درنگری مهر مرا
گر جاندارم ملاحظه کن منزلِ من را
گر تباهم سری زن مزار ناقابلِ من را
عنایت و مهربانی کن بر دل خسته مرا
نجاتم ده ز این بند و کن رها، رسته مرا
عزیزا گر روزی دیوانم رسید به دستت
تماسی گیر مرا تا بی درنگ رسم بهشتت
عزیزا یادت آید آن پنجره رنگین ؟
مأوای سپندار و آن حیتان حزین ؟
که بر تو دادم یادگاری تا نگاهداری
بماند برای تو باقی تا تو نکنی زاری
نوران تو را خواند بر تو زند لبخند
برتو خورد سوگند تا بمانی خرسند


